۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

ما و عاشورا

بی ساختار ترین فرامدرن ها که مرگ را به سُخره می گیرند و زمان و تصور خطی از آن را بازیچه می کنند؛ در نظر آورید. اگر چنین کنید، پیچدگی انسان را دریافته اید؛ و گام اول را برداشته ایم. خوب پا پیش بگذارید، نهراسید! چیزی نمی شود. دیالکتیک گذشته و زمان حاضر و فرآیند اجتماعی بودن گذشته را آنچنان که هادر (Hodder) شرح می دهد با هم مرور کنیم: فردا صبح، صبحی مانند همه صبح هاست؛ اما عاشورا بودن آن را از یاد نبرید. جلو آیینه که رفتید فکر کنید حافظۀ شما(به قول کامپیوترها) بالا نمی آورد. خوب ساده است حتی خودتان را نخواهید شناخت. حال که خود را می شناسید برچه مبنایی است؟ بازهم ساده است. براساس اطلاعاتی از گذشته که در حافظه دارید. پس ما زمان حال و خودمان را در زمان حال براساس اطلاعاتی که از گذشته ذخیره کرده ایم، می شناسیم. (گو اینکه جامعه ما نیز چنین است) زمان حال را نخواهیم توانست شناخت اگر اطلاعات گذشته را ذخیره نکرده باشیم. نتیجه بازهم ساده است: شناخت زمان حال ما، با واسطۀ اطلاعات ذخیره شده از گذشته است و گذشته با فرآیند اجتماعی بودن ما در زمان حال موجودیت و موضوعیت می یابد. این می شود دیالکتیک گذشته و زمان حال و اینکه آن فرآیندی اجتماعی است و آن دو از هم گسسته نیستند بلکه کاملا وجودشان به هم پیوسته است.(براساس بخشی از مقاله Hodder,199130to32).
حال می خواهم مثل بعضی فیلم های فرامدرن، مرگ (از نوع با شرافت یعنی شهادت) و زمان را به کناری بگذاریم. در تصور که می توانیم مکر نه؟! و فرآیند اجتماعی که شرح دادم را به میدان آورید. فرآیند اجتماعی عاشورا را مثال آن بدانید. هرسال ما با زنده بودن و فعالیت اجتماعی مان به آن حیاتی دوباره می بخشیم و آن را وجودی نو می دهیم. حیات دارد و تا در میان انسان هایی مثل ما این سنت زنده است، این فرآیند اجتماعی تکرار و باز موجود می شود.
بازهم در تصورتان سیرکنید بازیگر اصلی صحنه کربلا یعنی امام حسین (ع) را در نظر آورید که امروز در مراسم پس از هزاره خودش شرکت کرده است. تماشاگری می نمایید. هیچ فکر کرده اید چه نظری در مورد جامعه ما خواهد داشت؟ اگر بخواهد بازیگری کند، کدام طرفی خواهد بود؟ چه پاسخی می دهید؟ اگر منفعتی دارید به کناری بگذارید، بیاید صادق باشیم؟
راستی را، ما (والبته حافظه جمعی جامعه مان )هستیم که همه چیزی را از گذشته در حافظه خودمان نگه می داریم و در فرآیندی اجتماعی آن را دوباره وجود می بخشیم. تصور نکنید گذشته بی اهمیت است. به نظرم آن حدود نصف فعلیت و فرآیند اجتماعی معاصر ما را می سازد. بیاید خود و گذشته را به همین ترتیب با فعلیت اجتماعی مان پیوند داده و فعال عمل کنیم. یادتان نرود تا ما فعالیت نکنیم گذشته هیچ است، یعنی آن نصف با تلاش ما برای شناخت، در زمان حال، وجود می یابد.
پس جمله آخر این است(بجای نتیجه) زنده و پاینده و وجود بخشنده باشید؛ که بی شما هیچ موجودی در زمان حال وجود و فعلیت نمی یابد.
عمران گاراژیان، براساس آموخته ای از کلاس درس مبانی فرهنگی باستان شناسی (تقدیم به دانشجویان همان کلاس).

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

تنهایی

تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.
وقتی که کفدارها از مُردار عمرم بهره بر می گیرند،
وقتی که بافتار خونآشام چون زالویی مرا می مکند!
وقتی که روبه هان مکار، تا اتمام کار، منتظر کفدارها هستند.
تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.
وقتی که در غروب ابری و مه آلود،
همه چیزی حتی بودن در ابهام فرو می رود.
وقتی که زالوهای نفت خور سرزمین مرا می مکند!
و صنعت سر دیگر زالوها، ابر و مِه و تاریکی تولید می کند.
وقتی که گونه ای از میان گونه ها؛ گوناگون می شود،
سیطره می افکند به بردگی بر، می کشد.
تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.
وقتی که پول نفت، سیاه پلشت زفت،
از فراز هرم قدرت، آلوده می کند.
وقتی که پول نفت، انسانیت بی جنبه گان را
به حیوانیت، درنده خویی،ک ... منتهی می کند.
وقتی که دین، این پاک متین، ریشه در انسانیت و تمکین،
دستمایه می شود، با قدرت همسایه می شود،
تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم.
در روح و جسم، در جان و تن، در بافتار میهن،
در جهان پر پیچ و خم، در آسمان، در زمین،
همزمان و در زمان.
تنهایی ام را با تو تقسیم می کنم؛ همین ...
مهران مهرانگیز

کتیبه داریوش (بخش دوم) چند سئوال؟

دوباره از اول کتیبه و از نسب آغاز می کنم. من داریوش شاه پسر ویشتاسب..... ویشتاسب پدر من است، ارشامه پدر ویشتاسب، اریامنه پدرارشامه، چیش پیش پدر اریامنه، هخامنش پدر چیش پیش (است).... آنها هشت تن هستند از دودمانم که شاه هستند من نهمین .... (اکبرزاده 1388ص45).
اینجا نامی از کمبوجیه و کورش نمی برد اما در ادامه در بند(10) چنین امده بود کمبوجیه، پسر کورش، شاه پارس، شاه شاهان، او از دودمانم بود(پیشین ص 46).
اینجا یک سئوال مطرح می شود چگونه کورش از دودمان داریوش است؟ آنجا که دودمانش را در ابتدا شرح می داد نامی از او نبرده است؟ می دانم که گروهی از پژوهشگران این دو را پسر عمو دانسته اند و هرودت و کتیبه ها را توجیه کرده اند. اما اگر پسر عمو باشند باید در نسلی پیشین به هم برسند و نیا مشترک شود. چنین نشده پس انچه شرح داده شده توجیهی غیر قابل قبول بیش نیست! یادتان نرود من متخصص این برهه نیستم.
همچنین در شرح این دودمان سنت پارسی رعایت نشده است یعنی همان سنتی که هنوز هم رایج است: نام پدر پس از فوت او بر روی فرزند نهاده می شود. به شرحی که کورش می دهد نگاه کنید: من کورش هستم شاه جهان....پسر ک- امبو- زی- یه(کمبوجیه یکم) پسر کورش شاه بزرگ، شاه انشان از دودمانی که همواره شاه بوده اند(شریعت زاده 1388 ص 19) در اینجا سنت پارسی رعایت شده اسم ها یک نسل در میان تکرار می شوند.
در ادامه داریوش به شرح داستان بردیا و گوماتای مغ می پردازد واینکه دروغ در دهیو ( ایالت ها) رواج پیدا کرده است. گوماتای مغ شهریاری را ربوده و خود را بردیا معرفی کرده است و کسی را یارای دم برکشیدن نبوده است؛ و داریوش که ظهور کرده و شهریاری را باز پس گرفته است. ادامه کتیبه به بازسازی پرستشگاه های ویران شده بوسیله گوماتای اشاره کرده که سئوال برانگیز است به شرحی که خواهم داد:
در بخش پیشین به حضور دو گروه در ساختار قدرت دوره هخامنشی اشاره کردم. سیاسیون و دینیون و داریوش و گوماتا را به ترتیب نماد آن دو دانستم. تناقض آنجا پدید می آید که حاکم سیاسی دم از ویران کردن پرستشگاه ها، بوسیله کسی می زند که نامش در جرگۀ دینیون است؟! توجیه های بسیاری می توان آورد مثل آنکه گفته اند دو رویکرد دینی(زرتشتی گری و زوروان ایسم) یا حتی چند رویکرد دینی وجود داشته که با هم متفاوت و برای بدست آوردن اریکۀ قدرت در کشاکش بوده اند. چون ابزار ارزیابی و کنترل چنین برداشت ها را ندارم به انها نمی پردازم.
چند پیش فرض: داریوش و کورش هرکدام از یکی از خاندان های حاکم و اقوام زمان هخامنشی بوده اند. مثلا کورش اصل و نسبی ایلامی دارد و داریوش پارسی است، منظور از اقوام وارد شده به منطقه است. اما چرا در کتیبه داریوش تلاش می کند خود را به شاهان پیشین وصل کند.
مثل اینکه موروثی بودن حاکمیت در ابرامپراطوری هخامنشی پذیرفته شده بوده به همین سبب هرکه شاه می شده نیاکان خود را شاه برمی شمرده تا وضع موجود را توجیه کند. در حکومت دینی هخامنشی چنانکه در چند کتیبه نیز اشاره شده دروغ افت دانسته شده است. داریوش نیز در چند مورد به این مسئله اشاره دارد. سئوال: از کجا معلوم که خود داریوش نیز دروغ نمی گوید و دبیرانش دروغ ننوشته اند! در بخش پیشین اشاره کردم که او در 69 مورد از حمایت های اورمزد برای غلبه و پیروزی یاد کرده برمبنایی امروزی آیا نمی توان همه 69 مورد را دروغ داریوش قلمداد کرد. او هرچه می خواسته انجام می داده و در نهایت به اورمزد منسوب می کرده است.
حکومت هخامنشی، حکومتی دینی است قبلا آن را نشان دادم. افت این نوع حکومت که ابرامپراطوری هخامنشی در گسترۀ ایران فرهنگی بزرگترین آنها است؛ دروغ است. چرا؟ ساده است چون این نوع حکومت(و در آن دوره) برای واقعیت ها مبنای واقعی قائل نیست و امیال خود را با دین توجیه می کند. مبنایی واقعی برای نشان دادن دروغ چه کوچک چه بزرگ در ساختار انتزاعی باقی نمی ماند. در نتیجه داریوش چنانکه شرح داده همه گونه جنایتی انجام می دهد و در نهایت در کتیبه می نویسد که اورمزد او را پشتیبانی کرده است.
تا فرصتی دیگر

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

تقدیم به دانشجویان باستان شناسی برای فعالیت منظم در همایش

بنام خدا
کتیبه داریوش (بخش نخست)
به عنوان باستان شناسی با تخصص پیش از تاریخ، کتیبه داریوش را خواندم. همانکه بر سینه کوه بیستون است. همانکه به سه زبان روز آن زمان نوشته شده: فارسی باستان، عیلامی هخامنشی و آکدی(اکبر زاده 1388،ص9). زبان اصلی آن کتیبه را نمی دانم. به زبان امروزی ترجمه شده بود، من آن ترجمه را خواندم. منظورم اینکه با طناب مترجم به چاه رفتم و مسئولیت ترجمه البته با مترجم است نه با اینجانب.
وقتی ترجمه کتیبه را می خواندم به یاد "کهریزک" و "فرودگاه امام خمینی" افتادم. کهریزک ناحیه ای در جنوب تهران است که در ماه های اخیر به سبب وجود بازداشتگاهی در آنجا مشهور شده است. من البته درباره امروز و مسائل جاری امروزی بحث نمی کنم، بحث من در مورد باستان شناسی است. باستان شناسی کتیبه داریوش بر کوه بیستون. چرا به یاد کهریزک و فرودگاه افتادم؟ در منابع باستان شناسی کهریزک نام اثری باستانی است که بوسیله سیف ا... کامبخش فرد کاوش شد و در آنجا نامبرده کوره های تولید سفال خاکستری را معرفی کرد(نک به تهران سه هزار و دویست ساله نوشته کامبخش فرد). منظورم از فرودگاه امام خمینی مرقد آن بزرگوار که بین کهریزک و بهشت زهرا واقع شده البته که نیست. منظورم اثر باستانی دیگری است که در محدوده فرودگاه بین المللی امام خمینی هنگام ساخت آن فرودگاه به آن برخورد شد و بوسیله همکار ارجمند جناب آقای جعفر مهرکیان کاوش شد. او نیز در آن اثر که گاهی "معمورین" نیز معرفی می شد و خود نامبرده هم گویا قبلا جعفرتال بلاغی خوانده می شده است، آثاری از سفال های خاکستری در جنوب تهران معرفی کرد. اگر از یاد نبرده باشم سال های دهه 1370 ه.ش. که ما به بازدید کاوش در فرودگاه امام خمینی می رفتیم. او این اثر را بسیار مهم معرفی می کرد نه به آن سبب که در آن موقعیت واقع شده، بلکه به آن سبب که آثار استقرار دارندگان سفال های خاکستری در آن شناسایی شده بود. فرهنگی که اصولا آثارش در فلات ایران از گورستان ها بدست می آید و به تازه واردهایی نسبت داده می شود که پیشنه هخامنشیان هستند؟ حال می توانید مطمئن باشد که قصد وارد کردن بحث های امروزی به باستان شناسی را ندارم. آنچه از فرودگاه امام خمینی و کهریزک ذکر کردم آثاری است که معرف پیشینه هخامنشیان در حاشیه پایتخت معاصر ایران است.
یادآوری تئوریک: مدعیان باستان شناسی فرامدرن، ادعای مطالعه و پژوهش در مورد فرآیندهای فرهنگی بلند مدت را دارند. فرآیند هایی که با دید "فرازمانی" اضافه بر دید "درزمانی" به مطالعه خصوصیات فرهنگ ها می پردازند. فرآیند هایی که خصوصیات و صفات و ویژیگی های فرهنگ ها را فارغ از زمان و حتی مکان به بحث می گذارند. فرآیند هایی که انسان ها و فرهنگ شان را از آن نظر که انسان هستند در نظر می گیرند نه از آن نظر که "احمد" "محمود" یا "داریوش" و "خشایار" و "علی" یا "نقی" هستند.
کتیبه داریوش و مفاهیم آن که از طریق ترجمه آن به مفاهمیش دست یافتم، آنقدر تکان دهنده بود که هرچه تلاش کردم برآن فرد و کردارش مباهات کنم، نشد که نشد. اگر او و کاتبانش(دبیرانش) راست و درست نوشته باشد و آنچه نوشته انجام داده باشد، "مرا شرم باد که براو بنازم". همچنین مرا شرم باد که بر پیشنیان او یعنی کهریزک و فردوگاه امام خمینی ببالم. مرا نیز شرم باد که با دیدی انسانی و با رویکردِ مطالعه فرآیندهای فرهنگی بلند مدت بر پسینیان او مباهات کنم. اما مرا افتخاری خواهد بود اگر وجهی از فرهنگ را با دیدی فرازمانی و انسانی رونمایی کنم. چه آن فرهنگ در ایران زمین باشد چه در اروپا، افریقا، امریکا یا آلاسکا.
بررسی کتیبه داریوش
در بندهای ابتدای کتیبه، داریوش اجداد خود را معرفی می کند و سپس چنین می گوید: "بدین بهانه است که ما خود را از تخمه هخامنشی می دانیم"(اکبرزاده 1388ص45) در ادامه او خود را نُهمین از دودمانی پیوسته معرفی می کند که همگی شاه بوده اند و بند بعدی چنین است: "با خواست اورمزد است که من شاه هستم اورمزد مرا شاهی ارزانی فرمود" (پیشین همان صفحه). او همین مضمون را در طول کتیبه 69بارتکرار کرده است(تاکید و تکرار مثل شانتاژ رسانه ها)! از همین بند و تکرارش می توان حکومت او را حکومتی دینی دانست. یا لااقل چنین وانمود می کند و در کتیبه نوشته است.
در بند بعدی او سرزمین هایی را که برآنها فرامانروایی می کند، نامبرده، بروی هم 23 دهیو(ایالت) در هر بند برخواست اورمزد تاکید می کند. سپس کتیبه در چند بند ماجرای بردیا برادر کمبوجیه و گوماتای مُع را روایت می کند و از گسترده شدن دروغ در دهیو{ها} (ایالت ها) شرح می دهد. ماجرای مرگ طبیعی کمبوجیه را شرح کرده و اینکه گوماتای مُغ شهریاری را از او ستانده ... ( پیشین صص47- 46).
در روایت داستان گوماتا و بردیا و با دیدی پیش از تاریخی بدیهی است که به سادگی نمی توان همه آن روایت را واقعی دانست. داده های مادی نیز نیز در اختیار نیست و اگر هم هست تخصص این نویسنده نیست. اما شواهد و قراین متن و استدلال برآن ممکن است. لقب گوماتا نشان از جایگاه دینی او در جامعه هخامنشی دارد. کمبوجیه شاه یا حاکم سیاسی است. کشاکش بین این دو منجر به غلبه گوماتا یعنی دینیون برسیاسیون در روایتی می شود که قبل از داریوش روی داده است. داریوش در بافتاری که شرح داده و ما برآن شرحی اضافه کردیم؛ گوماتا را غاصب شهریاری معرفی کرده و خود را ناجی ایران و پس گیرندۀ جایگاه شهریاری معرفی می کند. چنین است که کشاکش او با دارندۀ جایگاه دینی در جامعه هخامنشی(برسر شهریاری) او را مجبور می کند که هرآنچه بدست آورده را به پشتیبانی اورمزد نسبت دهد. " هیچ کس را جسارت اقدام در برابر کئومات مُغ نبود... تا اینکه من رسیدم. آنگاه من بس از اورمزد یاری خواستم (و) اورمزد مرا یاری داد"(پیشین ص48).
تا اینجا چند نکته: اول آنکه حکومت داریوش حکومتی دینی است. ارجاع مکرر به اورمزد و پشتیبانی از داریوش مقدمه این نتیجه است. دوم اینکه جامعه ایران در زمان داریوش نیز جامعه ای دینی است چراکه در جامعه ای که مُغ به شهریاری می رسد و شاه به عنوان حاکم سیاسی مجبور می شود همه اعمال خود را به پشتیبانی اورمزد نسبت دهد لااقل در رده حاکمان و حاکمیت که اطلاعات تاریخی از آن در اختیار است جامعه ای دینی قلمداد می شود. اگر غیر این باشد باید در عاملیت و نخبگی گوماتا و داریوش هردو شک کرد.
امید است ادامه یابد ان شاء...

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

باستان شناسی

خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است!
این مصرع از حافظ شیرازی است و به نظرم مصداق بارز آن، باستان شناسی ایران است. چرای این مهم را تاریخچه ای شرح می دهم؛ اما اگر فرآیندی بنگرید، حتما می پرسید باستان شناسی ایران در کدام دوره و تحت تاثیر چه عواملی مد نظر من است. دید من کلی است و تلاش می کنم آن(باستان شناسی) را به عنوان پدیده ای ناهمگن با بافتارش یعنی جامعه ایران شرح دهم. پدیده ای که ارتباط وثیق با بافتارش برقرار نکرده و نمی کند، تاثیر گذار نیست و برعکس به شدت تحت تاثیر شرایط بافتارش قرار می گرفته است.
دوره قاجارها را در نظر آورید. کشف آثار باستانی و عتیقه جویی بوسیله، عاملان مجموعه داران و موزه های اروپایی و پس از غارت سرزمین خودشان در خاورمیانه انجام می شود. در جامعه ایران در ابتدا شناختی از این پدیده وجود ندارد. فعالیت این طیف موجب شکل گیری ذهنیتی در جامعه ایران می شود، که هنوز مبنای شناخت آنها از باستان شناسی است. برای مثال می توانید در جامعه حتی دانشگاهی ایران خود را معرفی کنید. عباراتی خواهید شنید که یادآور دوره قاجار خواهد بود. سئوال بنیادی که به ذهن می رسد این است که در طول 150 سال گذشته، ما باستان شناسان سازمان های عریض و طویل دولتی در این زمینه چه می کرده اند. جواب به نظر اینجانب ساده است. ابتدا معیشت عده معدودی خارجی را تامین می کرده اند مانند گدار و ... و حالا وسیله ای برای تامین معاش عده ای دیگر در زمان دیگری. این دید البته حداقلی است، اما امیدوارم آن را جزم اندیشانه تفسیر نکنید. ساختار معیشت زده جامعه ایران چنان بر همه اجزا و ارکان آن سایه افکنده که از عاملان و فاعلان گرفته تا تا ساختارهای اجتماعی – فرهنگی و اجتماعی همه و همه را تحت تاثیر قرار داده است. آنچه در این میان پایمال شده معدود علاقه موجود در علاقه مندانی است که با انگیزه وارد باستان شناسی یا هر رشته و تخصص دیگری می شوند. این اقلیت تحت تاثیر اکثریت معیشت زده و معاش جو قرار گرفته اند. تلاش ها راه بجایی نمی برد. اگر می برد، شرایط اینی نبود که هست. اگر اکنون به جاه طلبی و ... نیز بپردازم تماماً نگاهی از پایینی و افقی را ادامه داده ام. اما چنین نمی کنم. در گام بعد به عاملان می پردازم.
عاملان را در فرآیند و تحت تاثیر عوامل و خاصه بطور عمومی بافتار جامعه ایران بررسی می کنم. چند الگوی کلی برای عاملان متکثر پیشنهاد کردنی است: 1)آنها از ابتدای ورود به باستان شناسی، شناختی از آن نداشته اند. بطور تدریجی شناختی از آن کسب نموده اند. در همیجا لازم است تاثیر کم و کیف این شناخت و حصول آن را بررسی کنیم. منظورم دقیقا این است که آموزش باستان شناسی را در فرآیندی بررسی می کنم:
در دوره قاجار آموزش رسمی باستان شناسی در ایران وجود نداشته، اما این به آن معنی نیست که عده ای در ارتباط با عتیقه جویان قرار نمی گرفته و یا آموزش های غیر رسمی نمی دیده اند. کاشکی کسی از نسل پیش در این خصوص یاری کند. مثلا حداقل خاطراتی بگوید که چه کسانی عتیقه جویان را همراهی می کرده اند. آیا از میان آنها علاقه مندی به باستان شناسی ظهور کرده است؛ یا همه دلال مسلک و معیشت باز بوده اند. درست بودن چنین گزاره ای بعید است! حداقل کسی پیدا شود از نخستین ها در باستان شناسی ایران پرده هایی، رونمایی کند. مثلا اگر سیدمحمود موسوی با قلم شیوایش که چون ساز می نوازد، به عرصه درآید، حتما گفتنی هایی خواهد داشت. گفتنی هایی شیرین و شفاف.
در زمان پهلوی اول آموزش رسمی باستان شناسی وجود نداشته اما مصوبات مجلس در دوره های مختلف نشان می دهد که اطلاعات ریشه داری در جامعه ایران و در پی غارت دوره قاجارها وجود داشته. در شرح مسئله همین بس که اکثر قوانینی که اکنون هنوز مرجع هستند، مربوط به این دوره است. قانون عتیقات را مثال می آورم. گرچه قصد ارائه اطلاعات ندارم و چنین اطلاعاتی را فی البداهه در اختیار هم ندارم اما می توانم تصور کنم که در دوره پهلوی اول باید موضوع باستان شناسی با رویکرد هویت جویانه و باستان شناسی پادو تاریخ رواج نسبی داشته باشد.
در زمان پهلوی دوم آموزش دانشگاهی در ایران که قبلا پی افکنده شده بود(بین 1310 تا 1320 ه.ش.) توسعه یافت و دانشگاه تهران ساخته شد. تحت تاثیر فرآیندی منطقه ای که خاور میانه مورد توجه عتیقه جویان و جهانگردان و مکتشفین قرار گرفته بود و طبق روال دوره قاجار درخواست های دولتی برای فعالیت های باستان شناسی وجود داشت. به نظرم باستان شناسی در ایران مانند نوازد زودرس و هفت ماهه ای بدنیا امد. نوزادی که والدینش یعنی جامعه ایران امادگی پذیرش او را نداشتند. آموزش باستان شناسی در دوره های اولیه به نظر می رسد تحت تاثیر تقاضای دولتی برای ناظران دولتی بر فعالیت های رسمی خارجیان وجود داشته است. این فرآیند همچنان ادامه دارد و بسیار دردناک است که هنوز هم پروژه هایی تعریف می شود که مسائل آن و عاملان آن وارداتی هستند. البته جامعه جهانی با شعارهای دهکده جهانی در زمان معاصر گسترش روابط و ... بدیهی است با برهه ای که در باره آن بحث می کنم قابل قیاس نیست. اما یک الگو پیشنهاد کردنی است. نبود تامل و رویکردهای نظری بنیادی، نیاز سنجی جامعه ایران، دولتی و از بالایی بودن باستان شناسی ایران. اصلا مطرح نبودن آن در تعاملات فرهنگی، حتی هویت فرهنگی جامعه ایران فرآیندی است که نهادینه شده و ادامه دارد. هیچ از خود پرسیده ایم تا کی قرار است این فرآیند کورکورانه را ادامه دهیم؟ تاکی می خواهیم زیر لوای دولتی ها و رویکردهای غیر تخصصی افراد سیاسی قرار داشته باشیم؟ اصلا سئوال این است مگر راه حل دیگری هست؟
(غُرغُر شعاری)آموزش باستان شناسی در ایران نیازمند بومی شدن، بروز شدن، بیدار شدن از خواب یکصد ساله، نیارمند بنیان های نظری جوشیده از جامعه ایرانی، در چارچوب روشیِ باستان شناسی جهانی است. نیازمند همگرایی غیر معیشت گرایان و طیفی همگرا بدور از انحصارگرایی هاست. نیازمند آسیب شناسی همراه با مطالعه فرآیند فسیل شدن آن است. نیازمند نهاد سازی، معیارمندی و طبقه بندی است. نیازمند روشنایی است نه تولید تاریکی برای خودنمایی زیر نور شمع برای بینندگان کور وکر. نیازمند دانش شدن است نه نیازمند عارفانه شدن و تولید گزاره های شخصی. نیازمند تولید مسئله است، مسائل کلان ملی، نه خُرداندیشی و خرده خوری و خرده گیری توائم. نیازمند سعه صدر است نه نیازمند بی ظرفیتی. نیازمند تبادل نظر افراد هم سطح است نه نیازمند مانور در کلاس هایی آموزشی و برای دانشجویانی که حتی سئوالشان برتابیده نمی شود. نیازمند همگرایی نسل ها است نه نیازمند کشاکش بین نسلی. نیازمند طیفی از دانشجویان علاقه مند است نه نیازمند گروهی معیشت اندیش که همه دغدغه شان شغل است که این البته نیازی مبرم است؛ اما چون که صد آمد نود هم پیش ماست. حال که صفر هم پیش ما نیست.
2) عاملانی که وارد باستان شناسی می شوند از همان ابتدا با رویکرد معیشت گرایانه وارد می شوند چون این وجه را مساعد نمی یابند به نامیدی در می افتدند.
3) عاملانی که وارد باستان شناسی می شوند براساس اطلاعات غیر واقعی جامعه ایران وارد می شوند و در نهایت نمی تاونند خود را با شرای تطابق دهند.
4) مشکل از عاملان یعنی دانشجویان نیست مشکل از ساختار سرگردان و بی جهت در عین حال کلی باستان شناسی است که دانشجویان را سرگردان می کند. معیشت زدگان حداقل گرا فقط به رفع نیازهای خود می اندیشند نه به مسائل بنیادی.
5) ساختار امتحاناتی مانند کنکور ورودی مقاطع گوناگون آنقدر با رویکردهای آموزش باستان شناسی تفاوت دارد که افراد متناسب برای باستان شناسی وارد آن نمی شوند یا حداقل چنین افرادی اکثریت ندارند.
و در نوشته دیگری راه حل های پیشنهادی را بررسی می کنم.
عمران گاراژیان

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

نمودی دیگر از فروپاشی فرهنگی

اخیرا شرایطی پیش آمد تا درباره ادب و نزاکت و رو به انحطاط رفتن آن در جامعه ایران تامل کنم. هیچ فکر کرده اید طی چند سال گذشته از نظر رعایت ادب و نزاکت چند رتبه افت کرده ایم؟ با اینکه فرهنگ عامه و ادب نزاکت در اصل ربطی به دولت ندارد اما درتعجب هستم چرا این اتفاق افتاده. البته به نظر می رسد موضوع ساده است. هنگامیکه معیارها از میان برخیزد. فشار ها بر همه اقشار تحمیل شود. انتساب های از بالایی رواج پیدا کند و انسان ها بی صلاحیت مرجع امور شوند. مشی خود را در جامعه رواج می دهند. کجا مشاهده شده بود که دختران و زنان در خیابان مورد هتک حرمت قرار گیرند. من واقعا به تامل وادشته شده ام که چه می شود که با عوض شدن یک دولت اینقدر ساختار های فرهنگی دگرگون شود. فروپاشی فرهنگی که گفته بودم در حال فراگیر شدن است. نمود یافته است. بیایید با رعایت ادب و نزاکت و حرمت بزرگترها وجهی از فروپاشی فرهنگی را جلوگیری کنیم.

به امید رعایت ادب و نزاکت و حرمت یکدیگر اصلا حرمت انسان ها چه بزرگتر و چه کوچک تر

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

همایش

بنام خدا
چاه کن خودش تو چاه است
در چند همایش گذشته مانند رامسر که به عصر مفرغ مشهور شد همایش بندرعباس که هردو با همایش امکان ها و آموزش باستان شناسی از نظر مقیاس تفاوت داشتند شاید نخستین اخبار داخلی همایش ازتارنمای( وبلاگ) من منتشر می شد اما در همایش اخیر که اینجانب یکی از صحنه گردانان آن بودم، چاه کن خودش تو چاه بود حالا گزارش می دهم.
از نظر موقعیت مانند همایش های پیشین گزارش می دهم به عنوان فردی از داخل همایش شاید با اطلاعات اجرایی بیشتر. دبیر اجرایی به همکاران وبلاگ خوان گزارش می دهد. دبیراجرایی که از ابتدا پیشنهاد همایش را آورده بود. با همکاری همکاران در گروه بوعلی و به همت انها تصویب شد و ... تا به اجرا درآمد.
این همایش بر محور آموزش متکی بود و تحول آن را مد نظر داشت. فرآیند پیگیری موضوعات آن با همایش های مرسوم متفاوت طراحی شده بود چون بحثی آموزشی را در دانشگاه پیگیری می کرد در عین حال ساختاری اجرایی و اداری داشت چون مصوبات باید بطور مصوبه مکتوب می شدند.
از ابتدا طی جلسات کارشناسی واحد های مقطع کارشناسی بررسی و به اطلاع گروه های آموزشی در سراسر کشور رسیده بود. این اطلاع رسانی بنام یک یک اعضای محترم هیئت علمی بود. بعضی گروه های آموزشی خود گروه ها به عنوان شخصیتی حقوقی از ابتدا در مقابل همایش موضع گیری کرده بودند. برای مثال یکی از گزوه های آموزشی که خود را قطب هم می داند با تماس های مکرر دبیرخانه حتی حاضر نشده بود اطلاعیه های فراخوان را در تابلوهای گروه نسب کند یعنی حق دانستن را از دانشجویانش گرفته بود. مانند اداره هایی که ریئس همه تصمیم ها را می گیرد. البته آینده مشخص خواهد کرد که این رویکرده ها چقدر به ضرر باستان شناسی ایران به عنوان یک پیکره واحد تمام خواهد شد. همایش اما راه خود را می رود و البته منتظر نمی ماند. چراکه تکثرگرایی به اوج رسیده است این نشد آن گروه. زمان انحصارها شاید گذشته باشد!
گروه هایی بودند که در شرف همایش با اطلاعات اشتباه در مورد تصمیمات داخلی از مشارکت پرهیز کرده بودند. گروه هایی بودند که دعوت نامه ها را به سبب مشکلات ارتباطات دیر یا دریافت نکرده بودند. در نتیجه مشارکت چشم گیر نبود اما آنقدر بود که بتوان همایشی با نشست های چند رده و در اکثر موارد پر بار برپاکرد.
یادآوری کنم در مورد اعضای محترم و در زمینه تصمیمات انها جای بحث نیست اما گروه های آموزشی وظیفه دارند بطور قانونی که اطلاع رسانی کنند نه اینکه اطلاعات حبس نمایند. دانستن حق دانشجویان و دیگر اعضا است بحث در اینجا است.
تا بعد

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

تبصره ای بر فروپاشی فرهنگی

سرزمین من کهنه شده
امروز مخابره شد که باراک اوباما جایزه صلح نوبل را خواهد گرفت. نمی دانم چرا؟ اما انقدر هم اهمیت ندارد که به آن بپردازم که چرا چنین خواهد شد. انان که با آن سابقه طولانی جایزه صلح می دهند مبانی و قواعدی دارند و جلو نکته سنجی رسانه ها جهان این مهم را انجام می دهند. اعتبار دارند و تصمیم شان نیازمند بررسی من نیست.
نیاکان او(باراک) و احتمالا همسرش برده بوده اند. در دنیای جدید (منظورم سرزمین امریکا است) جایی که ما فکر می کنیم جهان را به بردگی می برد؛ برده زاده ای ریئس جمهور شده و هم او برنده جایزه صلح نوبل می شود و او این جایزه را با تعداد زیادی از جمله چند ایرانی تقسیم می کند. می توانیم برای اینکه خود را راحت کنیم همه و همه آنچه برخواسته از شکوفایی فرهنگ، تمدن و انسانیت بشری است را زد و بند استکبار جهانی بدانیم! اما اگر چنین کنیم که انسان، فرهنگ و بافتار فرهنگی و ساختارهای آن را به تعصب فروخته ایم. یا بهتر است بگویم مرض کج فهمی در دنیای معاصر ما را گرفتار کرده است.
قصد جسارت به احدی را ندارم اما می خواهم همسانان او در خاور نزدیک را که گویند خاستگاه تمدن بشری بوده است با او مقایسه کنم. مگر نه او برخاسته از فرهنگی کم ریشه است و ما بر تمدنی دیرپا تکیه زده ایم. پسر اسد پس از مرگ پدرش در سوریه به قدرت رسید و برحدود یک سوم لوانت(مدیترانه شرقی) حکم می راند. به اندازه باراک اوباما از او اطلاعات نداریم اما می دانیم بر سرزمینی در زمان معاصر حکومت می کند که خاستگاه دیرپاترین فرهنگ بشری در روستا نشینی است. می دانیم مادام العمر براین جایگاه تکیه زده. می دانیم با کشور ما دوستی دارد و ... البته می دانیم که بعید است تا اخر عمر بتواند جایزه صلح نوبل بگیرد.
حسنی مبارک در مصر دیگر خاستگاه تمدن بشری، مشابه او و حتی بدتر از اوست. سال هاست بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زده و بجز همان جایگاه به نظر می رسد چیز دیگر برایش اهمیت ندارد. به هر قیمت همان جایگاه را چسبیده است. جای شکرش باقی که با کشور ما دستش در یک کاسه بزرگ مانند خاور نزدیک نیست. اما نه تنها جایزه صلح نگرفته و نخواهد گرفت بلکه به سبب کهولت و کسالت صدها و هزاران بهتر از او برای مصر هست. اما ساختار و راهکاری که انها را به این جایگاه برساند و به جایزه صلح نوبل نزدیک کند در مصر و پیشینه اش از قرار معلوم وجود ندارد.
عراق وارث سرزمین میانرودان را در نظر اورید. کاش مانند مصر و سوریه بود. چنان است که هرروز می بینید و می شنوید" آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است". حاکمان این سرزمین دیرین با دیرپایرین ساختارهای حکومتی و نگارش در فرهنگ بشری نیز یا نمی دانند یا نمی توانند آن ارثیه گرانبها را امروزی کرده و مورد استفاده قرار دهند.
به سرزمین سند هم گذری کنیم و نظری بیافکنیم (پاکستان منظور من است). همکار باراک اوباما آصف علی زرداری که بجای زر ، زرادخانه اتمی دارد(جمله خوب خوانده نمی شود). اما افسوس نمی تواند آن را در مقابل طالبها بکار بگیرد. برعکس خواب از چشم جهانیان ربوده شده که مبادا طالبان بر آن اندوخته دست یابد. آصف پس از ترور ناجوانمردانه همسر مشهورش(بی نظیر بوتو) به این جایگاه رسید. و در خواب شب روی آرامش را نمی تواند دید؛ تا چه رسد به اینکه به جایزه صلح نوبل فکر کند.
دوستی می گفت: به نظر من باراک بیش از آنکه جایزه را برای کارهای خودش در مورد صلح برده باشد، جایزه ای برده برای فرایند بسیار دراز مدتی که طی آن سیاهان از برده به رئیس جمهور تغییر جایگاه داده اند. فرایندی بدون خشونت و بسیار صلح آمیز از طرف سیاهان که نمادهای هنری، رقص، آواز، شعر، داستان و نمادهای مذهبی و علمی – حقوقی آن بسیار بیشتر از نمادهای پارتیزانی اش بوده است. کسی یادش نمی آید سیاهی در این فرایند دراز مدت حتی برای دفاع از خودش ترور کرده باشد اما بسیار ترور شده اند. بیش از آنکه بکشند، دانش و هنر خود را افزودند.
ایران را از قلم نیاندازیم اما نمی توانیم چنانکه واقع نمایی فرهنگ مندانه می طلبد، توصیف و بررسی اش کنیم. جاده خاکی اینجا بکار می آید. سرزمین دیرپای ابرحکومت های دوره تاریخی(مثلا هخامنشی) این روزها زیر دست و پای شماست. خودتان می توانید توصیف بررسی و اظهار نظر کنید. من حتی از همکار باراک اوباما ذکر نام هم نمی کنم و اطمینان دارم هرقدر هم متعصب و یکسویه نگر باشیم نمی توانیم او را لایق جایزه صلح نوبل قلمداد کنیم. حتی به هزار قدمی آن هم نخواهد رسید. شاید اظهار نظر برعکس در موردش واقع نما باشد.
فکر می کنید مشکل از کجاست که بعضی ساختارها باراک اوباما تحویل جامعه جهانی می دهد و بعضی دیگر انان که نام بردم. من فکر می کنم سرزمین ما کهنه شده است. به قول "کتیبه های دوره تاریخی و متون اساطیری" در خاور نزدیک ما ارواح خبیث لانه کرده اند. می توانید جدی بگیرید چون جدی می نویسم. اما آنچه در آن زمان اروح خبیث خوانده می شد امروز و به نظر من ساختارهایی است که بطور پیچیده و در هم تنیده ای از گذشته برای ما در سرزمین دیرپایمان به ارث رسیده است. ساختارهایی که با سروته شدن ساعت شنی توسعه جوامع انسانی طی فرآیند رنسانس و پس از آن هر روز ابتکار عمل را از ما گرفته و به فرهنگ های جدید در دنیای جدید توانایی های نادیده و ناشنیده داده است.
به نظر نباید در مورد جوامع انسانی و دانش های و علوم انسانی فکر کرد. نباید فرایندهای فرهنگی بلند مدت و تاثیر آن بر جامعه معاصر را ارزیابی کرد. لازم نیست علوم انسانی داشته باشیم چون ساختارهای درهم تنیده انتزاعی، همان ارواح خبیثه دوره تاریخی؛ هستند. و جامعه ما و انسان ها را می برند به جاهایی که حتی خیال هم نمی تواند برود.
یادتان نرود در فرهنگ هایی که ریشه ای ندارند اما جهان را در تسخیر دارند تا جایی که من می دانم متخصصان علوم انسانی ( به ویژه حقوق ، علوم سیاسی و اقتصاد) بر کرسی(موقت) حاکمیت پهلو می زنند. یکی از همان ها که پیشینه اش و نیاکانش برده بوده اند برنده جایزه صلح نوبل هم می شود. در کشور ما تا یاد دارم مهندسان و پزشکان همه امور جامعه از انسانی گرفته تا حیوانی را رتق و فتق کرده و می کنند. توسعه هم در فرهنگ ما توسعه فیزیکی درک می شود نه توسعه فرهنگی. در اینجا گویی چنانکه در جوامع انسانی باب است دین جزء فرهنگ نیست کل فرهنگ است. حال دوطرف معادله پیدا شده مجهول علوم انسانی است که در اثر همکاری و همراهی این دو طرف نصف و نیم حذف شده بود حال قرار است تخم و ترکه اش هم بر باد داده شود.
شاید بتوانیم پیشنهاد کنیم که بازهم دارد ساعت شنی توسعه جوامع انسانی سروته می شود. ما و فرهنگ ریشه دارمان در همان گام های اولیه توسعه فیزیکی و فن آوری مانده ایم و با آن دست و پا می زنیم. نکند سوراخ دعا را گم کرده ایم؛ انهم در هزارتوی فرهنگ دیر پایمان نکند!!
عمران گاراژیان بدرود

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

بدرود

بنام خدا
وصیت باستان شناس(1)
وصیت می کنم جسد مرا در جایی دور و بی نام و نشان دفن کنید. نشانی بر آن مگذارید و از سنت تدفین دین و آیین خاصی استفاده مکنید. نمی خواهم دست همکارانم به گور و اسکلتم برسد. بگذارید بقایای من، آرامش داشته باشند. بازماندگان عزیزم حتما می پرسید چرا چنین وصیت کرده ام. چون من یکی از آنها بوده ام و می دانم اگر به گورم دست یابند، چه می کنند. خاصه آن زمان که من اثری باستانی شده باشم، معلوم نیست چقدر پیشرفت کرده باشند. اکنون که این وصیت را می نویسم اطمینان ندارم، که بتوانید جایی را پیدا کنید که از دسترسان در امان باشم. اما یادتان نرود شما همه تلاشتان را بکنید. می خواهم هرچه دیرتر بوسیله آنها شناسایی شوم.
اگر آنها به بقایایم برسند مثل این است که خودم به اسکلتی رسیده باشم. حال برایتان شرح می دهم که حال روز بقایایم چه خواهد بود. برایتان می نویسم که دربارۀ اسکلت من چه خواهند گفت و نوشت. تصمیم گرفته ام خودم برایتان بنویسم درباره خودم(اگر بقایا را به عنوان خود قبول دارید) قبل از اینکه دیگران دربارۀ من بنویسند. این نوشته را دور از دسترشان نگهدارید؛ بگذارید انها شغل داشته باشند، سرگرم شوند و هرچه می خواهند ببافند. پس از انکه تمام تلاششان را کردند این دست نوشته را به انها بدهید. شاید اگر در اصل بودن آن شک نکردند در بافته و دانسته ها و روش هایشان و خاصه تفسیرهای پادرهوایشان بازنگری کنند. شاید، اطمینان ندارم! یادتان نرود شما باید مرا کمک کنید. چون من نمی دانم کجا، منظورم در چه موقعیت مکانی، و باچه سنتهایی مرا به خاک سپرده اید. حتی نمی دانم مرا به خاک می سپارید یا به آب؛ ممکن است به آتش بکشید. همچناکه در پشت پاکت نوشته ام این وصیت نامه را پس از آنکه مراسم مرا به پایان بردید، باز کنید. منظورم دقیقا یادآوری به همکارانم است. می خواهم به انها گوشزد کنم این شما(بازماندگان) هستید که جسد مرا هرگونه با هر مراسم و سنتی که می خواهید یا هنجار جامعۀتان بوده، به خاک سپرده اید. به قول همشهریانم در این زمان دست من از زمین و زمان کوتاه بوده است. می خواهم به آنها و شما یادآوری کنم که این پایان راه همۀ ما وشما در این کره خاکی است. می خواهم به همه یادآوری کنم که آنچه زیر دست و کمچه و کلنگ دارند، من نیستم بقایای من است. مواد فرهنگی من است. این مواد گرچه اطلاعات ارزشمندی دربارۀ من دارد، اما خود من نیستند. خود من همینی ست که پیش رویشان است. خود من تازنده است خود من است، هنگامیکه ازمیان برخواست، آنچه باقی می ماند، بقایای من است که گرچه اطلاعاتی در مورد من ارائه می کند اما خود من نیست. فکر می کنم چنین است، اطمینان ندارم.
همکار چیره دست من به بقایای من رسیده است. انگار این خود من هستم که اسکلتی را کاوش می کنم. او بی ملاحظه خاک ها را با کمچۀ کوچک نوک تیزش کنار می زند. کلنگی دارد. کلنگی که یک سرش پهن و سر دیگر نوک تیز و کشیده است. از سر پهن کمتر استفاده می کند. گو اینکه چپ دست است، چون کلنگ را که بیشتر استفاده می کند، در دست چپش گرفته است (به یاد خودم افتادم). نخستین نشانه های استخوان را که دید کلنگ را به کناری گذاشت، حفاری حرفه ای است. دارد بررسی می کند، می خواهد بداند که استخوانی تک و تنها است یا در ارتباط با استخوان های دیگری است. شانس آورده ام، اگر کم تجربه بود با عجله استخوان را در می آورد، اما چنین نکرد. درفشی نوک تیز را می جوید؛ مجهز به میدان آمده؛ با درفش استخوان را پیگیری می کند. نازک نی است. شکننده و نازک. خاک ها را کمی کنار می زند با شناسایی استخوانی دیگر موازی استخوان نازک نی، آرام آرام می فهمد که به اسکلت رسیده است. حال نوبت اوست که تمرکز کند. فرضیه طرح کند و فرضیه را با نوک درفش و فرچه به آزمون بگذارد. من او را مشاهده می کنم و زیر لب با خود می خندم. اما افسوس لبی برای خندیدن باقی نمانده است. فک پایین که ارتباطی با جمجمه ندارد بین آسمان و زمین رها است. با خود می گویم، خندیدن هم خندیدنِ در زندگی و برزندگی!
انگیزه همکارم بالا رفته است، چشم هایش برق می زند. درخیال خود اسکلتی پیش از تاریخی را تصور می کند. فرضیه هایی برای ظروف چیده شده در اطراف پاها و جلو صورت در خیالش نقش می بندد. و حس تاریخی- فرهنگی و عتیقه جویانه اش، تحریک می شود. شهپر خیال همچنان به هر جایی سر می کشد: پرده ای از خیال شیرنش، تصور اسکلتی از شاهزاده ای ثروتمند، مربوط به دوره تاریخی است. با چندین ظرف فلزی و ... من اما با خود همچنان بی لب می خندم و می گویم: زهی خیال باطل. همکار محترم ناگزیر خیال را رها کرده، به واقعیت بر می گردد. واقعیتی که از من برجای مانده! می خواهد دست به کلنگ ببرد اما درفش را ترجیح می دهد. چند سئوال دارد. جهت کلی اسکلت به کدام جهت است؟ محدودۀ تقریبی بقایای تا کجاست؟ فرضیه هایی طرح می کند و درجایی بالاتر از سر من چند بار آرام نوک درفشش را در خاک فرو می کند. سفت است، نوک درفش به چیزی سخت هم بر نمی خورد. درفش را بیرون می آورد. بازهم در فاصله ای نزدیک تر به نازک نی، فرضیه اش را با نوک درفش به آزمون می گذارد. این بار نوک درفشش به چیزی سخت می رسد. درفش را کمی بیرون کشیده خاک را با نوک آن می کند. سفیدی جمجمه پدیدار می شود. ابتدا خوشحال است چون فرضیه اش جواب داده جای جمجمه را شناسایی کرده. اما خوشحالی دامی ندارد. چون در ذهنش جهت کلی را بازسازی کرده پاها، سر جهت کلی شمال شرقی- جنوب غربی است. این یعنی در تدفین من از سنت های تدفین دوره اسلامی استفاده شده است. اطمینان نمی کند. جمجمه را آرام آرام با درفش و فرچه اش تمیز می کند. رو به قبله است شکی برایش باقی نمی ماند که اسکلت من مربوط به دوره اسلامی است و با سنت های دوره اسلامی دفن شده است. این نکته تا همین حالا برای خود من هم مشخص نشده بود. چون بازماندگانم این را به بقایای من نگفته بودند. روز کاری همکارم با انواع فرضیه ها و سئوال ها همان هایی که با نوک کلنگ و درفش به آزمون گذاشته می شوند، به پایان رسیده است. بقایای مرا می گذارد و می رود که به دیگر کارها و استراحتش برسد.
ما نیز چنین می کنیم. بدرود

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

بر تربت شیخ جام
بر تربت شیخ جام درختی (پستۀ وحشی) روییده که از پایه چندین شاخه است. در جنوب آن گنبدی بلند که یادآور ایوان های بلند ایلخانی تیموری است. از انتهای ایوان دربی بزرگ با چوب گردو و پوششی لطیف به زیر گنبد باز می شود. ساختمانی که از داخل گچکاری و نقاشی های زیبا و کتیبه هایی از ایات قرآن و احدایث و روایات دارد. جرز دیوار در سطوح پایینی تا حدود یک مترو بیست سانتیمتر دستنوشته هایی است یادگاری و یادمان نوشته های بازدیدکنندگان مقبرۀ شیخ جام است. این نوشته ها در نوع خود بی نظیر است چون متون متکثر با گاهنگاری چندین قرن و با مضامین بسیار متنوع از شعر گرفته تا نثر را در بر می گیرد. امروزه اکثر این نوشته ها در پشت قفسه هایی قرار گرفته اند که در آن مجموعه قرآن های اهدایی به مقبره شیخ جام به نمایش گذاشته شده است.
در آفتاب برآمد(شرق) ایوان درب مسجد کرمانی است. بنایی با محرابی بس زیبا گچبری شده دارای متون و احدایث و آیات گردآگرد محراب و البته چاه خانه ای در کنار آن. مقبره هنرمند این بنا مسعود کرمانی در دیواره شمالی این بنا واقع شده است. بنا در سطوح بالایی زیر گنبد نیز دارای گچبری است.
در آفتاب نشت ایوان(غرب) دربی به چندین ساختمان و حیاط تو در تو باز می شود که به گمانم به اندازه ای وسیع و بزرگ است که در شبستان های آن نماز جمعه برگزار تواند شد. در داخل حیاط اصلی که در شمال بناها وجود دارد چند درخت پسته و ردیفی بزرگ از سنگ های قبر که نوشته های تاریخی دارد چیده شده است. نیکو سنتی در ورودی این حیاط باب است و آن اینکه برای ورود حتما باید کفش ها درآوری و سپس از روی فرش ها بروی تا به بنا بررسی. از آنجاکه در دیواره شمالی بنای مسجد کرمانی به حیاط محرابی گچکاری شده وحود دارد که با شیشه از آن محافظت شده می توان حدس زد که بناهای دیگری در حیاط بوده است که اکنون دیگر نیست. چون محراب گچکاری شده را بر حیاط نمی سازند.
مجموعه بناهای تربت شیخ جام در چند دوره ساخته شده که چون در تخصص من نیست بطور ریز به آن نمی پردازم. این بناها شاخصه های چندی دارند که با دیگر مجموعه های مشابه در خراسان مشابهت ها و تفاوت های عمده دارد به آن می پردازم تا برای جوان ترها موضوع تحقیقی را معرفی کنم.
1) بناها مربوط به قبل و پس از حمله مغولان به ایران است. یعنی پایگاه های اجتماعی- فرهنگی که قبل از حمله مغولان بوده و پس از آن نیز ادامه حیاط داده و مورد احترام بوده است.
2) این مجموعه تا آنجا که من می دانم که البته در این مورد کم می دانم بزرگترین مجموعه مربوط به برادران اهل سنت در خراسان یعنی با اصطلاحات پیش از تاریخی من شرق شمالی ایران است.
3) در این مجموعه چله خانه و چله نشینی جایگاه های خاصی دارد که می تواند معرف رویکرد اجتماعی و انزوا طلبانه ای باشد که به وسیله گروه اجتماعی – فکری خاصی قبل و پس از حمله مغولان در منطقه وجود داشته است.
4) در جنوب شهر نیشابور و در کنار جاده کاشمر نیز دو بنا مربوط به قبل و بعد از حمله مغولان وجود دارد که می دانیم تا قرن هشتم فعالیت فرهنگی نسخه نویسی در آن انجام می شده در نوشته دیگری در همین وبلاگ به آن پرداخته ام. از آن نظر آن دو را با این مجموعه مقایسه می کنم که بنای جنوبی دارای چله خانه و بنایی مربوط به دوره سلجوقی است.
5) در تایباد براساس شنیده ها بنایی از همین دوره ها وجود دارد.
6) در تربت حیدریه مجموعه بناهای قطب الدین حیدر به نظرم مربوط به دوره های یاد شده است با این تفاوت که گرچه دقیق ندیده ام اما در ان نشانی از چله خانه و بنایی چنین نسیت.
تحولات فرهنگی – اجتماعی و سیاسی عقیدتی به نظرم موضوعی است که با رویکرد باستان شناسی اجتماعی و بر مبنای داده های بناهایی که یا شهرهای خراسان بر محور آن شکل گرفته اند یا با جابجایی نسبتی فضایی با شهر دارند می تواند مورد پژوهش قرار گیرد. این بناها تداوم نسبی پس از حمله مغولان را نشان می دهد و تحلیل فضایی- کارکردی و خاصه جایگاه آن نسبت به شهر می تواند تحلیل اجتماعی شود. کسانیکه بناها برایشان ساخته شده و نخبه گان دوران بحران هستند از دیدگاه مطالعه نخبگان نیز موضوع جذابی می تواند باشد. تغییرات فرهنگی – اجتماعی که براساس متون قابل بازسازی است ذیل همین موضوع می تواند بررسی و بحث شود.
نوشته وبلاگی را ادامه دهم بحث بیش از اندازه جدی شد. تربت بر دشتی حاصلخیز بنا شده آنچه در ایران تحت عنوان خربزه مشهدی مشهور است در اصل از این دشت و امثال آن در خراسان تولید و به ایران صادر می شود. تربت شهری در انزوای نسبی است چراکه در مسیر شاه راه های معاصر قرار ندارد اما برای من به عنوان یک خراسانی تعجب برانگیز بود که شهری به این تمیزی و اینقدر شسته و رُفته در خراسان می دیدم.
نکته پایانی اینکه تداوم نسل شیخ جام در تربت جام قابل توجه است کسانیکه خاندان جامی الاحمدی را تشکیل می دهند. تدامی نسلی از نخبه ای که مقبره وخاندانش در منطقه هستند. واقعیتی که بیش ازپیش موضوع انزوای ژئوپلتیک منطقه را نشان می دهد. چیزی که مثلا در نیشابور پس از حمله مغولان هرکز ممکن نیست اتفاق افتاده باشد.
تا بازدیدی دیگر از شهری در ایران زمین یا که توران زمین فرقی نمی کند.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

وداع با پرویز مشکاتیان



امروز در کمال ناباوری اندوه و آه با پرویز مشکاتیان ستاره آسمان موسیقی ایران و نوازندۀ بزرگ و بی بدیل سنتور برای همیشه وداع می کنیم. من به واسطه رابطه فامیلی و خانوادگی از سال های دهۀ هفتاد گاهی به دیدار استاد مشکاتیان می رفتم. و او البته به گرمی می پذیرفت. گفتگوهایی در باره موسیقی داشتیم(من البته در این زمینه پیاده بوده و هستم). آن سال ها در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می کرد و برای من که دانشجوی دانشکده ادبیات بودم دیدن او در دانشکده هنرهای زیبا ساده و در دسترس بود. من همیشه اطلاعات و ویژگی های او را از خانواده خاصه پدرم (ابوطالب گاراژیان)و مادر بزرگم(حاجیه زهرا اسحاقی) که نسبت فامیلی نزدیک با مادر استاد مشکاتیان دارد می شندیم. یادم نمی رود پس از اجرای افق مهر همراه با استاد ایرج بسطامی در فرهنگسرای بهمن با او گفتگوهای مفصلی داشیم. او همانند استاد بزرگوار دیگر یعنی استاد ادبیات محمدرضا شفیعی کدکنی به نیشابوری بودن افتخار می کرد و این البته برای امثال من که نیشابوری بودیم و از این اشتیاق بزرگان به زادگاهشان استفاده می کردیم. این روزها که آن استاد فرزانه از ایران رفته و این استاد ارجمند از جهان خاکی و بر جهان خاکی چشم فروبسته . برای امثال بندۀ که خاطرات بیست ساله در دانشگاه تهران داریم قدم زدن در محوطه تنها مرور خاطرات شیرین گذشته است. تا به اینجا رسید یادی هم استاد ادبیات معاصر قیصر امین پور کنم. در سال های دهۀ ما دانشجوی به قول خودمان ترم اولی بودیم من همیشه در دانشکده و گروه ادبیات کسی را با ریش و موی بلند می دیدم که کفش هایی پاشنه خوابیده داشت سیاه چهره بود و گفتگو می کرد از دوستم(محمد صفایی ) در باره اش پرسیدم او معرفی اش کرد و مرا هم به او معرفی کرد از آن پس گاه و بیگاه در طبقه چهارم دانشکده به گفتگو می ایستادیم آن بزرگوار قیصر بود.

یاد و خاطره اساتید ارجمند را در مرام دانشجویی و با مرام دانشجویی گرامی می دارم. کاشکی فرصتی دست می داد در این سال های اخیر با پرویز مشکاتیان در مورد نیشابور و پیش از تاریخ آن گفتگو می کردیم. کاشکی فرصتی دست دهد و دربارۀ بازدیم از کدکن با استاد کدکنی گفتگو کنیم. با بیتی از حافظ خدا حافظی می کنم:
فرصت شمار صحبت کز این دور راه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

در تربت جام

در تربت جام، برتربت شیخ جام
پیش درآمد
ما که دانشجوی کارشناسی بودیم (73-69 ه.ش.) اینترنت و پست الکترونیک و از این خبرها نبود. حرص خریدن کتاب داشتیم. دوستی ادبیاتی می گفت: کتاب خریدن که هنر نیست، بیایید عهد کنیم هرکتابی که می خریم لااقل یک دور بخوانیم(آن دوست محمد صفایی نام داشت). راست می گفت این عهد تعادل بین خریدن و خواندن ما پدیدآورد. این روزها پیشنهاد او را الگوی رفتاری – کاربردی می خوانم. بازید تپه های باستانی آن هم بوسیله یک دو متخصص(عمران گاراژیان و لیلا پاپلی) و کارشناس(خانم سربازی) و کارشناس ارشد(خانم مانا جامی الاحمدی)مانند خریدن کتاب در آن روزها است که خاطره اش را ذکر کردم. مثل همان روزها با خود عهدی کرده ام: هرجایی را که بازدید کردم مختصری از آن را هرچند در وب نوشته با وب خوانان در میان بگذارم. بازدید تربت جام یکی از وفاها به عهد یاد شده است.
این وب نوشته حداقل دو بخش دارد در بخش اول در بارۀ استقرار باستانی نزدیک شهر تربت جام که اخیرا بوسیله همکاران میراث خراسان رضوی تعیین حریم شده اطلاعاتی پراکنده در حد بازدید انجام شده ارائه می کنم و در بخش دوم به تربت شیخ جام خواهم پرداخت.
بنا را براین نمی گذارم که خواننده با تربت جام و چشم انداز طبیعی – فرهنگی آن آشنا است. در نتیجه بازهم در حد بازدید یک روزه مقدمه ای می نویسم. آنچه ارائه می کنم دریافت من است. کسی که برای اولین منطقه را مشاهده می کرده. کسی که در بین راه رانندگی می کرده و اگر می خواسته به چشم انداز بپردازد ممکن بوده برای همیشه به آن بپیوندد و کسی که با چشم انداز خراسان آشنا و به زبان ساده بزرگ شدۀ این زاد بوم است(نک به نوشتۀ پیشین).
تربت جام دشتی میانکوهی و پست است. پایانه های غربی ارتفاعات هندوکش در افغانستان شرق این منطقه را به شکل"د" فراگرفته. هریرودیا رود هرات که از هندوکش سرچشمه می گیرد وارد این منطقه شده و با جهت با چرخش به جهت شمال خط مرزی ایران و افغانستان می شود. در شمال امتداد رشته کوه بینالود و در غرب امتداد کوه سرخ دشت تربت جام را فراگرفته است. از جنوب منطقه بطرف بیابان های ایران شرقی تقریبا باز است. در دو سوی منطقه پست و میانکوهی دو شهر تربت جام و هرات واقع شده است. بطور کلی اگر بخواهیم خراسان(مرکزی) را به سرزمین های پست و بلند تقسیم کنیم. قوچان، همت آباد، نیشابور و تربیت حیدریه سرزمین های بلند هستند. سبزوار تربت جام و مشهد از جمله سرزمین های نسبتا پست منطقه قلمداد می شوند.
آنچه شرح دادم دیدی کلی نگر و نقشه ای بود. از دیدی جزیی منظور روی سطح زمین و در جاده دقیقا از فرهاد گرد به طرف شمال و شمال شرق آبریز منطقه بطرف کشف رود است و از آن همان شهر(واقع در 15 کیلومتری فریمان) بطرف جنوب و جنوب شرق آبریز و شیب زمین بطرف هیررود است. فرهادگرد و فریمان در گروه سرزمین های بلند و تربت جام در گروه سرزمین ای های پست قلمداد می شود. به نظر من در سرزمین های بلند احتمال شناسایی استقرارهای گسترده و عمدۀ عصر مفرغ بعید است برعکس در مورد سرزمین های پست که رودخانه های پرآب در آن جاری است و دشت ها وسیع اند این احتمال بیشتر می شود. یادآوری کنم براساس همین الگو احتمال شناسایی سفال های لبه واریخته در فرهاد گرد را بعید ارزیابی می کنم.
به تربت بازگردیم. یکی از شاخه هایی که به رود هریرود می ریزد شاخه ای است که با جهت کلی شمال غربی – جنوب شرقی در دشت تربت(جام) جاری است. در شمال شرق شهر تربت جایئکه رودخانه چرخشی ملایم دارد و در میان زباله های شهر معاصر در نزدیک کوره های آجرپزی استقرار باستانی وجود دارد. منطقه و ناهماری های آن به اندازه ای دستکاری شده که در نگاه اول نمی توان تمرکز داده های سطحی را مشاهده کرد اما جوینده یابنده است خاصه انکه راهنماهایی بومی هم داشته باشد. نهشته های باستانی دستکاری شده اند و بریدگی هایی در آن بصورت برش قابل مشاهده بود. در یکی از این برش ها نهشته های فرهنگی با شیب مخالف نهشته های طبیعی مشاهده شد. به بیان دیگر نهشته های بالایی مواد فرهنگی بودند که با فرآیند طبیعی سیلاب انباشت شده بود و در سطوح پایینی نهشته های فرهنگی در بافتار اصلی بود و شیبی برخلاف نهشته های انباشت شده با آب داشت. نهشته هایی که در بافتار اصلی بودند رنگ سبز کم رنگ داشتند و در میان آن سفال های منقوش مس- سنگی شناسایی شد0شفال های ش.2،3،4). این سفال ها همان گروهی هستند که اینجانب آنها را مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم. گاهنگاری پیشنهادی برای آن حدود 4500تا 4000پ.م. است. اگر می خواستم از اصطلاحات باستان شناسان آسیای مرکزی استفاده کنم که از قصد، چنین نمی کنم باید نمازگاه یک و دو را نام می بردم.
در کنار جایی که شرح دادم و در فاصله کمتر از صد متر از آن بطرف رودخانه در بریدگی دیگری نهشته های در بافتار اصلی مشاهده شد که اگر بخواهم جسارت به خرج دهم باید آن متعلق به اواخر نوسنگی بدانم(سفال ش.1 در تصویر). اما از انجا که سفال های منقوش نوسنگی در زمان کوتاه بازدید ما مشاهده نشد آن را نیز بطور محافظه کارانه ای متعلق به مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم.
بازهم به جنوب شرق در کنار رودخانه ادامه دادیم. کپه کپه هایی از نهشته های فرهنگی مشاهده شد. سفال های شاخص دوره ساسانی در میان سفال ها خود نمایی می کرد اما در مواردی فرم های مشکوک به اواخر عصر مفرغ (فرهنگ مشهور به مجموعه باستان شناسی مروی- بلخیBMAC) مشاهده شد.
سفال های قرمز که روی آن لکه های سیاه دارد و من از سال 1376 با بررسی دشت درگز آن را لکه ای یا ابری معرفی کرده بودم نیز به وفور شناسایی شد. این سفال ها مانند سفال های آشپزخانه ای است و به نظر بنده با تقاوت هایی جزیی از مس – سنگی افق قدیم تا اواسط دوره آهن در استقرارهای خراسان مشاهده می شود(سفال های 5،6،7،8).
یادآوری کنم تعدادی از نمونه ها از جمله 9،10،11 را نمی شناسم اما منسوب به دورۀ مفرغ خاصه اواسط تا واخر مفرغ می کنم.
آنچه ما در این بازدید کوتاه مشاهده کردیم استقراری است که به مدل استقرارهای خراسان لایه ها گسترش افقی و عمودی توائم یافته اند. گاهنگاری داده ها اشاره شد از اوایل مس- سنگی یا اواخر نوسنگی تا اواخر عصر مفرغ را شامل می شود. اینکه توالی گسسته است یا متداوم بدیهی است نتیجه ای است که نمی توان از یک بازدید حدود دو ساعته انتظار داشت. امیدوارم همکاران که در این استقرار گمانه زده اند اطلاعاتشان را منتشرکنند.
تا فرصتی دیگر و ادامه مطلب بدرود. به قولی وثیق یا ا...

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه


عنوان اول: تصوری از تغییرات
عنوان دوم: در راه زادگاهم
عنوان سوم: تغییرات در ترازو
ما، منظورم بطور کلی انسان ها است، در نقش های گوناگونی ظاهر می شویم. نقش هایمان به دو گروه کلی ممکن است طبقه بندی شود: بازیگری و تماشاگری. برای اکثر ما نگریستن به عنوان تماشاگر و نه بازیگری بر زادگاهمان و نزدیکانمان اگر نگویم غیر ممکن، باید بنویسم، مشکل است. در این نوشته قصد دارم چنین کنم؛ اگر بتوانم! یعنی بر خلاف عُرف، قصد ندارم بطور نوستالژیک(نه نه من غریبم گونه) موضوع تغییرات را بررسی کنم. می خواهم، مشاهده گری بی طرف باشم؛ اگرچه آنچه مشاهده کرده ام زادبوم و دقیقا زادگاه من بوده است. اشاره کرده بودم (در نوشته ای در همین وب لاگ) که زادۀ روستایی در جنوب نیشابور هستم. حال اضافه می کنم، نام آن روستا "کارجیج" است.
حدود 20 سال پیش وقتی که جاده ای از نیشابور به کارجیج را رکاب می زدم؛ از جاده ای شوسه می گذشتم. جاده ای در کنار کاریزها. جاده ای پرپیچ و خم. جاده ای که نسبت به اطرافش اکثر جاها در گودی امتداد می یافت. در گودی و پر پیچ و خم بودنش، شاید نشانۀ پی نهاده شدن بر کوره راهی شتررو بود؟ آنچه از ارتباط این روزها و آن روزهای این جاده با شهر(نیشابور) چون مرزی خود نمایی می کند دو خط موازی و پررنگ است، ریل های راه آهن. این خطوط موازی دسترسی به شهر را محدود می کرده و می کند. در تمامی جنوب شهر نیشابور چهار گذرگاه برروی این خطوط بود که در دهۀ گذشته (یکی از آنها بلوار خیام) زیرگذر شده. و سه دیگر اگر اشتباه نکنم همچنان که بوده هست. این روزها دیواری بتونی هم به محافظان راه آهن افزوده شده؛ در نتیجه اولین تصور من از ترافیک که پشت خیابان های روگذر قطار و در هنگام عبور قطار شکل گرفته، نه تنها از بین نرفته بلکه تقویت شده است. منظورم دقیقا توسعه برای روابط بین منطقه ای دشت نیشابور(راه آهن) و محدود کردن روابط درون منطقه ای با در آن است: راه های روستایی که با راه آهن قطع شده اند. دسترسی روستاهای حاشیه ای به شهر که با راه دسترسی شهر به دیگر شهرها محدود شده است. این یعنی توسعه ای تک بُعدی، توسعه ای یک سویه نگر و یکجانبه! یعنی گرفتن وقت(عمر) و توان گروهی از مردم جامعه و مصادرۀ آن به نفع گروهی دیگر!
راه دسترسی ما در گذشته از حاشیۀ شهر (زرگران نام روستایی در جنوب نیشابور است که نامش بیشتر به نام محله ای در شهری بزرگ می ماند تا نام روستایی در حاشیۀ شهر) به دو شاخه تبدیل می شد. شاخه ای به آفتاب برآمد(شرق) می رفت (بسوی شرق جائیکه تپۀ زندان در آن راستا از دور دیده می شود) و تنها دو روستای قبید و بلقُشه از آن راه، رفت و آمد می کردند؛ و راهی از زرگران به جنوب امتداد می یافت. این راه پر رفت و آمد تر بود. زادگاه من(کارجیج) نخستین روستا بود و پس از آن سه روستای (بنُیاباد، هاشم آباد و اسلامیه) در امتدادی تقریبا شرقی – غربی از این راه به شهر نیشابور رفت و آمد می کردند. امتداد این راه به جنوب در نهایت به آهنگران می رسد، روستایی که مانند زرگران بیشتر به نام محله ای صنعتی در حاشیۀ شهری بزرگ می ماند تا نام روستایی در حاشیۀ کویر. اگر دو نام "گازُرگاه" در شرق جادۀ زادگاۀ من(جنوب محدودۀ شهر تاریخی نیشابور) و مهراَوا(مهرآباد) اطراف دو بنا از دورۀ سلجوقی و ایلخانی را به این مجموعه اضافه کنم؛ شک کمتری باقی می ماند که اینها نام محله های شهری تاریخی اند که طی دوره های بعد به روستاها نهاده شده اند(آنچه تا حال اشاره کردم به جغرافیای تاریخی نزدیک می شد). در شرق آهنگران روستایی بنام "مَلَکنده" واقع شده دربارۀ نامش چیزی نمی دانم اما در سایۀ (غرب) آن روستا آثاری غنی از دورۀ سلاجقه شناسایی شده است. در نتیجه حدود جنوبی شهر دورۀ سلجوقی را تا حدود 12 کیلومتری شهر معاصر روی کاغذ گسترش داده ایم. دیگر اطراف را که برمبنای نام ها معرفی کردم نمی دانم قبل از حملۀ مغولان است یا پس از آن چراکه نام ها جاری هستند و نمی توانیم برایشان تاریخی دقیق پیشنهاد کنیم(یادآوری می کنم همکاران من که به نظرم این روزها نیشابور را بررسی می کنند بعید می دانم به آثاری بیش از همین نام ها برخوردند، حتی همین نام ها نیز ممکن است برایشان بی معنا باشد) .
به راه راست برگردم. راهی جدید که از زرگران بسوی آفتاب برآمد، امتداد خواهد یافت و در غرب تپۀ زندان به جانب جنوب شرق می چرخد و مستقیم ادامه می یابد. راهی جدید که در بخش هایی اسفالت شده؛ برخلاف راه بُلقشه برکنار کریزهای کارجیج نیست، تنها آن را قطع می کند. از میان روستای یاد شده هم نمی گذرد، در شرق آن است؛ به شرق کارجیج امتداد دارد. این راه یادآور گردش کاروان های شتررو نیست. مستقیم کشیده شده و برخلاف راه قدیم از شرق به زادگاه من راه می دهد نه از شمال غرب. نمی توانم تصور کنم که فاصله ها اینقدر نزدیک بوده اند. گواینکه پیچ و تاب های جاده های شتررو و رشتۀ کاریزها که با جاده مانند دو رشتۀ تناب به هم تنیده بودند، راه ها را دور می کرده اند. قنات زادگاهم را در ترازوی تغییرات بگذاریم. قنات کارجیج تا همین چند سال گذشته آب داشت. یادم نمی رود چه بلاهایی برسرش آمد. مدتی مواد نفتی پمپ بنزین(بلوار خیام) به آن نفوذ کرده همه ماهی های کوچلویش را قربانی کرد. در سال های اخیر نیز گواینکه خشکانده شده یا خشک شده، نمایانده شد؛ تا چاه عمیق حفر شود. این قنات یکی از بازمانده های چند هزار قنات روبه جنوب نیشابور بود که از دامنه های بینالود سرچشمه می گرفتند. یک رشتۀ افسانه ای از مادرچاه هایش که دیرپایی آن را تامین کرده بود؛ رشته ای است که به زیر تپۀ زندان امتداد می یافت. چراگفتم افسانه های، چون عدۀ زیادی از مردم روستاهای جنوب نیشابور سبب دوام قنات کارجیج را به همین رشته مربوط می دانستند.
در این بازدید آخری از زادگاهم بجای قنات، در حدود بیست متر جنوبی تر از مظهر آن، چاه عمیقی بدنیا آمده بود و آن قنات از دنیا رفته است. اما هنوز نشانه های آن قنات پابرجاست، کاریزها چون رشته ای از دانه های تسبیح که از راه های پهلوی پینه ها دور افتاده و تدریجا از بین می روند. یعنی بوسیلۀ مالکان زمین های همجوار به تصرف در می آیند. از نمود های تغییرات نبود قانونی برای حفاظت از حریم قنات و کاریزها است. قناتی که خشکانده شده کجا می تواند بانیانی داشته باشد که از آن حفاظت کنند!! از تاسیس این قنات چیزی نمی دانم اما می توانم تصور کنم که مالکان گذشتۀ زادگاه من برای مسیر کاریزها باید مالکان سرزمین های شمالی را راضی می کردند. همچنان که این روزها آنها برای گرفتن مجوز چاه عمیق مجبور به گرفتن مجوز و پرداخت وجوه هستند. دقت کنید تغییرات تدریجا خودشان رو می شوند: روزگاری مهندس قنات آورده اند و آن را احداث کرده اند. سال ها آن(قنات) را چاه خویی یا چاه جویی کرده اند (یعنی تعمیر ونگهداری از طریق لایروبی) و حال در کمتر از پنج سال گذشته، تغییرات و توسعه موجب شده که آن را بخشکانند، چون از مد افتاده بوده است، چون متخصصانش دیگر نبوده اند که لایروبی کنند. چون آبش از سرچشمه با فرآورده های نفتی آلوده می شده و محیط زیست تا آنجا که می دانم، برای خودش جریمۀ آلوده شدن قنات را گرفته و اقدامی اساسی برای پالودن آن نکرده است. تعییرات چون باد آمده اند. قنات قدیمی شده، قوانین مدافعی نداشته، ساکنان نیز مد جدیدتر از قنات را می پسندیده اند. موتور عمیق با فشار آب بیشتر(نسبت به قنات) و با آبی که اگر قرار است به مواد نفتی آلوده شود با مواد خود چاه چنین می شود نه از سرچشمه! بدنیا آمده است به دنیای زادگاه من! قنات پیر، بازماندۀ اسیر از قرون دیر! ماهی های سیاهِ قنات، ای نشانه ها و منشاء حیات، بدرود. این است تغییر.
تا مرور تغییری دیگر
ضرب المثل: یک سوزن به خودت بزن یک جوال دوز به دیگران.
یک سوزن به خود(خود انتقادی): پس از اینکه نوشته را به پایان برده بودم متوجه شدم که یادم رفته شرح دهم که چرا نوشته را نوشته ام. تازه یادم آمده است پس دوباره بسم ا...
نکتۀ اول: اگر بازیکری از ساکنان زادگاهم بودم چه می کردم. به احتمال قوی مانند آنها عمل می کردم همچنان که تا حدود 17 سالگی و پس از آن چنین کردم.
نکتۀ دوم: اگر این روزها برای زندگی به زادگاهم برگشته بودم چه می کردم. واقعا تصوری ندارم اما اطمینان دارم که به وضع موجود رضایت نمی دادم حداقل در ماه های اولیه جوگیر شده و فعالیت های هر چند زائدی انجام می دادم. مثلا حال که در زادگاه من به میراث داریِ استخر قنات؛ موتور چاه عمیق همراه با استخر دارند؛ برای سرگرمی هم که شده چند ماهی خریده یا از جای دیگر گرفته و در آن استخر رها می کردم. همچنین چند ماه اولیه که برگشته بودم بررسی و مطالعه می کردم که ببینم چکار می توانم انجام دهم.
نکته سوم: اگر مسئول میراث فرهنگی شهرستان نیشابور بودم چه می کردم. تلاش می کردم امثال قنات کارجیج را قبل از خشکانده شدن شناسایی و در مجموعه میراث طبیعی و فرهنگی ثبت کنم. حتی همین روزها نشانه ها و بازمانده های آن مانند کاریز و مادرچاه ها که احتمالا آب دارند و در محدودۀ شادیاخ هستند را بررسی کرده و برای استفاده فرهنگی و میراث فرهنگی چیانه از آن فکری می کردم.
اگر مسئول میراث فرهنگی خراسان رضوی بودم چطور؟ در این صورت مجموعه ای از قنات و کاریز و شادیاخ و شهر قدیم و گازرگاه و مهروا در شرق و غرب تا ملگنده و آهنگران را در بوق و کرنا می کردم تا در فهرست میراث جهانی ثبت کنم.
وقتی که به نسبت خودم با زادگاهم از نظر وجود اطلاعات گستره و چند لایه فکر می کنم با خود می گویم کاش چندین و چند زادگاه داشتم. اما وقتی که می نویسم اگر در موقعیت های که شرح دادم، بودم چکارها ممکن بود بکنم. خرسندم که همین یک زادگاه را دارم. تصور کنید همه مثل من بودند انگاه چه اتفاقی می افتاد" در شعار همۀ زادگاه ها آباد می شدند و در عمل هیچ اتفاقی نمی افتاد" اما جای نگرانی نیست چون حرف هایی از این دست اگرنه نصف عمل ممکن است راهگشایی برای عمل های یمان یا ایده ال هایمان باشند.
بازیگری:
قرار بود نوستالژیک( نه نه من غریبم گونه) نشود اما ای کاش با حاجی(ابراهیم)،علی(پسرکدخدا)، صادق(پسر خاله)، حاج احمد(پسر حاج عبدالله آخوند روستا) و حاجیه ها(طیبه، بتول
[1] و لیلا پاپلی) بیشتر به صحبت نشسته بودیم. یاد مهندس محمد اسماعیل گاراژیان گرامی باد چراکه برای تسلیت فوت او به کارجیج رفته بودیم.
تا فرصتی دیگر


[1] - همه بجز آخرین نفر که فامیلش را نوشته ام "گاراژیان" هستند.

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

متنی فراتر از تارنما

فروپاشی فرهنگی
درآمد
به این عنوان حدود یک ماه قبل پرداخته بودم با عنوان "درآستانۀ فروپاشی فرهنگی" بدبینانه ترین برداشت. اما چون متن به اتمام ،که چه عرض کنم، به صورت اسکلت اولیه هم نرسیده بود؛ رهایش کردم و اکنون که فرصت پیدا کرده ام ساختار اولیه آن را ارائه می کنم. امید مساعت دارم چون لقمه بزرکتر از دهان افکار تئوریک من است. اما یاد گرفته ام که سنگ های نه چندان بزرگ را بردارم و حتی پرت کنم، هرچند به نزدیکی هدف هم نرسد. تمرین و پیشرفت شعار من است.
مقدمه
فرهنگ به مفهوم انسان شناختی آن با تعریفی متناسب با این بحث چنین به نظرم می رسد: فرهنگ ها راهکارهای تعامل انسان ها "باهم" با محیط طبیعی، پیشینه فرهنگی و فرهنگ های دیگر هستند. این برداشت کمی سنگین به نظر می رسد به همبن سبب ناگزیر اجرای آن را که به ترتیب اهمیت ردیف کرده ام، شرح می دهم.
- فرهنگ ها تعامل هستند. یعنی دیکته شده و اجباری و فرمایشی نمی توانند باشند، بلکه ارتباط دو یا چند جانبه اند. (رویکرد من در این شرح و بسط از فرهنگ کوتاه مدت نیست برعکس بلند مدت است و مفهومی کلی نگر را مد نظر دارم) ارتباط فرهنگی خودخواسته و انتخابی و اکتسابی است. انسان ها عاملِ فعال و مختارند. آنها برای اینکه بتوانند بقای خود را تامین کنند در فرآیندی از فعالیت ها و کنش و واکنش ها فرهنگ ها را سازمان داده اند. بدیهی است که فرهنگ ها بستری تاریخی – جغرافیایی دارند. راهکارها تجربه ها و آموخته ها و اندوخته ها در بافتاری تاریخی – جغرافیایی هستند. به عبارت دیگر فرهنگ ها آموخته ها و اندوخته های عوامل انسانی برای تامین بقا در بافتار جغرافیایی – تاریخی خاص است.
- محیط طبیعی در تعریف بالا ناظر و راجع به جغرافیای فرهنگی و شرایط آن است. پیشینۀ فرهنگی ناظر و راجع به فرآیندی زمانی و تاریخی که فرهنگ ها در آن بافتار شکل گرفته اند. و فرهنگ های دیگر واحدهای مشابه و گونه های دیگر از مجموعه تعامل ها است. گونه هایی که تعامل، بافتار طبیعی فرآیند تاریخی و در مجموع هویتی متمایز از فرهنگ های مشابه دارد.
- آموخته ها و اندوخته های انسانی که فرهنگ خوانده شده است در مقیاس های گوناگون و با طیف بندی وجوه مختلف پدیدار می شود. وجوه گوناگون هم می توان از نظر نوع برای این آموخته ها و اندوخته ها پیشنهاد کرد. تعامل انسان ها با هم در مقیاس های فردی، خانوادگی، اجتماعی، ملی، منطقه ای و فرامنطقه ای و حتی جهانی قابل طیف بندی است. با این توضیح تعامل انسان ها وجهی از وجوه فرهنگ است که به آن اشاره شد. وجه دیگر فرهنگ فرآیند تاریخی یا پیشنه فرهنگی است. از نظر پیشینه، فرهنگ ها فرآیند های تاریخی و مواریث خاص خود را دارند. حتی رویکرد و بهره وری از این پیشینه در فرهنگ های مختلف و در دوره های مختلف متفاوت است. وجه دیگر فرهنگ بافتار یا بستر جغرافیایی است. فرهنگ ها اضافه بر تعامل انسان ها با هم و فرآیند تاریخی وجهی محیطی مکانی یا جغرافیایی هم دارند. معماری را در نظر بگیرید و تصور کنید که در مناطق مختلف از نواحی یک فرهنگ حتی مصالح شکل ها و ساختارهای متفاوتی دارند.
- تعامل فرهنگ ها با دیگر فرهنگ ها از دیگر وجوه فرهنگ است که در دو طیف تعامل همزمان یعنی ارتباط و تبادل و تعامل فرهنگی با فرهنگ هم عصر یک فرهنگ و تعامل در زمان پدیدار می شود. فرهنگ های ایران و آسیای مرکزی را در تعامل باهم در نظر بگیرید. گاهی بافتار جغرافیای یکسانی می شده اند مانند قرون اولیه اسلامی و گاهی این تفاوت و جدایی به اوج خود می رسیده است مانند سال های سیطرۀ شوروی سابق در منطقۀ آسیای مرکزی. آیا می توانیم فرهنگ های معاصر ایران را بی ارتاط و بدون تعامل با فرهنگ های آسیای مرکزی در قرون میانی اسلامی بدانیم. اگرنه سیطره سیاسی مغولان و تاثیرشان را نادیده گرفته ایم و...
فروپاشی فرهنگی
با مقدمه شرح داده شده حال نوبت معرفی فروپاشی فرهنگی است: فروپاشی فرهنگی در تئوری ترین شکل آن چنین معرفی می شود(متناسب با این نوشته) سرایت کردن و فراگیر شدن بحران از یکی از وجوه فرهنگ به بقیۀ وجوه و نمودها و ظهور و بروز آن در سیر قهقرایی بصورتی که همه تعامل ها و وجوه فرهنگ را تحت تاثیر قرار داده و هویت یعنی وجوه تمایز یک فرهنگ از دیگر فرهنگ ها را از بین ببرد، فروپاشی فرهنگی است. یادآوری کنم. فرهنگ و فروپاشی آن فراتر از و متفاوت از نسل ها و انسان ها به مثابه عوامل فرهنگ است. به این معنی که ممکن است فرهنگی از نظر عوامل یعنی فوت انسان های آن، دچار بحران شود؛ اما سنت ها، ساختارها و مبانی آن با مشارکت عوامل ونسل های دیگری تداوم یابد. برعکس انچه شرح دادم نیز به عنوان نوع دیگری از فروپاشی فرهنگی قابل بحث و بررسی است. یعنی ممکن است عوامل فرهنگی خاص یعنی انسان های آن باقی بمانند اما تعامل آنها باهم، با محیط طبیعی، پیشنۀ فرهنگی شان و همچنین در ارتباط با فرهنگ های همجوار و هم زمان بگونه ای تخریب شود یا تغییر یابد که تنها جمعیت ها باقی بمانند؛ اما از نظر فرهنگی مستحیل شوند. منظورم دقیقا این است که در تئوری ضرورتا وجود عوامل فرهنگی و بقای نسلی آنها به مثابه تداوم فرهنگی نیست. و برعکس از بین رفتن جمعیت ها در مقیاس گسترده ضرورتا فروپاشی فرهنگی دانسته نمی شود(حداقل در تئوری چنین است).
آنچه به زبان تئوریک توضیح دادم برای زمینه سازی این گزاره بود که جامعه معاصر ایران روبه فروپاشی فرهنگی است. گرچه زمان می خواهیم که با فاصله زمانی فرآیند این فروپاشی را توصیف کرده و توضیح دهیم. اما این پیش فرضی است که می توان طرح کرد، بدون اینکه بخواهیم پیش فرض را عینک کنیم، می توانیم بی طرفانه آن را در نظر داشته باشیم. عوامل انسانی را مشاهده کنیم. طبقه بندی از انها ارائه کنیم و کنش های اجتماعی- فرهنگی را در بوتۀ ارزیابی قرار دهیم. فرآیندهای کوتاه مدت را در نظر آورده و تاثیر آن بر ،رایندهای فرهنگی بلند مدت را وانمود و پیش بینی کنیم.
نکته ای دینی با رویکردی شخصی ارائه کنم( یادمان نرود من متخصص شاخه ای از علوم انسای ام نه متخصص حوزه دین به همین سبب گزارهای در ارتباط با دین را شخصی ارائه می کنم گرچه قائل به این موضوع هستم که دین جزیی از فرهنگ است) آنچه را در این متن ارائه کرده ام مصداقی از امر به معروف می دانم.
در فرصتی دیگر مصداق های فروپاشی فرهنگی را مُرور می کنم. اگر فرصتی بود

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

همایش

با سلام و احترام
پس از همایش شکوهمندی که در تهران برپا بود خودجوش و خودخروش. بی کرانه و پربهانه. اصلا راضی نمی شدم که تهران را ترک کنم چون شور انقلابی به عینه در آن قابل لمس ودرک بود. تهران را صبح ساعت نزدیک هشت ترک کردیم. مقصد رامسر و همایش "روابط بین فرهنگی عصر مفرغ آسیای میانه " است. که در رامسر پرپاست. می خواستم شرکت نکنم چون الحق و الانصاف به نظرم کشور ما روزه های مهمی را طی می کند اما چون همایش از دو سال پیش برنامه ریزی شده و بین المللی هم هست خود را قانع کرده و توجیه گرانه در آن شرکت کردم. مراسم رسمی افتتاحیه دیروز بعد از ظهر برگزار شد. از امروز صبح سنخرانی های علمی برپا خواهد بود. بازهم اطلاع رسانی خواهم کرد اما در این موقعیت بیش از همیشه به نظرم داریم نشان می دهیم در به عنوان باستان شناس چقدر از جامعه منفک و جدا هستیم. خوب است و مغتنم که توجیه از قبل طراحی شدن و بین المللی بودن هست مثلا ما برای حفظ ابروی ایران در این سنگر علمی داریم تلاش می کنیم. به حضرت عباس (ع). پیروز و برقرار باشید. یادآوری کنم که به عنوان یک باستان شناس بی طرف به نظرم مانند بندرعباس جای دانشجویان و جوانان واقعا خالی است. به امید فردایی بهتر

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

به یاد حکیم عمر خیام و نوروز پرفروز


در یک روز از دهه دوم فروردین ماه با آب و هوای بهاری در شهری کوهستانی مانند همدان، می توانید بهار را تصور کنید؟ نوروز در چنین بافتاری گرچه دیرتر از مناطق پست و واحه ها آمده؛ اما جلوه هایی تمام عیار دارد. شکوفه های رنگارنگ و قشنگ، بر درختان. بوته های زرد و قرمز و سبزه های بهاری در گوشه و کنار اسفالت های خشن و سیاه، تنها جلوه هایی از فرآیند طبیعی و بهار طبیعت است. انسان هایی مرتب و نوپوش، شیک و تمیز، با گام هایی که از سرمستی بهار، بالاتر از حد معمول بالا می آیند فرآیند فرهنگی نوروز را نشان می دهند. از صبح تا شام، نوروز بکام به شرحی که می آید.
صبح در اطاق کارم نشسته بودم و هر از چندی هوا را در سینه حبس می کردم تا بهار را با تمام وجود حظ ببرم. یکی از دانشجویان تیزبین و کنجکاو آمد چند موضوع پرسید و طرح کرد. در میان موضوعاتش بهاری تر از این موضوع نبود که به نظرش رسیده بود مطالعه نوروز با رویکرد باستان شناسی چشم انداز جالب توجه خواهد بود. من هم از این دریافت او خرسند و شاد شدم چون متوجه شدم که تلاش هایم برای معرفی باستان شناسی چشم انداز بی نتیجه نبوده و لااقل او را به تامل واداشته است.
در راه خانه آنچه چشمک می زد و در مرکز دید خود نمایی می کرد، درختان دارای شکوفه بودند. نمی دانم چرا شکوفه ها، آن روز آنقدر خود نمایی می کردند. شب فرا رسید با بادهای بهاری و سردی جانبخش آن. برنامه ای در شبکه پنج سیما در مورد نوروز بحث می کرد. سید محمد بهشتی و دکتر محیط طباطبایی بودند. برنامه با فیلم هایی قطع می شد. توضیحات تاریخی و معماری بودند با تمرکز توجه نکردم. اما نوروز را متصل و همطراز اعیاد دینی می کردند. کاش پایداری نوروز را با فرآیندهای فرهنگی بلند مدت شرح می دادند. کاش پایه ای اساسی برای نوروز در این بخش کره زمین طرح می کردند اما خوب بود چون تنها تاکید صرف بر منابع تاریخی نبود که نخ نما شده اند معماری و فرهنگ را هم مخلوط کرده بودند.
روز نوروزی، شکوفه ها و گفتگوها مرا به یاد نوشته نظامی عروضی سمرقندی انداخت. آنجا که می گوید به دیدار حکیم عمر خیام نایل آمده و از او شنیده که می گوید، پس از مرگ تمایل دارد گورش در موقعیتی باشد که هر بهار و با باد بهاری پوشیده از شکوفه ها شود. و در ادامه روایت می کند که در بازگشت از شهرهای خراسان بزرگ، پس از چند ماهی در نیشابور خیام را باز می یابد اما در موقعیتی که خواسته بود و در منزلی جدید (گورش)که با باد بهاری گل افشان می شود.
کمی تامل کردم، موضوع را چنین تبین کردم که از کسی که تقویم جلالی را محاسبه کرده و سال ها عمر خود را بر آن نهاده. محاسبه کرده، چند باره محاسبه کرده و دقت به خرج داده و میراث نوروز ایران زمین و خاور نزدیک را برای ما مستند و مستدل کرده؛ انتظار وصیتی جز این نمی رود. او با بهار می زیسته و با تمام وجود آن را درک و لمس می کرده و از آن انگیزه می گرفته تا تلاش کند و دقت و محاسبه ای در خور نوروز انجام دهد و میراثی به این حد کاربردی و فراگیر را برای ما پایدار نماید. یادش گرامی باد وصیتش گرامی تر باد. در هر سال از دیرباز تا بحال و آینده، هر شکوفه یادآور او، نوروز و وصیتش!
تبینم از موضوع را با لیلا پاپلی در میان گذاشتم او با من موافق نبود و براین باور بود که شخصیت خیام کمتر احساسی و بیشتر عقلانی(فلسفی- ریاضی و محاسباتی) بوده و چنین وصیتی از او بعید می نماید. من اما همچنان با تبین خودم موافق هستم. رباعیات او را مرور کنید. گرچه بعضی در نسبت دادن آن رباعیات به او شک و شبه وارد می کنند اما کاربرد گرایی، کلی نگری در عین حال رویکردی فلسفی و تئوری با جزئی نگری در مواردی خاص. تقویم زمان و گذر زمان در موارد زیادی قابل پیگیری است.
مثل این مورد:
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه شده است از خاک برامدیم و در خاک شدیم(یا بر باد شدیم)
با رویکرد فلسفی که از او می شناسیم آن وصیت در سال های آخر عمر اصلا بعید نیست.
حال بیایید به شق دیگر موضوع را بنگریم با فرض اینکه وصیت خیام، بافته نظامی عروضی سمرقندی باشد. یعنی او با تخیل شاعرانه اش این موضوع را بازسازی و روایت کرده باشد. ناگزیر تیزبینی و زیرکی او(نظامی عروضی) را باید بستایم که چنین روایتی برساخته است. این قدر واقع نما و اینقدر بجا و متناسب با خیام و کارها و رویکردهای او.
سئوالی برایم باقی می ماند: آیا میراث هایی مانند نوروز برای ما و از فرهنگ گذشته مان بجا نمانده؟ نخبه گانی مانند خیام و نظامی عروضی سمرقندی چطور؟ ساختار و بافتاری که این دو را به هم برساند چطور؟ بدون گذشته گرایی غم بار(نوستالژیک) و "ننه من غربیم" بازی. به نظرم این سومی این روزها نادرو نایاب است وگرنه هم آن فرهنگ منبعی غنی است و هم نخبگان این قوم کم نیستند. آنچه غایب است ساختار نزدیک کردن این دو به هم و انگیزه بخشنده به نخبگان است. ممکن است کسانی با این برداشت من موافق نباشند(مشکلی نیست) اما در زمینه میراث فرهنگی اطمینان دارم که چنین است. غیر متخصصان چنان گوی سبقت را ربوده اند که یادآور بیان سعدی رحمت ا... عیله است. آنجا که فرمود هرکه را عقل خود به کمال نماید و فرزند خویش به جمال.... اما باید منظر ماند تا به قول هم او: (گمان می کنم مطمئن نیستم)
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
منظور زمان لازم است تا بتوان اظهار نظر و ارزیابی دقیقی داشت.
تا فرصتی دیگر و متاعی دیگر

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

عید دیدنی

عید دیدنی از خانه دو باستان شناس
ما طی دو نیمسال گذشته عاقبت توانستیم در یکی از واحدهای دانشگاه مستقر شویم و استقرار دائمی پیشه کنیم. با جاگیر شدن، تعطیلات آخرسال هم رسید. به فکر عید افتادیم؛ اما قابل قبول نبود که هزینه گزافی کرده و تابلو نقاشی ومبلمان و غیره تهیه کنیم. در عین حال دیوارها خیلی خالی و غریبانه بودند. در نتیجه تصمیم گرفتیم با بافتی های کوچک و چند تابلومتناسب با آن و نقاشی نقشمایه های مشهور و پیش از تاریخی خانه و ورودی آن را تزیین کنیم. با این تزیین ها هم خودمان و شاید رشته مان را برای همسایگان معرفی کرده و هم صرفه جویی لازم را کرده بودیم. اما یک مورد باقی می ماند: روزهای عید همانند همه سال های گذشته ما در خانه نبودیم و کسی نمی توانست به عید دیدنی ما بیاید، زحمت هم کشیده ایم و باید بازخورد داشته باشد وگرنه ممکن است عُقده ای شویم در نتیجه برای حفظ تعادل در رفتارهای اجتماعی تصمیم گرفتم عکس های برگزیده ای در وب بریزم تا هرکس مایل بود به عید دیدنی وب ناکی ما بیاید. البته شیرینی و آجیل و حتی شام و نهار طلب بازدیدکنندگان ارجمند.
نوروز به کام و می بهار درجامِ وجودتان، پر دوام باد.
عمران گاراژیان



























۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

کنایه ای به اسفند

بنام خدا
کنایه ای به اسفند و ....
اسنفدماه هرساله دقیقه نود است. ایرانی ها عموما عادت دارند که کارهایشان را به لحظات پایانی می گذارند و در مورد هر سال نیز چنین است که به ماه پایانی می گذارند. با کفیت یا بی کیفیت به عبارتی با هر کیفیتی و به هر صورتی اسفندماه ماه فعالیت است خاصه روزهای پایانی آن فعالیت جامعه به اوج می رسد. تصور کنید هر روز سال از نظر فعالیت و کارایی مانند روز های پایانی اسفند باشد. آیا ممکن است؟ جامعه توان کم می آورد و به قولی می بُرد. اما تصور کنید، چندین اسفند و در نتیجۀ آن چندین روزهای پایانی اسفند در سال داشته باشیم. مثلا روز های تعطیلی عید و در نتیجه روزهای فعالیت متراکم پایان سال بجای هرسال هر فصل یک بار باشد. آیا فعالیت های جامعه نظم بهتری نمی یابد. تراکم فعالیت ها بیشتر نمی شود. جنب و جوش و نشاط جامعه چطور، بیشتر نمی شود! به نظرم که می شود. برنامه ها نیز متراکم تر می شود، بسیج همگانی در بافتاری اجتماعی جامۀ عمل می پوشد.
اگر هر فصل را نمی توانیم دارای اسفندی کنیم و نوروزی در پس آن آوریم و اگر نمی توانیم پیشینه ای نوروز مانند برای هر فصل بسازیم. می توانیم جشن مهرگان را احیا کنیم. می توانیم اسفند را و فعالیت های متراکم آن را و نوروز را، شادی و نشاط و تعطیلات آن را تقسیم کنیم و دو مورد در سال داشته باشیم. تصور کنید در سال دو مورد تسویه حساب ها، دو مورد دید وبازدیدها دو مورد تعطیلات، دو مورد خانه تکانی، دو مورد آشتی کنان پایان سالی و هر مورد آغاز نیمسالی تحصیلی منظم و متناسب با سنت و هماهنگ با جامعۀ در حال توسعه داشته باشیم. باور کنید پیشنهاد بدی نیست، گرچه نپخته و بدون پیشینه (فی البداهه) است.
زنده باد نوروز و جوشش همگانی آن، زنده باد اسفند و تراکم کاری آن.
عمران گاراژیان

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

بنام خدا
آیا می توانم زادگاهم را عوض کنم؟
اندک دانشجویانی که با اینجانب درس گذارنده اند، شاید این معرفی را شنیده باشند: متولد 1/1/1349 به تقویم جلالی در روستایی نه خیلی دور از محل کنونی مقبره حکیم عمر خیام. این بخشی از معرفی خودم است که بطور اندشیده ای، انتخاب کرده و از قصد، جزء اولین جملاتم در جلسات آغازین کلاسها ارائه می کردم. این چند جمله از چند نظر حائز نکاتی بود. اول آنکه اطلاعاتِ تاریخی دانشجویانم را محک می زدم. تنها برای دانستن منظور از همین چند عبارت، دانشجویان باید، بین این دانسته ها ارتباط برقرار می کردند: "تقویم جلالی" "حکیم عمر خیام" و اینکه مقبره حکیم عمر خیام در کجا واقع شده تا در نهایت به این نتیجه برسند که کجایی هستم. به عبارتی برعکس بخش اول، تاریخ تولد (1/1/1349) که سن و سال را دقیق ارائه می کرد؛ بخش دوم در لفافه بیان شده بود و دانستن آن منوط به اطلاعات جانبی شنونده بود. دوم اینکه از همان جلسه نخست و تدریجا به آنها می آموختم که همه اطلاعات را ساده و بی پیرایه در اختیارشان قرار نمی دهم. برای دانستن بیشتر منظورها در کلاسی تخصصی، لازم است تمرکز و اطلاعاتی پیشینی داشته باشند. سوم اینکه تصورم براین است: اگر همه اطلاعات را مستقیم و بی واسطه در اختیار دانشجویان قرار دهم آنها در کلاس، توان و تمرکز اضافه می آورند و برای مثال با همراهشان ممکن است پیامک بازی کنند یا....
این معرفی برای من لایه هایی از هویت فرهنگی نیز محسوب می شد. لایه هایی تاریخی از هویت فرهنگی که اطمینان دارم دانشجویان باستان شناسی بخوبی آن را درک و لمس می کردند یا در آیندۀ زندگی شان، درک و لمس خواهند کرد. اما چند روزی است که درآستانۀ نیمسال دوم به فکر حذف کردن بخش "محل تولد" از معرفی خودم افتاده ام. حتما خواهید پرسید چرا؟ روزنامه زیاد می خوانم، طی چند ماه گذشته در صفحه اتفاقات، چندین جنایت مهیب، تکان دهنده و غیر انسانی در زادگاهم اتفاق افتاده. برایم باورکردنی نیست که در مرکزی فرهنگی در شهری که گوشه و کنارش هنوز که هنوز است یادگارهای فرهنگی- تاریخی پابرجاست با این سرعت تغییرات اتفاق افتاده باشد. مثالی ذکر می کنم تا نشان دهم که عصبیت نمی ورزم من واقعا در شهری(مرکزی) فرهنگی بدنیا آمده ام.
کمتر از ده سال داشتم هنگامیکه از زادگاهم(روستای کارجیج) به شمال غرب نگاه می کردم، در چشم انداز جنوب کوه بینالود دو گنبد را از دور می توانستم دید. والدینم آن دو گنبد را مهرآوا معرفی می کردند. و افسانه ها در موردشان روایت می کردند. دو دهه ای از آن سال ها گذشت. در پیگیری گنجکاوی های کودکانه، هنگامیکه کارشناسی باستان شناسی می خواندم. بازدیدی دقیق از آن گنبدها انجام دادم. در آن بازدیدها متوجه شدم آن دو گنبد در یک زمان ساخته نشده اند. بعدها در گزارشی از فائق توحیدی، کارشناس مرکز باستان شناسی، خواندم که گنبد شمالی را به دورۀ ایلخانان مغول و گنبد جنوبی را به دورۀ سلاجقه نسبت داده بود. گنبد جنوبی را در هنگام بازدید اندازه گیری کردم. اکنون اندازه ها را بخاطر ندارم؛ اما نسبتی بین بنا و سردابه مانندی که در کف آن احداث شده بود را بخاطر دارم. سردابه به شکل خود گنبد اصلی بود اما در مقیاس یک سوم یا یک چهارم کوچک تر از آن ساخته شده بود. هنوز سئوال های دورۀ کودکی ام پاسخ نگرفته بود. در کنار مطالعاتم هرگاه مطلبی در این رابطه مطالعه می کردم بخاطر می سپردم و هنوز بسیاری از آنها را بخاطر دارم. برای مثال از یاد نمی برم که جکسن (جهانگردی اروپایی) که گنبد های مهرآباد را بازدید کرده و در کمال تعجب در سفرنامۀ او خواندم که این گنبد همان آتسکدۀ آذر برزین مهر(دوره ساسانی) است. امروزی ها به چنین اظهار نظری تا به این اندازه پرت، "گاف" می گویند. یا بخاطر دارم که (استاد) فریدون جنیدی در مقاله ای در کتاب شهرهای ایران که به کوشش دکتر یوسف کیانی گردآوری شده این دو گنبد را در دو سوی راهی که از شهر نیشابور به ... معرفی کرده است. جالب ترین متنی که در مورد این بناها(؟) خوانده ام در مقدمه دیوان عطار(عارف شهیر نیشابوری) گردآوری استاد سعید نفیسی است. در مقدمه در مورد نسخه برداری کتاب چنین نوشته شده است: تمام شد کتاب اسرارنامه به فرخی و فیروزی روز سه شنبه نوزدهم محرم سنۀ سبع و تسعین و ثمانمائه بروضه متبرکۀ قدسیۀ مقدسه بقریۀ مهرآباد نیسابور بردست بندۀ حقیر الفقیر الی الله الغنی علی بن حیدر القاسمی... این مجموعه در 19 محرم 897 و 11 ربیع الثانی 897 و 20 جمادی الاولی 902 و 10 رجب 911 علی بن حیدر قاسمی به پایان رسانیده است(نفیسی سعید،1375صص3و4).
همین نوشته کافی است که نشان دهد در سال های آستانه حکومت صفویان(910 اعلام حکومت) و سده های سخت پس از حمله مغولان و زلزله های مکرر در زادگاه من، بنایی در جنوب شهر معاصر نیشابور فعالیت فرهنگی انجام می داده است. آن هم چه فعالیت فرهنگیی، نسخه برداری(انتشاربه زبان امروزی)از دیوان عرفا و قُدما. آن هم در کجا در بنایی که نسخه بردار آن را متبرکۀ قدسیۀ مقدسه خوانده.
در بازدیدهای سال های اخیر مشاهده کردم که ساکنان مقبره در کنبد شمالی برساخته و پارچه ای سبز بر آن کشیده اند. راستی را هریک از ویرانه ها در اطراف زادگاه من و شما روایتی چنین دارد. کجایند روایان امروزی که گور کهنه و مسجد آدینه را گرد کرده روایت کنند و نشان دهند که آنچه در کودکی دیده اند و شنیدن روایت و حکایتی فراموش شده نیز دارد.
اما افسوس، ما منظورم ساکنان امروز محدوده ای که در گذشته نیشابور خوانده می شده؛ در اثر بی دقتی، بی لیاقتی و چندین "بی" دیگر، آن را تبدیل به حاشیه کلان شهر مشهد کرده ایم. مانند نسبت بین کرج و تهران و در حاشیه نمی توان انتظاری غیر از اتفاقات مهیب و غیر منتظره داشت. افرین برما و مسئولانمان، همان بزرگانی که هر چهار سال چندین بار قول تبدیل این مرکز فرهنگی به فرهنگستانی مانند گذشته را می دهند. چندین دانشگاه هم در سخنرانی تاسیس می کنند. اما تا چهار سال بعد هم آنها خودشان را به کوچۀ علی چپ می زنند و هم ما یادمان می رود. اگر یادمان نمی رفت که باز دوباره همان ها را برای پیگیری امورمان راهی نمی کردیم. چنین است که ناگزیر با شیخ محمد غزالی همنوا می شویم که "بنیاد هستی بر غفلت است". معاملات و معادلات ادامه دارد، چون زندگی ادامه دارد. سئوال همچنان مطرح است:آیا می توانم زادگاهم را عوض کنم؟
عمران گاراژیان
بنام خدا
اول از مراجعه کنندگان پوزش می خواهند. منظورم کسانی هستند که زمینه تحریم gmail & blogspot در دانشگاه محل کار مرا فراهم کرده اند، و مرا از دسترسی و فعالیتهای در ارتباط با این خدمت دهنده گان محروم کرده اند و همراهان مرا از بروز این وبلاگ. من خود نیز به نوبۀ خود پوزش می خواهم، اما باور کنید بی تقصیرم. زمانیکه این وبلاگ ها را بازکردم، نمی دانستم چنین می شود؛ همچنانکه نمی دانم و نمی توانم پیش بینی قابل اتکایی داشته باشم، که آینده چه می شود. اما ادامه می دهم. همچنان ادامه می دهم.
دانشگاه درحصار، دانشگاه بی دیوار
ابتدا ملموس و فیزیکی و ساختار شهری و معماری آغاز می کنم. دانشجوی دکتری بودم که با هزینه دانشگاه تهران برای شرکت در همایشی به دانشگاه تورنتو رفته بودم. اول نکته برای پیدا کردن آدرس پیدا کردن دانشگاه بود. ما دنبال سردر و دیوار و نرده بودیم اما در نهایت تابلوهایی را پیدا کردیم نه دیوار و حصار و سردر. محدوده ای از شهر که با شخصیت می نمود و دارای ساختمان های قدیمی بود و خیابان های خلوت با تابلوهای محدودیت سرعت داشت دانشگاه بود. بیش از این یادم نمی آید.
به دانشگاه پیشاور رفته بودم. در کنار خیابانی شلوغ در کنارۀ غربی شهر سردری بود و البته دیواری. اما نه نگهبان و نگهبانی بود و نه کنترل. افراد ساکن شهر برای رفت و آمد و میان بُِرزدن بیشتر اوقات از میان ساختمان های دانشگاه می رفتند. در کناره شرقی همین دانشگاه، مدارس بزرگ علوم دینی قرار داشت. همان مدارسی که بعضی آنها را تربیت کننده طالب ها می دانند. اما این همجواری نیز موجب کنترل و بازبینی دم درب و شأن نزول داشتن دیوار نمی شد.
من از مهرماه 1369 تا 1387 بطور متناوب در مقاطع کارشناسی و دکتری تخصصی دانشجوی دانشگاه تهران بوده ام. اما درست سه ماه پس از دفاعم و در روزهایی که تسویه حساب را پیگیری می کردم پشت درب غربی دانشگاه تهران گیر افتادم. در آن روز رد دادم و با کارت دیگری و اینکه از همکاران هستم گذر کردم. حالا که فکر می کنم، می بینم فاصله ای جدی و درب و دیواری مانند دیوار چین؛ بین درون و بیرون دانشگاه ایجاد کرده اند.
بجز رویکرد فیزیکی و شهرسازی، برای مثال از نظر اجتماعی یا مفهومی آیا این فاصله وجود دارد؟ به نظرم نه تنها وجود دارد بلکه جامعۀ ما سر این فاصله تاوان ها و هزینه هایی زیادی هم می پردازد. دانش ها و علوم(غیر کاربردی و اکثرا بصورت بنیادی) بی ارتباط با جامعه و بدنه آن و نیازهای آن؛ هریک راه خود را می روند، یکی از تاون های تدریجی است. دانشگاه ها راه خود را می روند و دانشگاهیان هم مسائل خود را پیگیری می کنند. جامعه نیز ارتباطی چه کاری و چه فیزیکی با دانشگاه ها ندارد. تنها رابطان، عاملان انسانی هستند؛ یعنی کسانیکه در دانشگاه ها هستند در جامعه زندگی و رفت و امد می کنند. وگرنه ارتباط ساختاری بین این دو وجود ندارد.
تاوان دیگر انقلاب های اجتماعی است. دانشگاهیانی که راه خود را می رفته و برای مثال تئوری باز و انتزاعی پردازند در برهه هایی بدنه جامعه را تحریک کرده و فاصله ایده های ایده الی خود و واقعیت جامعه را رونمایی و فراگیر می کنند؛ نتیجه تاوان سنگین انقلاب هایی است که بیشتر به بازگشت به عقب می ماند، تا پیشرفت به جلو!!
از سوی دیگر این فاصله با پول نفت دامن زده می شود. طلای سیاه بلای سیاهِ دانش ها و دانشگاه ها شده. انها ضرورتی برای کاربردی شدن و ارتباط برقرار کردن با جامعه نمی بینند. پاسخگویی، ارزیابی و کنترل هم وجو ندارد. پول نفت از نوع باداورده موجب شده که ممکن شود که دانشگاه ها راه خود را بروند و جامعه برای خودش باشد.
دولت که پول نفت را هزینه می کند نیازمند تخصص نیست؛ در نتیجه هزینه می کند متخصص تربیت می کند برای اینکه صادر کند. صادراتی که یکی از دولتمردان کانادایی سال گذشته از ان تقدیر کرد. تازه این بهترین شکل موضوع است گاه متخصص تربیت می شود که کارمند شود. یا متخصص تربیت می شود که افسرده شود. تا تازه بداند که انچه می داند غیر کاربردی است یا نهایت آنچه آموخته را اموزش دهد یعنی مشکل را تکثیر کند. تکثیری در نسل ها و تکثُری برای آینده از مشکلات توسعه یافته. کاشکی نسلی پیدا شود که بجای انقلاب فکر کند و کاری مبتنی بر اندیشه هایی پخته انجام دهد. کاشکی حصار های فیزیکی، فضایی و معنایی برداشته شود. کاشکی دانشگاه بی دیوار در ایران به هر شکل آزاد، پولی، علمی-کاربردی یا... باب شود یا فتح باب دانشگاه شود و فتح دیوار فاصله بین دانشگاه ها و جامعه. کاشکی
عمران گاراژیان

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

پاسخگویی از نوع دانشگاه تهرانی، شکوفایی مثل باستان شناسی ایران

در بهار سال جاری پس از مذاکرۀ با دفتر رئیس دانشگاه تهران از آن دفتر در خصوص پیشنهاد یک بین رشته ای جدید برای مقطع کارشناسی ارشد باستان شناسی جویای راهکار شدیم البته باتوجه به این نکته که رئیس پیشین دانشگاه تهران صراحتا اعلام کرده بودکه از تاسیس میان رشته ای ها به ویژه در مقاطع تکمیلی در دانشگاه تهران استقبال می شود. دفتر یادشده راهنمایی کرد که پیشنهاد را در سه نسخه و به دفتر معاون محترم آموزشی، معاون آموزشی دانشکدۀ مربوطه (ادبیات و علوم انسانی) و گروه آموزشی ارسال کنیم. در ماه پایانی بهار این مکاتبات انجام شد. پیگیری ها نشان داد که همه مکاتبات به گروه آموزشی ارسال شده است. بیش از شش ماه طول کشید تا گروه آموزشی موضوع را بررسی کند. بماند که بررسی کننده گان با اینکه طرح کلی ارائه شده بود حتی یک مورد سئوال یا کسب اطلاعات نکردند. اکنون با گذشت بیش از ده ماه، تنها پاسخ دریافت شده پاسخ کنایه آمیز و شفاهی منشی محترم گروه است که به کنایه فرمودند"از آنجا که پیشنهاد به چندین مرجع ارسال شده پاسخگویی آن به دانشکده سپرده شده است". البته این پاسخ گوی محترم اجازه ندادند اعلام کنیم که این راهکار پیشنهاد دفتر محترم ریئس دانشگاه بوده است. اکنون سال نوآوری و شکوفایی رو به پایان است. این طرح نیز طرحی نوآورانه بوده که از زمان پیشنهاد تا این روزه ها (بهمن 1387) چند دانشگاه معتبر دنیا، بین رشته ای یاد شده را تاسیس کرده اند. پاسخگویی نیز شعار دولت بوده است. اینجانبان به عنوان دو متخصص(ع.گاراژیان ول.پاپلی یزدی) از زمان ارائه پیشنهاد در دانشگاه دیگری مشغول به کار شده و یک نیمسال هم تدریس کرده ایم. از پاسخگویی و شکوفایی هم پشیمان گشته ایم. تنها نگران حقوق معنوی طرح پیشنهاد شده هستیم که این مهم را کتبا اعلام نمونده ایم. اما دریغ حتی از پاسخ کنایه آمیز و شفاهی دیگری. این است پاسخگویی از نوع دانشگاه تهرانی و شکوفایی که برای باستان شناسی ایران درسال نوآوری و شکوفایی با سال ها تحصیل و پژوهش پیشنهاد کرده بودیم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

عزت باستان شناسی هم از دیار خاکی رخت بربست

دکتر عزت ا... نگهبان در گذشت
یادش گرامی باد و برای همه همکاران و دانشجویانش که استادان ارجمند نسل ما بودند صبر و شکیبایی مسئلت دارم.

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

باستان شناسی در کشتی











هم کلاسی ها گروه اول













باستان شناسی در کشتی
عنوان را از قصد چند پهلو انتخاب کرده ام به ادامه بنگرید!
ماجرا از انجا آغاز شد که با کشتی که چه عرض کنم، با لنج موتوری از ساحل خلیج فارس عازم جزیره هرمز بودیم. این بخش پایانی از همایش دهم در بندر عباس بود. تقریبا اکثر غریب به اتفاقِ کسانیکه در کشتی بودند باستان شناسان شرکت کننده در همایش(دهم) بودند. این باستان شناسان که اینجانب هم عضوی از آن مجموعه بودم برخلاف همیشه که اصولا زمین را کنده و به کاوش می پردازند در این برهۀ کوتاه زمان و شرایطی برای این مهم نداشتند. البته سورخ کردن کشتی هم جایز نبود ...
آنها روی عرشه (که این البته اسم گرانی است) چند نفر چند نفر گردهم آمده بودند و گفتگو می کردند. بعضی ها هم عکس یادگاری می گرفتند، خاطره مرور می کردند و .... من اما مثل کنجکاوی های تکراری در پژوهش های میدانی و تقریبا به همان روش، مراحل زیر را عملی کردم و اکنون برای شما می نویسم.
1) مستند سازی انجام دادم. به این صورت که عکس هایی گرفتم. نه عکس های یادگاری، عکس هایی که افرادی را که در کنار قرار گرفته بودند، نشان می داد. یادتان نرود، موقت و آگاهانه در کنار هم قرار نگرفته بودند. برعکس، اکثرشان حتی مطلع نشدند که برای چه از آنها عکس می گیرم. البته خودم هم در ابتدا متوجه نشدم. چون ذهنیت و سئوال خاصی نداشتم. مثل اکثر کارهایی که باستان شناسی مثل من انجام می دهد، پس از گردآوری اطلاعات و بررسی و مرور آن، سئوال و مسئله بدنیا آمد یا بدنیا می آید(به ادامه بنگرید).
2) عکس ها را چند بار مرور کردم با اطلاعاتی که از سوژه ها داشتم. عکس ها را طبقه بندی کردم و به نظرم الگوهایی از روابط اجتماعی باستان شناسان از عکس ها استخراج می شد.
3) حال متناسب با داده ها و اطلاعات مسئله را طرح می کنم." الگوهای روابط اجتماعی بین باستان شناسان براساس عکس هایی که اتفاقی و بدون آگاهی کامل سوژه عکس ها، گرفته شده؛ چیست"؟ حال نمونه هایی از عکس ها را ارائه می کنم و الگوها را پیشنهاد خواهم کرد. امیدوارم سوژه ها از اینکه عکس شان را ارائه کرده ام از من دلخور نشوند. به عبارتی پیشاپیش از انها کسب اجازه می کنم.












همچنانکه در عکس های گروه اول مشاهده می کنید؛ هم کلاسی بودن مبنای ارتباط سوژه های گروه اول است. در گروه دوم هم ولایتی بودن مبنای است. در گروه سوم همکاری در یک منطقه یا یک اداره. گروه چهارم استادی با دانشجوانش مبنا رابطه استادی دانشجویی دارند. گاهی نیز روابط بین افراد بر نویسنده دقیقا معلوم نشد. و گاهی پیچیده است(شرح داده ام) اما به نظرم، ما در باستان شناسی ایران رویکردهای دوره ای یا تخصصیِ، شکل گرفته ای نداریم و در عکس ها والگوها برای مثال نمونه هایی که معرف رویکردی خاص و تخصصی به باستان شناسی باشد؛ قابل تشخیص نیست. آیا این الگوها قابل تعمیم به باستان شناسی ایران است؟ آیا در اینده شرایط به همین سادگی خواهد بود؟ به نظرم البته که نه، چون حداقل ظهور و بروز فارغ التحصیلان دانشگاه های مختلف اعم از دولتی و آزاد به زودی این سادگی و یکدستی را دگرگون خواهد کرد. کاش قبل از مشکل تر شدن شرایط، به فکر نهاد و سازمانی فراتر از همکلاسی و همکار و استاد و دانشجو و هم ولایتی بیفتیم. حتی برمبنای همین روابط، روابطی رسمی و سازمان یافته را برای باستان شناسی ایران شکل دهیم. به نظرم هر روز دیر می شود وبه قولی، ناگهان چقدر زود دیر می شود.
عکس چند نفر عمرانی مرتضایی چگینی و خسرو زاده نمونه پیچیدگی است اولی و دومی همکلاسی دومی و سومی همکار. سه وچهار درباره یک دوره تاریخی پژوهش می کنند.

گروه سوم همکاران در پروژه های موقت



















استادی و دانشجویان

عمران گاراژیان تا فرصتی دیگر هرچند در کشتی و هرچند باستان شناسی روابط اجتماعی باستان شناسان با پوزش از اینکه نشد عکس های و مستندات بیشتری ارائه کنم.