۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

عید دیدنی

عید دیدنی از خانه دو باستان شناس
ما طی دو نیمسال گذشته عاقبت توانستیم در یکی از واحدهای دانشگاه مستقر شویم و استقرار دائمی پیشه کنیم. با جاگیر شدن، تعطیلات آخرسال هم رسید. به فکر عید افتادیم؛ اما قابل قبول نبود که هزینه گزافی کرده و تابلو نقاشی ومبلمان و غیره تهیه کنیم. در عین حال دیوارها خیلی خالی و غریبانه بودند. در نتیجه تصمیم گرفتیم با بافتی های کوچک و چند تابلومتناسب با آن و نقاشی نقشمایه های مشهور و پیش از تاریخی خانه و ورودی آن را تزیین کنیم. با این تزیین ها هم خودمان و شاید رشته مان را برای همسایگان معرفی کرده و هم صرفه جویی لازم را کرده بودیم. اما یک مورد باقی می ماند: روزهای عید همانند همه سال های گذشته ما در خانه نبودیم و کسی نمی توانست به عید دیدنی ما بیاید، زحمت هم کشیده ایم و باید بازخورد داشته باشد وگرنه ممکن است عُقده ای شویم در نتیجه برای حفظ تعادل در رفتارهای اجتماعی تصمیم گرفتم عکس های برگزیده ای در وب بریزم تا هرکس مایل بود به عید دیدنی وب ناکی ما بیاید. البته شیرینی و آجیل و حتی شام و نهار طلب بازدیدکنندگان ارجمند.
نوروز به کام و می بهار درجامِ وجودتان، پر دوام باد.
عمران گاراژیان



























۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

کنایه ای به اسفند

بنام خدا
کنایه ای به اسفند و ....
اسنفدماه هرساله دقیقه نود است. ایرانی ها عموما عادت دارند که کارهایشان را به لحظات پایانی می گذارند و در مورد هر سال نیز چنین است که به ماه پایانی می گذارند. با کفیت یا بی کیفیت به عبارتی با هر کیفیتی و به هر صورتی اسفندماه ماه فعالیت است خاصه روزهای پایانی آن فعالیت جامعه به اوج می رسد. تصور کنید هر روز سال از نظر فعالیت و کارایی مانند روز های پایانی اسفند باشد. آیا ممکن است؟ جامعه توان کم می آورد و به قولی می بُرد. اما تصور کنید، چندین اسفند و در نتیجۀ آن چندین روزهای پایانی اسفند در سال داشته باشیم. مثلا روز های تعطیلی عید و در نتیجه روزهای فعالیت متراکم پایان سال بجای هرسال هر فصل یک بار باشد. آیا فعالیت های جامعه نظم بهتری نمی یابد. تراکم فعالیت ها بیشتر نمی شود. جنب و جوش و نشاط جامعه چطور، بیشتر نمی شود! به نظرم که می شود. برنامه ها نیز متراکم تر می شود، بسیج همگانی در بافتاری اجتماعی جامۀ عمل می پوشد.
اگر هر فصل را نمی توانیم دارای اسفندی کنیم و نوروزی در پس آن آوریم و اگر نمی توانیم پیشینه ای نوروز مانند برای هر فصل بسازیم. می توانیم جشن مهرگان را احیا کنیم. می توانیم اسفند را و فعالیت های متراکم آن را و نوروز را، شادی و نشاط و تعطیلات آن را تقسیم کنیم و دو مورد در سال داشته باشیم. تصور کنید در سال دو مورد تسویه حساب ها، دو مورد دید وبازدیدها دو مورد تعطیلات، دو مورد خانه تکانی، دو مورد آشتی کنان پایان سالی و هر مورد آغاز نیمسالی تحصیلی منظم و متناسب با سنت و هماهنگ با جامعۀ در حال توسعه داشته باشیم. باور کنید پیشنهاد بدی نیست، گرچه نپخته و بدون پیشینه (فی البداهه) است.
زنده باد نوروز و جوشش همگانی آن، زنده باد اسفند و تراکم کاری آن.
عمران گاراژیان

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

بنام خدا
آیا می توانم زادگاهم را عوض کنم؟
اندک دانشجویانی که با اینجانب درس گذارنده اند، شاید این معرفی را شنیده باشند: متولد 1/1/1349 به تقویم جلالی در روستایی نه خیلی دور از محل کنونی مقبره حکیم عمر خیام. این بخشی از معرفی خودم است که بطور اندشیده ای، انتخاب کرده و از قصد، جزء اولین جملاتم در جلسات آغازین کلاسها ارائه می کردم. این چند جمله از چند نظر حائز نکاتی بود. اول آنکه اطلاعاتِ تاریخی دانشجویانم را محک می زدم. تنها برای دانستن منظور از همین چند عبارت، دانشجویان باید، بین این دانسته ها ارتباط برقرار می کردند: "تقویم جلالی" "حکیم عمر خیام" و اینکه مقبره حکیم عمر خیام در کجا واقع شده تا در نهایت به این نتیجه برسند که کجایی هستم. به عبارتی برعکس بخش اول، تاریخ تولد (1/1/1349) که سن و سال را دقیق ارائه می کرد؛ بخش دوم در لفافه بیان شده بود و دانستن آن منوط به اطلاعات جانبی شنونده بود. دوم اینکه از همان جلسه نخست و تدریجا به آنها می آموختم که همه اطلاعات را ساده و بی پیرایه در اختیارشان قرار نمی دهم. برای دانستن بیشتر منظورها در کلاسی تخصصی، لازم است تمرکز و اطلاعاتی پیشینی داشته باشند. سوم اینکه تصورم براین است: اگر همه اطلاعات را مستقیم و بی واسطه در اختیار دانشجویان قرار دهم آنها در کلاس، توان و تمرکز اضافه می آورند و برای مثال با همراهشان ممکن است پیامک بازی کنند یا....
این معرفی برای من لایه هایی از هویت فرهنگی نیز محسوب می شد. لایه هایی تاریخی از هویت فرهنگی که اطمینان دارم دانشجویان باستان شناسی بخوبی آن را درک و لمس می کردند یا در آیندۀ زندگی شان، درک و لمس خواهند کرد. اما چند روزی است که درآستانۀ نیمسال دوم به فکر حذف کردن بخش "محل تولد" از معرفی خودم افتاده ام. حتما خواهید پرسید چرا؟ روزنامه زیاد می خوانم، طی چند ماه گذشته در صفحه اتفاقات، چندین جنایت مهیب، تکان دهنده و غیر انسانی در زادگاهم اتفاق افتاده. برایم باورکردنی نیست که در مرکزی فرهنگی در شهری که گوشه و کنارش هنوز که هنوز است یادگارهای فرهنگی- تاریخی پابرجاست با این سرعت تغییرات اتفاق افتاده باشد. مثالی ذکر می کنم تا نشان دهم که عصبیت نمی ورزم من واقعا در شهری(مرکزی) فرهنگی بدنیا آمده ام.
کمتر از ده سال داشتم هنگامیکه از زادگاهم(روستای کارجیج) به شمال غرب نگاه می کردم، در چشم انداز جنوب کوه بینالود دو گنبد را از دور می توانستم دید. والدینم آن دو گنبد را مهرآوا معرفی می کردند. و افسانه ها در موردشان روایت می کردند. دو دهه ای از آن سال ها گذشت. در پیگیری گنجکاوی های کودکانه، هنگامیکه کارشناسی باستان شناسی می خواندم. بازدیدی دقیق از آن گنبدها انجام دادم. در آن بازدیدها متوجه شدم آن دو گنبد در یک زمان ساخته نشده اند. بعدها در گزارشی از فائق توحیدی، کارشناس مرکز باستان شناسی، خواندم که گنبد شمالی را به دورۀ ایلخانان مغول و گنبد جنوبی را به دورۀ سلاجقه نسبت داده بود. گنبد جنوبی را در هنگام بازدید اندازه گیری کردم. اکنون اندازه ها را بخاطر ندارم؛ اما نسبتی بین بنا و سردابه مانندی که در کف آن احداث شده بود را بخاطر دارم. سردابه به شکل خود گنبد اصلی بود اما در مقیاس یک سوم یا یک چهارم کوچک تر از آن ساخته شده بود. هنوز سئوال های دورۀ کودکی ام پاسخ نگرفته بود. در کنار مطالعاتم هرگاه مطلبی در این رابطه مطالعه می کردم بخاطر می سپردم و هنوز بسیاری از آنها را بخاطر دارم. برای مثال از یاد نمی برم که جکسن (جهانگردی اروپایی) که گنبد های مهرآباد را بازدید کرده و در کمال تعجب در سفرنامۀ او خواندم که این گنبد همان آتسکدۀ آذر برزین مهر(دوره ساسانی) است. امروزی ها به چنین اظهار نظری تا به این اندازه پرت، "گاف" می گویند. یا بخاطر دارم که (استاد) فریدون جنیدی در مقاله ای در کتاب شهرهای ایران که به کوشش دکتر یوسف کیانی گردآوری شده این دو گنبد را در دو سوی راهی که از شهر نیشابور به ... معرفی کرده است. جالب ترین متنی که در مورد این بناها(؟) خوانده ام در مقدمه دیوان عطار(عارف شهیر نیشابوری) گردآوری استاد سعید نفیسی است. در مقدمه در مورد نسخه برداری کتاب چنین نوشته شده است: تمام شد کتاب اسرارنامه به فرخی و فیروزی روز سه شنبه نوزدهم محرم سنۀ سبع و تسعین و ثمانمائه بروضه متبرکۀ قدسیۀ مقدسه بقریۀ مهرآباد نیسابور بردست بندۀ حقیر الفقیر الی الله الغنی علی بن حیدر القاسمی... این مجموعه در 19 محرم 897 و 11 ربیع الثانی 897 و 20 جمادی الاولی 902 و 10 رجب 911 علی بن حیدر قاسمی به پایان رسانیده است(نفیسی سعید،1375صص3و4).
همین نوشته کافی است که نشان دهد در سال های آستانه حکومت صفویان(910 اعلام حکومت) و سده های سخت پس از حمله مغولان و زلزله های مکرر در زادگاه من، بنایی در جنوب شهر معاصر نیشابور فعالیت فرهنگی انجام می داده است. آن هم چه فعالیت فرهنگیی، نسخه برداری(انتشاربه زبان امروزی)از دیوان عرفا و قُدما. آن هم در کجا در بنایی که نسخه بردار آن را متبرکۀ قدسیۀ مقدسه خوانده.
در بازدیدهای سال های اخیر مشاهده کردم که ساکنان مقبره در کنبد شمالی برساخته و پارچه ای سبز بر آن کشیده اند. راستی را هریک از ویرانه ها در اطراف زادگاه من و شما روایتی چنین دارد. کجایند روایان امروزی که گور کهنه و مسجد آدینه را گرد کرده روایت کنند و نشان دهند که آنچه در کودکی دیده اند و شنیدن روایت و حکایتی فراموش شده نیز دارد.
اما افسوس، ما منظورم ساکنان امروز محدوده ای که در گذشته نیشابور خوانده می شده؛ در اثر بی دقتی، بی لیاقتی و چندین "بی" دیگر، آن را تبدیل به حاشیه کلان شهر مشهد کرده ایم. مانند نسبت بین کرج و تهران و در حاشیه نمی توان انتظاری غیر از اتفاقات مهیب و غیر منتظره داشت. افرین برما و مسئولانمان، همان بزرگانی که هر چهار سال چندین بار قول تبدیل این مرکز فرهنگی به فرهنگستانی مانند گذشته را می دهند. چندین دانشگاه هم در سخنرانی تاسیس می کنند. اما تا چهار سال بعد هم آنها خودشان را به کوچۀ علی چپ می زنند و هم ما یادمان می رود. اگر یادمان نمی رفت که باز دوباره همان ها را برای پیگیری امورمان راهی نمی کردیم. چنین است که ناگزیر با شیخ محمد غزالی همنوا می شویم که "بنیاد هستی بر غفلت است". معاملات و معادلات ادامه دارد، چون زندگی ادامه دارد. سئوال همچنان مطرح است:آیا می توانم زادگاهم را عوض کنم؟
عمران گاراژیان
بنام خدا
اول از مراجعه کنندگان پوزش می خواهند. منظورم کسانی هستند که زمینه تحریم gmail & blogspot در دانشگاه محل کار مرا فراهم کرده اند، و مرا از دسترسی و فعالیتهای در ارتباط با این خدمت دهنده گان محروم کرده اند و همراهان مرا از بروز این وبلاگ. من خود نیز به نوبۀ خود پوزش می خواهم، اما باور کنید بی تقصیرم. زمانیکه این وبلاگ ها را بازکردم، نمی دانستم چنین می شود؛ همچنانکه نمی دانم و نمی توانم پیش بینی قابل اتکایی داشته باشم، که آینده چه می شود. اما ادامه می دهم. همچنان ادامه می دهم.
دانشگاه درحصار، دانشگاه بی دیوار
ابتدا ملموس و فیزیکی و ساختار شهری و معماری آغاز می کنم. دانشجوی دکتری بودم که با هزینه دانشگاه تهران برای شرکت در همایشی به دانشگاه تورنتو رفته بودم. اول نکته برای پیدا کردن آدرس پیدا کردن دانشگاه بود. ما دنبال سردر و دیوار و نرده بودیم اما در نهایت تابلوهایی را پیدا کردیم نه دیوار و حصار و سردر. محدوده ای از شهر که با شخصیت می نمود و دارای ساختمان های قدیمی بود و خیابان های خلوت با تابلوهای محدودیت سرعت داشت دانشگاه بود. بیش از این یادم نمی آید.
به دانشگاه پیشاور رفته بودم. در کنار خیابانی شلوغ در کنارۀ غربی شهر سردری بود و البته دیواری. اما نه نگهبان و نگهبانی بود و نه کنترل. افراد ساکن شهر برای رفت و آمد و میان بُِرزدن بیشتر اوقات از میان ساختمان های دانشگاه می رفتند. در کناره شرقی همین دانشگاه، مدارس بزرگ علوم دینی قرار داشت. همان مدارسی که بعضی آنها را تربیت کننده طالب ها می دانند. اما این همجواری نیز موجب کنترل و بازبینی دم درب و شأن نزول داشتن دیوار نمی شد.
من از مهرماه 1369 تا 1387 بطور متناوب در مقاطع کارشناسی و دکتری تخصصی دانشجوی دانشگاه تهران بوده ام. اما درست سه ماه پس از دفاعم و در روزهایی که تسویه حساب را پیگیری می کردم پشت درب غربی دانشگاه تهران گیر افتادم. در آن روز رد دادم و با کارت دیگری و اینکه از همکاران هستم گذر کردم. حالا که فکر می کنم، می بینم فاصله ای جدی و درب و دیواری مانند دیوار چین؛ بین درون و بیرون دانشگاه ایجاد کرده اند.
بجز رویکرد فیزیکی و شهرسازی، برای مثال از نظر اجتماعی یا مفهومی آیا این فاصله وجود دارد؟ به نظرم نه تنها وجود دارد بلکه جامعۀ ما سر این فاصله تاوان ها و هزینه هایی زیادی هم می پردازد. دانش ها و علوم(غیر کاربردی و اکثرا بصورت بنیادی) بی ارتباط با جامعه و بدنه آن و نیازهای آن؛ هریک راه خود را می روند، یکی از تاون های تدریجی است. دانشگاه ها راه خود را می روند و دانشگاهیان هم مسائل خود را پیگیری می کنند. جامعه نیز ارتباطی چه کاری و چه فیزیکی با دانشگاه ها ندارد. تنها رابطان، عاملان انسانی هستند؛ یعنی کسانیکه در دانشگاه ها هستند در جامعه زندگی و رفت و امد می کنند. وگرنه ارتباط ساختاری بین این دو وجود ندارد.
تاوان دیگر انقلاب های اجتماعی است. دانشگاهیانی که راه خود را می رفته و برای مثال تئوری باز و انتزاعی پردازند در برهه هایی بدنه جامعه را تحریک کرده و فاصله ایده های ایده الی خود و واقعیت جامعه را رونمایی و فراگیر می کنند؛ نتیجه تاوان سنگین انقلاب هایی است که بیشتر به بازگشت به عقب می ماند، تا پیشرفت به جلو!!
از سوی دیگر این فاصله با پول نفت دامن زده می شود. طلای سیاه بلای سیاهِ دانش ها و دانشگاه ها شده. انها ضرورتی برای کاربردی شدن و ارتباط برقرار کردن با جامعه نمی بینند. پاسخگویی، ارزیابی و کنترل هم وجو ندارد. پول نفت از نوع باداورده موجب شده که ممکن شود که دانشگاه ها راه خود را بروند و جامعه برای خودش باشد.
دولت که پول نفت را هزینه می کند نیازمند تخصص نیست؛ در نتیجه هزینه می کند متخصص تربیت می کند برای اینکه صادر کند. صادراتی که یکی از دولتمردان کانادایی سال گذشته از ان تقدیر کرد. تازه این بهترین شکل موضوع است گاه متخصص تربیت می شود که کارمند شود. یا متخصص تربیت می شود که افسرده شود. تا تازه بداند که انچه می داند غیر کاربردی است یا نهایت آنچه آموخته را اموزش دهد یعنی مشکل را تکثیر کند. تکثیری در نسل ها و تکثُری برای آینده از مشکلات توسعه یافته. کاشکی نسلی پیدا شود که بجای انقلاب فکر کند و کاری مبتنی بر اندیشه هایی پخته انجام دهد. کاشکی حصار های فیزیکی، فضایی و معنایی برداشته شود. کاشکی دانشگاه بی دیوار در ایران به هر شکل آزاد، پولی، علمی-کاربردی یا... باب شود یا فتح باب دانشگاه شود و فتح دیوار فاصله بین دانشگاه ها و جامعه. کاشکی
عمران گاراژیان