۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

همکاران 2

همکار نظری کار
همون که تخصصش دوره های میانی اروپا است. از نظر باستان شناسی نظری هم مطرح است. گفتگویی را اغاز می کنیم. در همان اغاز حیفم می آید که ضبط نکنیم. مذاکره می کنیم. قبول می کند. با فرآیند اغاز می کنیم. گرچه خسته است چون تمام بعد از ظهر را مشغول آشپزی بوده اما ادامه می دهیم. چون فرصت مغتنم است. باور کنید فرصت ما مغتنم است. کوتاه خیلی کوتاه پس بیایید یاد بگیریم. که استقامت کرده و توان بخرج بدیهم. صبر کنیم. انسان باشیم و اخلاق و انسان را رعایت کنیم.
بحث شروع می شود. درمورد فرایند است. مفهومی کلی در باستان شناسی. تبادل نظر را مثال های ساده پیش می برد. تمرکز می کنم. تا دقیق متوجه بشوم. بعد به بافتار می پردازیم. اما واقعا هم او خسته است هم من گویی فشارم افتاده. می ماند برای فرصت دیگری (این بحث را بزودی در چند هفته اینده همکارم اماده و انشاء ا... منتشر می کنیم.
روز بعد به دانشگاه می رویم. همکار اولی. به کتابخانه مرکزی معرفی می کند. زنگ هم می زند. ادرس را هم تا نصف راه می اید. می رویم کتابخانه. فردی که با او هماهنگ شده می ایید. بخش های کتابخانه را نشان می دهد و راه های دسترسی و پیدا کردن منابع را می گویید. در نهایت اطاقش را نشان می دهد و تاکید می کند اگر مشکلی برای پیدا کردن منابع داشتیم به او مراجعه کنیم. روحیه هم می دهد. می گوید خودش گاهی به مشکل برمی خورد. نمی دانم چرا؟ اما این کار ها را می کند. واقعا نمی دانم چرا؟!
درکافه کتابخانه نشسته ام. متن سخرانی ام را نهایی می کنم. فردا سخنرانی دارم. فردا صبح را هم در خانه خواهم ماند. تا بخش ها را نهایی کنم. حدود ظهر پیاده از میان پارک عازم می شوم. حدود یک ساعت فرصت سخنرانی داریم. سه سخنرانی در یک ساعت. فشرده و تند تند ارائه می کنم. سئوال هایی می پرسند که کاربردی است. خوبی موضوع این است که ارام می پرسند. نه مثل من تند و با لحن خشن. باید لحنم را اصلاح کنم. اما این چیزی مثل اصلاح سر نیست. باور کنید زمان می برد. لطفا تشویقم کنید تا این کار را بکنم. پشتیبانی کنید. لطفا!!
اول درباره قوم باستان شناسی فاجعه. نمونه ها، اطلاعات گرداوری شده. مراحل و در نهایت مدل ارائه کردم. بلافاصله در مورد دارستان. بخث روایی و اسلایدها. بعد همکارم. باز هم جمع بندی و تقدیر و تشکر از همکاران میدانی کار و...
فکر کنید همین حالا زمانی پس از سخنرانی است. تصور می کردم خوب نبوده. سئوال های متعدد در مورد خاصه قوم باستان شناسی فاجعه چی؟ پس بد هم نبوده! تصور می کردم بخش روایی به این بحث نمی چسبد. اما نظر دیگران را هم باید پرسید! شام را با همکاران می خوریم. با همان ها که قصد کرده اند بطور گروهی خاطرات مرا مرده کنند. و من هم تصمیم دارم سنگ قبر این خاطرات مرده را بنویسم. دارم می نویسم. می خواهم پایدار شوند. نهادینه شوند.
در مورد سخنرانی ها بطور ریز از همکار می پرسم. او تماما روحیه می دهد. بطور ریز روش ها را مرور می کند روش های میدانی، روش ها در تئوری. روش های ارائه. چقدر روحیه می گیرم. داده ها جدید است. روش روایی به این بحث می آید. قوم باستان شناسی غوغا است. ادامه می دهد ... خوب اما نباید خودت را مقایسه کنی. یادت نرود تو استاد هستی. انتظارات را برآورده می کنی. اما صبر داشته باش. استقامت کن. عالی است. نه عالی می شود اگر این کارها را بکنی. من با خودم می گویم اها، این شد.
دیگر خاطرات مرده بسراغم نمی آیند. دیگر با خود کلنجار نمی روم که حالا من هیچ، این طفلی دانشجویان ما چه گناهی داشتند. مثلا در همایش این همه زحمت کشیدند آخرش که چی. که کسی می خواهد برود در هئیت ریسه دانشگاه صحبت کند و سکه بگیرد. بچه ها بافتار یعنی این. بچه ها معنی چیزها مستتر در لایه هایی از بافتار است و وابسته به آن است؛ یعنی این. یعنی خاطرات مردۀ من در مقایسه با خاطرات زنده ام. بچه ها درود برشما، که به ما درس انسانیت می دهید. همین. بچه ها در انتظار بزرگتر شدنتان هستم. شاید بتوانیم بافتار را تغییر دهیم. کمی انسانی تر کمی اخلاقی تر. کمی صمیمی تر. کمی همگرایی. کمی انصاف. فقط از هر کدام کمی کافی است. باور کنید.
صبح یک روز مانده به اخر سفر است. از دو روز قبل خبر آتشفشان و لغو شدن پروازها پیچیده. همکاری که من پیش او هستم میهمان خواهد داشت. فکرشو کرده با من صحبت می کند اگر پرواز لغو شد می رویم پیش همکار نظری. با خودم می گویم آخه تاکجا تا چند می خواهید خاطرات مرا دفن کنید. یاد پایانه هستم. پایانه ای که در آن صبح ها می خوابیدم. منظورم از انسانیت این است بچه ها مقایسه کنید. پایانه و خانه. همکار و همکار. زندگی سرشار، از غم یا شادی. بگذرد هر دم، مثل یک بادی.
قرار با همکار نظری کار داریم. بحث را ادامه می دهیم. قرار بر این است. ابتدا نظرش را در مورد سخنرانی ها می پرسم. پس از تعریف و تمجید های لازم. بی پرده می گوید که در ارائه باید ارام تر ارائه کنیم. باصبر و متنانت. بگذاریم موضوع برسد. کال ارائه نکنیم. قبلا فکر کرده باشیم و ترتیب خوب است تنها ارام تر باشیم. راست می گوید حق با اوست. نکته خوبی را می گوید. افرین به او که با استادی تمام این چیزها را می گوید بصورتی که دوست داری گوش کنی.
بحث را در مورد بافتار ادامه می دهیم. سخت می شود خیلی سخت می شود. اما ملالی نیست بحث نظری این چیزها هم هست. جایی در انتهای بحث به نتیجه ای جالب می رسم. ونتیجه را اعلام می کنم. نتیجه این است باید فکر کنم. باید بیشتر فکر کنم. استاد نظری کاربه نظرم با تعجب به من نگاه می کند. گو اینکه انتظار نداشته باشد نتیجه ای به این ملموسی داشته باشیم آن هم پس است بیش از 3 ساعت بحث. اما نتیجه برای من همین بود. بحث بجایی رسیده که باید فکر کنم. بیشتر فکر کنم. با تمرکز.
فکر نکنید اختلاف نظر نداشتیم. چرا داشتیم در مسائل اساسی هم بود. من می گفتم ما باستان شناسان باید به پیش بینی و ایینده هم فکر کنیم اما او می گفت نه "دانستن" این مهم ترین وظیفه ماست. پیش بینی از حیطه کار ما خارج است. نتیجه و اختلاف نظر هر دو اساسی بودند. بحث هم اساسی بود. حالا ریز بحث بیاید خواهید دید.
پس از این بحث نظری سنگین برای خرید و بازار رفتیم. تنها باری که در این دو هفته به این مهم پرداختم. حالا یواش یواش زمان خداحافظی رسیده بود. جمع جور کردم و ماندم تا فردا صبح این شهر را ترک کنم. متناسب با بچه ها کادوهای بسیار ساده ای تهیه کرده بودم. صبح کادوها را دادم به سنت ایرانی (شاید هم انسانی) آنها را در اغوش کشیدم و خداحافظی کردم. حالا واقعا دلم گرفته بود. واقعا دلتنگ بودم. این اوج پر رنگ واقعیت هایی بود که کمتر از یک روزدیگر خاطره می شوند. خاطراتی پر رنگ، ماندنی و خاطراتی که خاطرات دیگر را مرده کرده اند.
اگر ماندی. درجا می زنی. محیط بسته ادم را بسته می کند. فکر ادم را بسته می کند. حتی مزاج ادم را بسته می کند. اگر ماندی جزیی از گنداب می شوی. گنداب. لجن. چیزی شبیه این. بیا جاری باشیم. جاری در زمان. جاری در مکان. جاری چون زمرمه رود، در بیکران دشت. صمیمی چون لحن آب در بستر سنگ. برای پیوستن به اقیانوس همیشه امیدی هست. یادت نرود گم بودن در اقیانوس بهتر از گندیدن در گنداب است. اقیانوس را بخاطر بسپار و گنداب را ز خاطر مگذار.
بدرود

همکاران 1

همکارانی که خاطرات مرا مرده کردند.
نمی دانم نامشان را همکار بگذرم یا نه. اما انها باستان شناس بودند، مانند من. نمی دانم چرا مانند من تنگ نظر نبودند. تعجب کردم که حاصل زحماتم را برای خودشان نمی خواستند. انها مرا همان طور که هستم، پذیرفتند. تعجبم بیشتر شد هنگامی که دیدم در مشکلات مرا یاری می کنند. تلاش برای دانستن و شریک شدن در دانسته های همدیگر! براستی چرا چنین می کردند و چرا چنین می کنیم. انها خاطرات مرا مرده کردند. این عنوان را دقیقا مقابل " خاطرات مرا زنده کرد" بکار برده ام. می دانم رایج نیست اما چون دانستم که هست. پس درباره اش می نویسم.
ماجرا اینطور شروع شد: برایشان نوشتم که پیشنهاد می کنم در دانشگاهشان سخنرانی کنم. با علاقه پذیرفتند. نوشتم جای اسکان. پاسخ امد با ما بمانید. نوشتم دانشگاه جایی ندارد؟. گفتند دارد اما چون پول باید بپردازیم، باشد پول ها نگه دارید برای اینکه کتاب بخرید. به فروشگاه کتابی در لندن سر زدم و قیمت ها را دیدم فهمیدم چه می گویند. من با تجربیاتی که در چند ماه اخیر دارم و از همه طرف مورد لطف و عنایت قرار گرفته ام. تعجبم دو چندان شد. تجربه کردن را آزمودم. پاسخ دادم باشد. مشغول بودم، بسیار مشغول تا روز موعود فرا رسید. باقطار عازم شدم. در ایستگاه مقصد که پیاده شدم؛ زنگ زدم. من فلانی هستم. رسیدم. صدایی پشت تلفن داد زد آوووووووووووووووو. چند جمله که یادم نیست. اما گفت تا 10 دقیقه می رسد. جلو ایستگاه منتظر ماندم. اتومبیلی آمد که راننده اش می خندید و دست تکان می داد. حتما صاحب صدا است. صاحب صدایی صمیمی. اینها همه تجربیاتی بودند که در زندگی ام کمتر تجربه کرده بودم. تجربه هایی نو. انسان هایی نو. بافتاری نو. برخوردهایی نو. در راهِ کوتاه تا برسیم؛ یادم نمانده چه صحبت می کردیم. رسیدیم. پسری حدود هفت ساله پشت پنجره منتظر بود. عروسکی در دست داشت. وارد شدیم. بچه ها امدند. مثل والدینشان چنان با من برخورد کردند که گویی سال هاست هم را می شناسیم. دقیقا مثل پسر من تقریبا با همان سن و سال. دقیقا با همان رفتارها تا میهمان می آمد تا مدتی بچه (ها) از نظر عاطفی برانگیخته بودند. بسیار صحبت می کردند. زمین و هوا می پریدند. چای یا قهوه. چای. خوردیم. بچه ها یواش یواش ارام شدند. برای تماشای تلویزون رفتند. من که بسیار در سال اخیر مورد لطف قرار گرفته ام، مبهوت بودم. مبهوت تشابه بچه ها و رفتارهایشان! مبهوت تفاوت بزرگترها و رفتارهایشان. هنوز هم مبهوت هستم. شاید هم مبهوت تر شوم چون دارم می ایم. در راه ایران هستم.
این بخش خاطرات من است. باخودم مرور می کنم. اینها برای خودم است. برای اینکه در دلم نماند، می نویسم: یادش بخیر مباد. تکرار مَشود آن روزها. نصف شب راه می افتادم. پیاده از خانه تا خیانی روبروی پارکی که نامش نام گلی است(لاله). سوار تاکسی های گذری می شدم. تا پایانه در مرکز شهر. پایانۀ باکلاس و باکلاس ها، تنها دو مسیر. از انجا سوار اتوبوسی به مقصد شهری که تدریس می کردم. همیشه دو ساعت زودتر می رسیدم. این بهتر از آن بود که دیر تر برسم. در اصل چاره ای هم نداشتم چون اخرین سرویس شب بود و صبح زود می رسید. در پایانه می ماندم. گاهی روی صندلی می خوابیدم. تا زمان کلاس برسد. گاهی چنان زود بود که پایانه بسته بود و در سوز سرما پشت در، راه می رفتم. ابایی ندارم که دانشجویانم بدانند. من از انها نیستم که خودم را و مشکلات را و موقعیت ها را ماله کش کنم. تار کنم. پنهان کنم. بماند، چون وقت رفتن می رسید. اکثر روزها پیاده عازم می شدم. در پیاده رو فکر می کردم که چه بگویم. ترتیب بخش ها در کلاس چه باشد. چگونه فرصت فراهم کنم تا دانشجویانم سخن بگویند. چگونه با انها ارتباطی صمیمی و برتر از آن انسانی داشته باشم. احترام متقابل. چگونه رفتار کنم که در شان من باشد. چه بگویم که درخور باشد و... بماند. بعدها این فرصت پیش امد. متوجه شدم در محوطه ای که من در آن می روم و می آیم. در ساختمانی پر از بخش های ناشناخته. زیرزمین های تو در تو. تنها در همان ساختمان بیش از 60 تخت در سه جای جداگانه وجود دارد. من اما صبح ها چندیم ماه هر ماه چهارهفته، هر هفته یک روز به عنوان استاد دانشگاه در پایانه استراحت می کردم. بارها درخواست داده بودم. اما گفته شده بود مهمانسرا ندارند. دانشگاه مهمانسراها را گرفته. اما حالا این ها خاطراتی است که مرده شده اند. انچه من می نویسم سنگ قبرشان است. بیاید به متن اصلی برگردیم. لطفا! خواهش می کنم! چرا باید خاطرات مرده را مرور کنیم.
دیدن اثار باستانی (نوسنگی اروپا)
صبح بلند می شویم. برنامه پیشنهاد شده این است که به دیدن اثار باستانی برویم. ساندویچ ها را باهم اماده می کنیم. همکار را می گویم. در راه رانندگی می کند. صحبت می کنیم. عکس می گیریم. بچه ها که دو بچه پسر 6 و 3 ساله هستند می خوابند. به محل می رسیم. از دور درباره اثار باستانی اطلاعات کلی می دهد. نزدیک می شویم. پیاده، روی چمن ها را می رویم. فکر کنید با دو بچه که در بیرون چقدر به قول ما ممکن است فضولی کنند. با حوصله از استون هنج فاصله می گیرد. چشم انداز را نشان می دهد نظر خودش را می گوید. نظری چشم اندازی در توصیف استون هنج ها. نظری کاملا جدید. شواهد قراین را روی زمین نشان می دهد در چشم انداز نشان می دهد. وتازه برای دیدن محلی می رویم که چندین سنگ سرپا در فَنس ها حبس شده اند. محل را بازدید کرده با حوصله کتاب ها را معرفی می کند. این نویسنده باستان شناس است. این یکی هم. اما آن یکی خوب .. کمی برداشت های سنتی و قدیم است. فضا گرم است. بچه ها بهانه می گیرند. اما او کار خودش را می کند. چون کمر همت بسته تا خاطرات مرا مرده کند. بیرون می اییم. تا ما اثری مربوط به عصر مفرغ در همان نزدیکی را ببینیم. بچه ها را چیزی داده تا ارام شوند. دوباره رانندگی می کند. به اثر دیگری می رسیم. در کنار آن بساط کرده(Making picnic) نهار می خوریم. ساندویچ هایی ساده و صمیمی با مخلفاتی چند. همان ها که صبح باهم سرهم بندی کرده بودیم. به دیدن اثری می رویم که مربوط به دوره های میانی (Midvale age) است. معادل دوره اسلامی خودمان. همان دوره های که همکارانی مثال زدنی از نظر روش و نظریه در ایران در آن دوره کار می کنند! تازه بازدید که تمام می شود با بچه ها در محیط باز شوخی می کند. چه توانی دارد. تازه باید تمام راه برگشت را رانندگی کند. برمی گردیم. تا من دوشی بگیرم. برای مهمانی اماده شده اند. به میهمانی یکی دیگر از همکاران می رویم. شام را میهمان او هستیم. بچه ها و خودش خسته هستند. پس از میهمانی که عموما شام را در غروب می خورند. برمی گردد. من اما برای ادامه گفتگو با همکار نظری کارمان می مانم. باشد، چشم بماند برای بخش دیگری از همین نوشته! پیشنهاد شما را پذیرفتم. ممنون که به موقع پیشنهاد دادید؛ چون خودم هم کمی خسته شده ام. اما یاد گرفته ام که توان داشته باشم. من ادامه می دهم چون شاید دیگر فرصتی برای یادآوری نباشد، خاطرات زود می روند و می میرند.
تا بعد

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

پیام های خالی

چند پیام خالی در همراهم دریافت می کردم. دو علامت سئوال گذاشتم و چون فارسی ندارم این واژه لاتین را نوشتم. یک کلمه. Empty . بدیهی است منظورم این بود که خالیه. دوباره پیامی دریافت کردم. همان شماره بود: متن چنین بود: ببخشید استاد من چند روز تایپ می کنم. گوشی اصلا دستم نیست. نمی دونم چطوری پیام خالی اومده. بهر حال ببخشید اگر مزاحمتی شده معذرت می خواهم. ببخشید empty یعنی چی؟ جواب دادم "خالی" . دوباره پیام امد: ببخشید معنی رو می دانستم فقط می خواستم مطمئن بشم. آخه معنی دیگه اش کند ذهن است. واقعا برایم سخت بود چون بعنوان یک دانشگاهی بسیار سعی می کنم مبادی آداب باشم. جواب دادم. "استغفار کن. انسان نمی تواند چنین باشد". اشاره ام به انسان هوشمند بود انسان هوشمند هوشمند، که احتمالا ما همه از پشت او هستیم. دوباره پیام امد: خیلی معذرت می خوام ازتون استاد بخدا منظوری نداشتم. سوء تفاهیم شد. من بد فهمیدم. بدل نگیرید به بزرگی خودتون ببخشید. بازهم جواب دادم "درک می کنم. انسان را درک می کنم. بافتار را درک می کنم". منظورم دقیقا این بود معنای منفی که برداشت کرده تاثیر محیط است. وقتی که جواب دانشجویم را می دادم؛ یاد روز های آبانماه گذشته افتادم. قبل از همایش یک شب صدها زنگ زدم به همکاران تا بپرسم دعوت نامه ها به انها رسیده؛ می آیند و... کسی روی خط آمد و گفت: چقدر زنگ می زنی دیگه؟ چند روز قبل نیز شهروندی زنگ زد و به یکی از اشناهای نزدیک من گفته بود که از شمارۀ آن اشنای من به ایشون زنگ می زنند و مزاحم می شوند حرف بی ربط می زنند. این ها اطلاعات بافتار هستند این ها هستند که نوشتم بافتار را درک می کنم. این روزها یک پیام را به تعداد 4 پیام دریافت می کنم. شاید گوشی من ویروسی است!. شاید گوش های من هم ویروسی است؟!. اما اشنای ما و دانشجوی من چطور. نکند من هم مثل دانشجویم بدبین شده ام. شاید معنی را اشتباه دریافت می کنم. شاید هم شبکه ویروسی شده و راهی جز عوض کردن کل نرم افزار نیست: گوشی، گوش ها و ذهنیت ها حتی شبکه همه ویروسی شده اند. نکند باید نرم افزار رو کلا عوض کرد. آه چه بد چون همه اطلاعاتمان هرچه داریم برای مدتی بدون طبقه بندی و گم و گور خواهند بود. جایی در همین وب لاگ به زبان دوره تاریخی – اسطوره ای نوشته بودم ارواح خبیثه در این سرزمین لانه کرده اند. این هم یک شاید دیگر و شاید هایی بسیار...