Saturday, 14 November 2009

نمودی دیگر از فروپاشی فرهنگی

اخیرا شرایطی پیش آمد تا درباره ادب و نزاکت و رو به انحطاط رفتن آن در جامعه ایران تامل کنم. هیچ فکر کرده اید طی چند سال گذشته از نظر رعایت ادب و نزاکت چند رتبه افت کرده ایم؟ با اینکه فرهنگ عامه و ادب نزاکت در اصل ربطی به دولت ندارد اما درتعجب هستم چرا این اتفاق افتاده. البته به نظر می رسد موضوع ساده است. هنگامیکه معیارها از میان برخیزد. فشار ها بر همه اقشار تحمیل شود. انتساب های از بالایی رواج پیدا کند و انسان ها بی صلاحیت مرجع امور شوند. مشی خود را در جامعه رواج می دهند. کجا مشاهده شده بود که دختران و زنان در خیابان مورد هتک حرمت قرار گیرند. من واقعا به تامل وادشته شده ام که چه می شود که با عوض شدن یک دولت اینقدر ساختار های فرهنگی دگرگون شود. فروپاشی فرهنگی که گفته بودم در حال فراگیر شدن است. نمود یافته است. بیایید با رعایت ادب و نزاکت و حرمت بزرگترها وجهی از فروپاشی فرهنگی را جلوگیری کنیم.

به امید رعایت ادب و نزاکت و حرمت یکدیگر اصلا حرمت انسان ها چه بزرگتر و چه کوچک تر

Thursday, 29 October 2009

همایش

بنام خدا
چاه کن خودش تو چاه است
در چند همایش گذشته مانند رامسر که به عصر مفرغ مشهور شد همایش بندرعباس که هردو با همایش امکان ها و آموزش باستان شناسی از نظر مقیاس تفاوت داشتند شاید نخستین اخبار داخلی همایش ازتارنمای( وبلاگ) من منتشر می شد اما در همایش اخیر که اینجانب یکی از صحنه گردانان آن بودم، چاه کن خودش تو چاه بود حالا گزارش می دهم.
از نظر موقعیت مانند همایش های پیشین گزارش می دهم به عنوان فردی از داخل همایش شاید با اطلاعات اجرایی بیشتر. دبیر اجرایی به همکاران وبلاگ خوان گزارش می دهد. دبیراجرایی که از ابتدا پیشنهاد همایش را آورده بود. با همکاری همکاران در گروه بوعلی و به همت انها تصویب شد و ... تا به اجرا درآمد.
این همایش بر محور آموزش متکی بود و تحول آن را مد نظر داشت. فرآیند پیگیری موضوعات آن با همایش های مرسوم متفاوت طراحی شده بود چون بحثی آموزشی را در دانشگاه پیگیری می کرد در عین حال ساختاری اجرایی و اداری داشت چون مصوبات باید بطور مصوبه مکتوب می شدند.
از ابتدا طی جلسات کارشناسی واحد های مقطع کارشناسی بررسی و به اطلاع گروه های آموزشی در سراسر کشور رسیده بود. این اطلاع رسانی بنام یک یک اعضای محترم هیئت علمی بود. بعضی گروه های آموزشی خود گروه ها به عنوان شخصیتی حقوقی از ابتدا در مقابل همایش موضع گیری کرده بودند. برای مثال یکی از گزوه های آموزشی که خود را قطب هم می داند با تماس های مکرر دبیرخانه حتی حاضر نشده بود اطلاعیه های فراخوان را در تابلوهای گروه نسب کند یعنی حق دانستن را از دانشجویانش گرفته بود. مانند اداره هایی که ریئس همه تصمیم ها را می گیرد. البته آینده مشخص خواهد کرد که این رویکرده ها چقدر به ضرر باستان شناسی ایران به عنوان یک پیکره واحد تمام خواهد شد. همایش اما راه خود را می رود و البته منتظر نمی ماند. چراکه تکثرگرایی به اوج رسیده است این نشد آن گروه. زمان انحصارها شاید گذشته باشد!
گروه هایی بودند که در شرف همایش با اطلاعات اشتباه در مورد تصمیمات داخلی از مشارکت پرهیز کرده بودند. گروه هایی بودند که دعوت نامه ها را به سبب مشکلات ارتباطات دیر یا دریافت نکرده بودند. در نتیجه مشارکت چشم گیر نبود اما آنقدر بود که بتوان همایشی با نشست های چند رده و در اکثر موارد پر بار برپاکرد.
یادآوری کنم در مورد اعضای محترم و در زمینه تصمیمات انها جای بحث نیست اما گروه های آموزشی وظیفه دارند بطور قانونی که اطلاع رسانی کنند نه اینکه اطلاعات حبس نمایند. دانستن حق دانشجویان و دیگر اعضا است بحث در اینجا است.
تا بعد

Saturday, 10 October 2009

تبصره ای بر فروپاشی فرهنگی

سرزمین من کهنه شده
امروز مخابره شد که باراک اوباما جایزه صلح نوبل را خواهد گرفت. نمی دانم چرا؟ اما انقدر هم اهمیت ندارد که به آن بپردازم که چرا چنین خواهد شد. انان که با آن سابقه طولانی جایزه صلح می دهند مبانی و قواعدی دارند و جلو نکته سنجی رسانه ها جهان این مهم را انجام می دهند. اعتبار دارند و تصمیم شان نیازمند بررسی من نیست.
نیاکان او(باراک) و احتمالا همسرش برده بوده اند. در دنیای جدید (منظورم سرزمین امریکا است) جایی که ما فکر می کنیم جهان را به بردگی می برد؛ برده زاده ای ریئس جمهور شده و هم او برنده جایزه صلح نوبل می شود و او این جایزه را با تعداد زیادی از جمله چند ایرانی تقسیم می کند. می توانیم برای اینکه خود را راحت کنیم همه و همه آنچه برخواسته از شکوفایی فرهنگ، تمدن و انسانیت بشری است را زد و بند استکبار جهانی بدانیم! اما اگر چنین کنیم که انسان، فرهنگ و بافتار فرهنگی و ساختارهای آن را به تعصب فروخته ایم. یا بهتر است بگویم مرض کج فهمی در دنیای معاصر ما را گرفتار کرده است.
قصد جسارت به احدی را ندارم اما می خواهم همسانان او در خاور نزدیک را که گویند خاستگاه تمدن بشری بوده است با او مقایسه کنم. مگر نه او برخاسته از فرهنگی کم ریشه است و ما بر تمدنی دیرپا تکیه زده ایم. پسر اسد پس از مرگ پدرش در سوریه به قدرت رسید و برحدود یک سوم لوانت(مدیترانه شرقی) حکم می راند. به اندازه باراک اوباما از او اطلاعات نداریم اما می دانیم بر سرزمینی در زمان معاصر حکومت می کند که خاستگاه دیرپاترین فرهنگ بشری در روستا نشینی است. می دانیم مادام العمر براین جایگاه تکیه زده. می دانیم با کشور ما دوستی دارد و ... البته می دانیم که بعید است تا اخر عمر بتواند جایزه صلح نوبل بگیرد.
حسنی مبارک در مصر دیگر خاستگاه تمدن بشری، مشابه او و حتی بدتر از اوست. سال هاست بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زده و بجز همان جایگاه به نظر می رسد چیز دیگر برایش اهمیت ندارد. به هر قیمت همان جایگاه را چسبیده است. جای شکرش باقی که با کشور ما دستش در یک کاسه بزرگ مانند خاور نزدیک نیست. اما نه تنها جایزه صلح نگرفته و نخواهد گرفت بلکه به سبب کهولت و کسالت صدها و هزاران بهتر از او برای مصر هست. اما ساختار و راهکاری که انها را به این جایگاه برساند و به جایزه صلح نوبل نزدیک کند در مصر و پیشینه اش از قرار معلوم وجود ندارد.
عراق وارث سرزمین میانرودان را در نظر اورید. کاش مانند مصر و سوریه بود. چنان است که هرروز می بینید و می شنوید" آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است". حاکمان این سرزمین دیرین با دیرپایرین ساختارهای حکومتی و نگارش در فرهنگ بشری نیز یا نمی دانند یا نمی توانند آن ارثیه گرانبها را امروزی کرده و مورد استفاده قرار دهند.
به سرزمین سند هم گذری کنیم و نظری بیافکنیم (پاکستان منظور من است). همکار باراک اوباما آصف علی زرداری که بجای زر ، زرادخانه اتمی دارد(جمله خوب خوانده نمی شود). اما افسوس نمی تواند آن را در مقابل طالبها بکار بگیرد. برعکس خواب از چشم جهانیان ربوده شده که مبادا طالبان بر آن اندوخته دست یابد. آصف پس از ترور ناجوانمردانه همسر مشهورش(بی نظیر بوتو) به این جایگاه رسید. و در خواب شب روی آرامش را نمی تواند دید؛ تا چه رسد به اینکه به جایزه صلح نوبل فکر کند.
دوستی می گفت: به نظر من باراک بیش از آنکه جایزه را برای کارهای خودش در مورد صلح برده باشد، جایزه ای برده برای فرایند بسیار دراز مدتی که طی آن سیاهان از برده به رئیس جمهور تغییر جایگاه داده اند. فرایندی بدون خشونت و بسیار صلح آمیز از طرف سیاهان که نمادهای هنری، رقص، آواز، شعر، داستان و نمادهای مذهبی و علمی – حقوقی آن بسیار بیشتر از نمادهای پارتیزانی اش بوده است. کسی یادش نمی آید سیاهی در این فرایند دراز مدت حتی برای دفاع از خودش ترور کرده باشد اما بسیار ترور شده اند. بیش از آنکه بکشند، دانش و هنر خود را افزودند.
ایران را از قلم نیاندازیم اما نمی توانیم چنانکه واقع نمایی فرهنگ مندانه می طلبد، توصیف و بررسی اش کنیم. جاده خاکی اینجا بکار می آید. سرزمین دیرپای ابرحکومت های دوره تاریخی(مثلا هخامنشی) این روزها زیر دست و پای شماست. خودتان می توانید توصیف بررسی و اظهار نظر کنید. من حتی از همکار باراک اوباما ذکر نام هم نمی کنم و اطمینان دارم هرقدر هم متعصب و یکسویه نگر باشیم نمی توانیم او را لایق جایزه صلح نوبل قلمداد کنیم. حتی به هزار قدمی آن هم نخواهد رسید. شاید اظهار نظر برعکس در موردش واقع نما باشد.
فکر می کنید مشکل از کجاست که بعضی ساختارها باراک اوباما تحویل جامعه جهانی می دهد و بعضی دیگر انان که نام بردم. من فکر می کنم سرزمین ما کهنه شده است. به قول "کتیبه های دوره تاریخی و متون اساطیری" در خاور نزدیک ما ارواح خبیث لانه کرده اند. می توانید جدی بگیرید چون جدی می نویسم. اما آنچه در آن زمان اروح خبیث خوانده می شد امروز و به نظر من ساختارهایی است که بطور پیچیده و در هم تنیده ای از گذشته برای ما در سرزمین دیرپایمان به ارث رسیده است. ساختارهایی که با سروته شدن ساعت شنی توسعه جوامع انسانی طی فرآیند رنسانس و پس از آن هر روز ابتکار عمل را از ما گرفته و به فرهنگ های جدید در دنیای جدید توانایی های نادیده و ناشنیده داده است.
به نظر نباید در مورد جوامع انسانی و دانش های و علوم انسانی فکر کرد. نباید فرایندهای فرهنگی بلند مدت و تاثیر آن بر جامعه معاصر را ارزیابی کرد. لازم نیست علوم انسانی داشته باشیم چون ساختارهای درهم تنیده انتزاعی، همان ارواح خبیثه دوره تاریخی؛ هستند. و جامعه ما و انسان ها را می برند به جاهایی که حتی خیال هم نمی تواند برود.
یادتان نرود در فرهنگ هایی که ریشه ای ندارند اما جهان را در تسخیر دارند تا جایی که من می دانم متخصصان علوم انسانی ( به ویژه حقوق ، علوم سیاسی و اقتصاد) بر کرسی(موقت) حاکمیت پهلو می زنند. یکی از همان ها که پیشینه اش و نیاکانش برده بوده اند برنده جایزه صلح نوبل هم می شود. در کشور ما تا یاد دارم مهندسان و پزشکان همه امور جامعه از انسانی گرفته تا حیوانی را رتق و فتق کرده و می کنند. توسعه هم در فرهنگ ما توسعه فیزیکی درک می شود نه توسعه فرهنگی. در اینجا گویی چنانکه در جوامع انسانی باب است دین جزء فرهنگ نیست کل فرهنگ است. حال دوطرف معادله پیدا شده مجهول علوم انسانی است که در اثر همکاری و همراهی این دو طرف نصف و نیم حذف شده بود حال قرار است تخم و ترکه اش هم بر باد داده شود.
شاید بتوانیم پیشنهاد کنیم که بازهم دارد ساعت شنی توسعه جوامع انسانی سروته می شود. ما و فرهنگ ریشه دارمان در همان گام های اولیه توسعه فیزیکی و فن آوری مانده ایم و با آن دست و پا می زنیم. نکند سوراخ دعا را گم کرده ایم؛ انهم در هزارتوی فرهنگ دیر پایمان نکند!!
عمران گاراژیان بدرود

Wednesday, 30 September 2009

بدرود

بنام خدا
وصیت باستان شناس(1)
وصیت می کنم جسد مرا در جایی دور و بی نام و نشان دفن کنید. نشانی بر آن مگذارید و از سنت تدفین دین و آیین خاصی استفاده مکنید. نمی خواهم دست همکارانم به گور و اسکلتم برسد. بگذارید بقایای من، آرامش داشته باشند. بازماندگان عزیزم حتما می پرسید چرا چنین وصیت کرده ام. چون من یکی از آنها بوده ام و می دانم اگر به گورم دست یابند، چه می کنند. خاصه آن زمان که من اثری باستانی شده باشم، معلوم نیست چقدر پیشرفت کرده باشند. اکنون که این وصیت را می نویسم اطمینان ندارم، که بتوانید جایی را پیدا کنید که از دسترسان در امان باشم. اما یادتان نرود شما همه تلاشتان را بکنید. می خواهم هرچه دیرتر بوسیله آنها شناسایی شوم.
اگر آنها به بقایایم برسند مثل این است که خودم به اسکلتی رسیده باشم. حال برایتان شرح می دهم که حال روز بقایایم چه خواهد بود. برایتان می نویسم که دربارۀ اسکلت من چه خواهند گفت و نوشت. تصمیم گرفته ام خودم برایتان بنویسم درباره خودم(اگر بقایا را به عنوان خود قبول دارید) قبل از اینکه دیگران دربارۀ من بنویسند. این نوشته را دور از دسترشان نگهدارید؛ بگذارید انها شغل داشته باشند، سرگرم شوند و هرچه می خواهند ببافند. پس از انکه تمام تلاششان را کردند این دست نوشته را به انها بدهید. شاید اگر در اصل بودن آن شک نکردند در بافته و دانسته ها و روش هایشان و خاصه تفسیرهای پادرهوایشان بازنگری کنند. شاید، اطمینان ندارم! یادتان نرود شما باید مرا کمک کنید. چون من نمی دانم کجا، منظورم در چه موقعیت مکانی، و باچه سنتهایی مرا به خاک سپرده اید. حتی نمی دانم مرا به خاک می سپارید یا به آب؛ ممکن است به آتش بکشید. همچناکه در پشت پاکت نوشته ام این وصیت نامه را پس از آنکه مراسم مرا به پایان بردید، باز کنید. منظورم دقیقا یادآوری به همکارانم است. می خواهم به انها گوشزد کنم این شما(بازماندگان) هستید که جسد مرا هرگونه با هر مراسم و سنتی که می خواهید یا هنجار جامعۀتان بوده، به خاک سپرده اید. به قول همشهریانم در این زمان دست من از زمین و زمان کوتاه بوده است. می خواهم به آنها و شما یادآوری کنم که این پایان راه همۀ ما وشما در این کره خاکی است. می خواهم به همه یادآوری کنم که آنچه زیر دست و کمچه و کلنگ دارند، من نیستم بقایای من است. مواد فرهنگی من است. این مواد گرچه اطلاعات ارزشمندی دربارۀ من دارد، اما خود من نیستند. خود من همینی ست که پیش رویشان است. خود من تازنده است خود من است، هنگامیکه ازمیان برخواست، آنچه باقی می ماند، بقایای من است که گرچه اطلاعاتی در مورد من ارائه می کند اما خود من نیست. فکر می کنم چنین است، اطمینان ندارم.
همکار چیره دست من به بقایای من رسیده است. انگار این خود من هستم که اسکلتی را کاوش می کنم. او بی ملاحظه خاک ها را با کمچۀ کوچک نوک تیزش کنار می زند. کلنگی دارد. کلنگی که یک سرش پهن و سر دیگر نوک تیز و کشیده است. از سر پهن کمتر استفاده می کند. گو اینکه چپ دست است، چون کلنگ را که بیشتر استفاده می کند، در دست چپش گرفته است (به یاد خودم افتادم). نخستین نشانه های استخوان را که دید کلنگ را به کناری گذاشت، حفاری حرفه ای است. دارد بررسی می کند، می خواهد بداند که استخوانی تک و تنها است یا در ارتباط با استخوان های دیگری است. شانس آورده ام، اگر کم تجربه بود با عجله استخوان را در می آورد، اما چنین نکرد. درفشی نوک تیز را می جوید؛ مجهز به میدان آمده؛ با درفش استخوان را پیگیری می کند. نازک نی است. شکننده و نازک. خاک ها را کمی کنار می زند با شناسایی استخوانی دیگر موازی استخوان نازک نی، آرام آرام می فهمد که به اسکلت رسیده است. حال نوبت اوست که تمرکز کند. فرضیه طرح کند و فرضیه را با نوک درفش و فرچه به آزمون بگذارد. من او را مشاهده می کنم و زیر لب با خود می خندم. اما افسوس لبی برای خندیدن باقی نمانده است. فک پایین که ارتباطی با جمجمه ندارد بین آسمان و زمین رها است. با خود می گویم، خندیدن هم خندیدنِ در زندگی و برزندگی!
انگیزه همکارم بالا رفته است، چشم هایش برق می زند. درخیال خود اسکلتی پیش از تاریخی را تصور می کند. فرضیه هایی برای ظروف چیده شده در اطراف پاها و جلو صورت در خیالش نقش می بندد. و حس تاریخی- فرهنگی و عتیقه جویانه اش، تحریک می شود. شهپر خیال همچنان به هر جایی سر می کشد: پرده ای از خیال شیرنش، تصور اسکلتی از شاهزاده ای ثروتمند، مربوط به دوره تاریخی است. با چندین ظرف فلزی و ... من اما با خود همچنان بی لب می خندم و می گویم: زهی خیال باطل. همکار محترم ناگزیر خیال را رها کرده، به واقعیت بر می گردد. واقعیتی که از من برجای مانده! می خواهد دست به کلنگ ببرد اما درفش را ترجیح می دهد. چند سئوال دارد. جهت کلی اسکلت به کدام جهت است؟ محدودۀ تقریبی بقایای تا کجاست؟ فرضیه هایی طرح می کند و درجایی بالاتر از سر من چند بار آرام نوک درفشش را در خاک فرو می کند. سفت است، نوک درفش به چیزی سخت هم بر نمی خورد. درفش را بیرون می آورد. بازهم در فاصله ای نزدیک تر به نازک نی، فرضیه اش را با نوک درفش به آزمون می گذارد. این بار نوک درفشش به چیزی سخت می رسد. درفش را کمی بیرون کشیده خاک را با نوک آن می کند. سفیدی جمجمه پدیدار می شود. ابتدا خوشحال است چون فرضیه اش جواب داده جای جمجمه را شناسایی کرده. اما خوشحالی دامی ندارد. چون در ذهنش جهت کلی را بازسازی کرده پاها، سر جهت کلی شمال شرقی- جنوب غربی است. این یعنی در تدفین من از سنت های تدفین دوره اسلامی استفاده شده است. اطمینان نمی کند. جمجمه را آرام آرام با درفش و فرچه اش تمیز می کند. رو به قبله است شکی برایش باقی نمی ماند که اسکلت من مربوط به دوره اسلامی است و با سنت های دوره اسلامی دفن شده است. این نکته تا همین حالا برای خود من هم مشخص نشده بود. چون بازماندگانم این را به بقایای من نگفته بودند. روز کاری همکارم با انواع فرضیه ها و سئوال ها همان هایی که با نوک کلنگ و درفش به آزمون گذاشته می شوند، به پایان رسیده است. بقایای مرا می گذارد و می رود که به دیگر کارها و استراحتش برسد.
ما نیز چنین می کنیم. بدرود

Friday, 25 September 2009

بر تربت شیخ جام
بر تربت شیخ جام درختی (پستۀ وحشی) روییده که از پایه چندین شاخه است. در جنوب آن گنبدی بلند که یادآور ایوان های بلند ایلخانی تیموری است. از انتهای ایوان دربی بزرگ با چوب گردو و پوششی لطیف به زیر گنبد باز می شود. ساختمانی که از داخل گچکاری و نقاشی های زیبا و کتیبه هایی از ایات قرآن و احدایث و روایات دارد. جرز دیوار در سطوح پایینی تا حدود یک مترو بیست سانتیمتر دستنوشته هایی است یادگاری و یادمان نوشته های بازدیدکنندگان مقبرۀ شیخ جام است. این نوشته ها در نوع خود بی نظیر است چون متون متکثر با گاهنگاری چندین قرن و با مضامین بسیار متنوع از شعر گرفته تا نثر را در بر می گیرد. امروزه اکثر این نوشته ها در پشت قفسه هایی قرار گرفته اند که در آن مجموعه قرآن های اهدایی به مقبره شیخ جام به نمایش گذاشته شده است.
در آفتاب برآمد(شرق) ایوان درب مسجد کرمانی است. بنایی با محرابی بس زیبا گچبری شده دارای متون و احدایث و آیات گردآگرد محراب و البته چاه خانه ای در کنار آن. مقبره هنرمند این بنا مسعود کرمانی در دیواره شمالی این بنا واقع شده است. بنا در سطوح بالایی زیر گنبد نیز دارای گچبری است.
در آفتاب نشت ایوان(غرب) دربی به چندین ساختمان و حیاط تو در تو باز می شود که به گمانم به اندازه ای وسیع و بزرگ است که در شبستان های آن نماز جمعه برگزار تواند شد. در داخل حیاط اصلی که در شمال بناها وجود دارد چند درخت پسته و ردیفی بزرگ از سنگ های قبر که نوشته های تاریخی دارد چیده شده است. نیکو سنتی در ورودی این حیاط باب است و آن اینکه برای ورود حتما باید کفش ها درآوری و سپس از روی فرش ها بروی تا به بنا بررسی. از آنجاکه در دیواره شمالی بنای مسجد کرمانی به حیاط محرابی گچکاری شده وحود دارد که با شیشه از آن محافظت شده می توان حدس زد که بناهای دیگری در حیاط بوده است که اکنون دیگر نیست. چون محراب گچکاری شده را بر حیاط نمی سازند.
مجموعه بناهای تربت شیخ جام در چند دوره ساخته شده که چون در تخصص من نیست بطور ریز به آن نمی پردازم. این بناها شاخصه های چندی دارند که با دیگر مجموعه های مشابه در خراسان مشابهت ها و تفاوت های عمده دارد به آن می پردازم تا برای جوان ترها موضوع تحقیقی را معرفی کنم.
1) بناها مربوط به قبل و پس از حمله مغولان به ایران است. یعنی پایگاه های اجتماعی- فرهنگی که قبل از حمله مغولان بوده و پس از آن نیز ادامه حیاط داده و مورد احترام بوده است.
2) این مجموعه تا آنجا که من می دانم که البته در این مورد کم می دانم بزرگترین مجموعه مربوط به برادران اهل سنت در خراسان یعنی با اصطلاحات پیش از تاریخی من شرق شمالی ایران است.
3) در این مجموعه چله خانه و چله نشینی جایگاه های خاصی دارد که می تواند معرف رویکرد اجتماعی و انزوا طلبانه ای باشد که به وسیله گروه اجتماعی – فکری خاصی قبل و پس از حمله مغولان در منطقه وجود داشته است.
4) در جنوب شهر نیشابور و در کنار جاده کاشمر نیز دو بنا مربوط به قبل و بعد از حمله مغولان وجود دارد که می دانیم تا قرن هشتم فعالیت فرهنگی نسخه نویسی در آن انجام می شده در نوشته دیگری در همین وبلاگ به آن پرداخته ام. از آن نظر آن دو را با این مجموعه مقایسه می کنم که بنای جنوبی دارای چله خانه و بنایی مربوط به دوره سلجوقی است.
5) در تایباد براساس شنیده ها بنایی از همین دوره ها وجود دارد.
6) در تربت حیدریه مجموعه بناهای قطب الدین حیدر به نظرم مربوط به دوره های یاد شده است با این تفاوت که گرچه دقیق ندیده ام اما در ان نشانی از چله خانه و بنایی چنین نسیت.
تحولات فرهنگی – اجتماعی و سیاسی عقیدتی به نظرم موضوعی است که با رویکرد باستان شناسی اجتماعی و بر مبنای داده های بناهایی که یا شهرهای خراسان بر محور آن شکل گرفته اند یا با جابجایی نسبتی فضایی با شهر دارند می تواند مورد پژوهش قرار گیرد. این بناها تداوم نسبی پس از حمله مغولان را نشان می دهد و تحلیل فضایی- کارکردی و خاصه جایگاه آن نسبت به شهر می تواند تحلیل اجتماعی شود. کسانیکه بناها برایشان ساخته شده و نخبه گان دوران بحران هستند از دیدگاه مطالعه نخبگان نیز موضوع جذابی می تواند باشد. تغییرات فرهنگی – اجتماعی که براساس متون قابل بازسازی است ذیل همین موضوع می تواند بررسی و بحث شود.
نوشته وبلاگی را ادامه دهم بحث بیش از اندازه جدی شد. تربت بر دشتی حاصلخیز بنا شده آنچه در ایران تحت عنوان خربزه مشهدی مشهور است در اصل از این دشت و امثال آن در خراسان تولید و به ایران صادر می شود. تربت شهری در انزوای نسبی است چراکه در مسیر شاه راه های معاصر قرار ندارد اما برای من به عنوان یک خراسانی تعجب برانگیز بود که شهری به این تمیزی و اینقدر شسته و رُفته در خراسان می دیدم.
نکته پایانی اینکه تداوم نسل شیخ جام در تربت جام قابل توجه است کسانیکه خاندان جامی الاحمدی را تشکیل می دهند. تدامی نسلی از نخبه ای که مقبره وخاندانش در منطقه هستند. واقعیتی که بیش ازپیش موضوع انزوای ژئوپلتیک منطقه را نشان می دهد. چیزی که مثلا در نیشابور پس از حمله مغولان هرکز ممکن نیست اتفاق افتاده باشد.
تا بازدیدی دیگر از شهری در ایران زمین یا که توران زمین فرقی نمی کند.

Wednesday, 23 September 2009

وداع با پرویز مشکاتیان



امروز در کمال ناباوری اندوه و آه با پرویز مشکاتیان ستاره آسمان موسیقی ایران و نوازندۀ بزرگ و بی بدیل سنتور برای همیشه وداع می کنیم. من به واسطه رابطه فامیلی و خانوادگی از سال های دهۀ هفتاد گاهی به دیدار استاد مشکاتیان می رفتم. و او البته به گرمی می پذیرفت. گفتگوهایی در باره موسیقی داشتیم(من البته در این زمینه پیاده بوده و هستم). آن سال ها در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می کرد و برای من که دانشجوی دانشکده ادبیات بودم دیدن او در دانشکده هنرهای زیبا ساده و در دسترس بود. من همیشه اطلاعات و ویژگی های او را از خانواده خاصه پدرم (ابوطالب گاراژیان)و مادر بزرگم(حاجیه زهرا اسحاقی) که نسبت فامیلی نزدیک با مادر استاد مشکاتیان دارد می شندیم. یادم نمی رود پس از اجرای افق مهر همراه با استاد ایرج بسطامی در فرهنگسرای بهمن با او گفتگوهای مفصلی داشیم. او همانند استاد بزرگوار دیگر یعنی استاد ادبیات محمدرضا شفیعی کدکنی به نیشابوری بودن افتخار می کرد و این البته برای امثال من که نیشابوری بودیم و از این اشتیاق بزرگان به زادگاهشان استفاده می کردیم. این روزها که آن استاد فرزانه از ایران رفته و این استاد ارجمند از جهان خاکی و بر جهان خاکی چشم فروبسته . برای امثال بندۀ که خاطرات بیست ساله در دانشگاه تهران داریم قدم زدن در محوطه تنها مرور خاطرات شیرین گذشته است. تا به اینجا رسید یادی هم استاد ادبیات معاصر قیصر امین پور کنم. در سال های دهۀ ما دانشجوی به قول خودمان ترم اولی بودیم من همیشه در دانشکده و گروه ادبیات کسی را با ریش و موی بلند می دیدم که کفش هایی پاشنه خوابیده داشت سیاه چهره بود و گفتگو می کرد از دوستم(محمد صفایی ) در باره اش پرسیدم او معرفی اش کرد و مرا هم به او معرفی کرد از آن پس گاه و بیگاه در طبقه چهارم دانشکده به گفتگو می ایستادیم آن بزرگوار قیصر بود.

یاد و خاطره اساتید ارجمند را در مرام دانشجویی و با مرام دانشجویی گرامی می دارم. کاشکی فرصتی دست می داد در این سال های اخیر با پرویز مشکاتیان در مورد نیشابور و پیش از تاریخ آن گفتگو می کردیم. کاشکی فرصتی دست دهد و دربارۀ بازدیم از کدکن با استاد کدکنی گفتگو کنیم. با بیتی از حافظ خدا حافظی می کنم:
فرصت شمار صحبت کز این دور راه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

Tuesday, 15 September 2009

در تربت جام

در تربت جام، برتربت شیخ جام
پیش درآمد
ما که دانشجوی کارشناسی بودیم (73-69 ه.ش.) اینترنت و پست الکترونیک و از این خبرها نبود. حرص خریدن کتاب داشتیم. دوستی ادبیاتی می گفت: کتاب خریدن که هنر نیست، بیایید عهد کنیم هرکتابی که می خریم لااقل یک دور بخوانیم(آن دوست محمد صفایی نام داشت). راست می گفت این عهد تعادل بین خریدن و خواندن ما پدیدآورد. این روزها پیشنهاد او را الگوی رفتاری – کاربردی می خوانم. بازید تپه های باستانی آن هم بوسیله یک دو متخصص(عمران گاراژیان و لیلا پاپلی) و کارشناس(خانم سربازی) و کارشناس ارشد(خانم مانا جامی الاحمدی)مانند خریدن کتاب در آن روزها است که خاطره اش را ذکر کردم. مثل همان روزها با خود عهدی کرده ام: هرجایی را که بازدید کردم مختصری از آن را هرچند در وب نوشته با وب خوانان در میان بگذارم. بازدید تربت جام یکی از وفاها به عهد یاد شده است.
این وب نوشته حداقل دو بخش دارد در بخش اول در بارۀ استقرار باستانی نزدیک شهر تربت جام که اخیرا بوسیله همکاران میراث خراسان رضوی تعیین حریم شده اطلاعاتی پراکنده در حد بازدید انجام شده ارائه می کنم و در بخش دوم به تربت شیخ جام خواهم پرداخت.
بنا را براین نمی گذارم که خواننده با تربت جام و چشم انداز طبیعی – فرهنگی آن آشنا است. در نتیجه بازهم در حد بازدید یک روزه مقدمه ای می نویسم. آنچه ارائه می کنم دریافت من است. کسی که برای اولین منطقه را مشاهده می کرده. کسی که در بین راه رانندگی می کرده و اگر می خواسته به چشم انداز بپردازد ممکن بوده برای همیشه به آن بپیوندد و کسی که با چشم انداز خراسان آشنا و به زبان ساده بزرگ شدۀ این زاد بوم است(نک به نوشتۀ پیشین).
تربت جام دشتی میانکوهی و پست است. پایانه های غربی ارتفاعات هندوکش در افغانستان شرق این منطقه را به شکل"د" فراگرفته. هریرودیا رود هرات که از هندوکش سرچشمه می گیرد وارد این منطقه شده و با جهت با چرخش به جهت شمال خط مرزی ایران و افغانستان می شود. در شمال امتداد رشته کوه بینالود و در غرب امتداد کوه سرخ دشت تربت جام را فراگرفته است. از جنوب منطقه بطرف بیابان های ایران شرقی تقریبا باز است. در دو سوی منطقه پست و میانکوهی دو شهر تربت جام و هرات واقع شده است. بطور کلی اگر بخواهیم خراسان(مرکزی) را به سرزمین های پست و بلند تقسیم کنیم. قوچان، همت آباد، نیشابور و تربیت حیدریه سرزمین های بلند هستند. سبزوار تربت جام و مشهد از جمله سرزمین های نسبتا پست منطقه قلمداد می شوند.
آنچه شرح دادم دیدی کلی نگر و نقشه ای بود. از دیدی جزیی منظور روی سطح زمین و در جاده دقیقا از فرهاد گرد به طرف شمال و شمال شرق آبریز منطقه بطرف کشف رود است و از آن همان شهر(واقع در 15 کیلومتری فریمان) بطرف جنوب و جنوب شرق آبریز و شیب زمین بطرف هیررود است. فرهادگرد و فریمان در گروه سرزمین های بلند و تربت جام در گروه سرزمین ای های پست قلمداد می شود. به نظر من در سرزمین های بلند احتمال شناسایی استقرارهای گسترده و عمدۀ عصر مفرغ بعید است برعکس در مورد سرزمین های پست که رودخانه های پرآب در آن جاری است و دشت ها وسیع اند این احتمال بیشتر می شود. یادآوری کنم براساس همین الگو احتمال شناسایی سفال های لبه واریخته در فرهاد گرد را بعید ارزیابی می کنم.
به تربت بازگردیم. یکی از شاخه هایی که به رود هریرود می ریزد شاخه ای است که با جهت کلی شمال غربی – جنوب شرقی در دشت تربت(جام) جاری است. در شمال شرق شهر تربت جایئکه رودخانه چرخشی ملایم دارد و در میان زباله های شهر معاصر در نزدیک کوره های آجرپزی استقرار باستانی وجود دارد. منطقه و ناهماری های آن به اندازه ای دستکاری شده که در نگاه اول نمی توان تمرکز داده های سطحی را مشاهده کرد اما جوینده یابنده است خاصه انکه راهنماهایی بومی هم داشته باشد. نهشته های باستانی دستکاری شده اند و بریدگی هایی در آن بصورت برش قابل مشاهده بود. در یکی از این برش ها نهشته های فرهنگی با شیب مخالف نهشته های طبیعی مشاهده شد. به بیان دیگر نهشته های بالایی مواد فرهنگی بودند که با فرآیند طبیعی سیلاب انباشت شده بود و در سطوح پایینی نهشته های فرهنگی در بافتار اصلی بود و شیبی برخلاف نهشته های انباشت شده با آب داشت. نهشته هایی که در بافتار اصلی بودند رنگ سبز کم رنگ داشتند و در میان آن سفال های منقوش مس- سنگی شناسایی شد0شفال های ش.2،3،4). این سفال ها همان گروهی هستند که اینجانب آنها را مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم. گاهنگاری پیشنهادی برای آن حدود 4500تا 4000پ.م. است. اگر می خواستم از اصطلاحات باستان شناسان آسیای مرکزی استفاده کنم که از قصد، چنین نمی کنم باید نمازگاه یک و دو را نام می بردم.
در کنار جایی که شرح دادم و در فاصله کمتر از صد متر از آن بطرف رودخانه در بریدگی دیگری نهشته های در بافتار اصلی مشاهده شد که اگر بخواهم جسارت به خرج دهم باید آن متعلق به اواخر نوسنگی بدانم(سفال ش.1 در تصویر). اما از انجا که سفال های منقوش نوسنگی در زمان کوتاه بازدید ما مشاهده نشد آن را نیز بطور محافظه کارانه ای متعلق به مس- سنگی افق قدیم تر معرفی می کنم.
بازهم به جنوب شرق در کنار رودخانه ادامه دادیم. کپه کپه هایی از نهشته های فرهنگی مشاهده شد. سفال های شاخص دوره ساسانی در میان سفال ها خود نمایی می کرد اما در مواردی فرم های مشکوک به اواخر عصر مفرغ (فرهنگ مشهور به مجموعه باستان شناسی مروی- بلخیBMAC) مشاهده شد.
سفال های قرمز که روی آن لکه های سیاه دارد و من از سال 1376 با بررسی دشت درگز آن را لکه ای یا ابری معرفی کرده بودم نیز به وفور شناسایی شد. این سفال ها مانند سفال های آشپزخانه ای است و به نظر بنده با تقاوت هایی جزیی از مس – سنگی افق قدیم تا اواسط دوره آهن در استقرارهای خراسان مشاهده می شود(سفال های 5،6،7،8).
یادآوری کنم تعدادی از نمونه ها از جمله 9،10،11 را نمی شناسم اما منسوب به دورۀ مفرغ خاصه اواسط تا واخر مفرغ می کنم.
آنچه ما در این بازدید کوتاه مشاهده کردیم استقراری است که به مدل استقرارهای خراسان لایه ها گسترش افقی و عمودی توائم یافته اند. گاهنگاری داده ها اشاره شد از اوایل مس- سنگی یا اواخر نوسنگی تا اواخر عصر مفرغ را شامل می شود. اینکه توالی گسسته است یا متداوم بدیهی است نتیجه ای است که نمی توان از یک بازدید حدود دو ساعته انتظار داشت. امیدوارم همکاران که در این استقرار گمانه زده اند اطلاعاتشان را منتشرکنند.
تا فرصتی دیگر و ادامه مطلب بدرود. به قولی وثیق یا ا...