۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

بی بی رفت 3

اگر مایل هستید از ابتدا بخوانید از بی بی رفت یک شروع کنید. مرا از نظرهای خود بی نصیب مگذارید.
بخش دوم
اطلاعیه ای پخش می شود. در آن زمان و مکان عزا نوشته شده. اول و دوم فروردین ماه 89 . روزهای عید است. ساعت های دقیقی در اطلاعیه ارائه شده: صبح ها 9تا11. عصرها 3 تا5. مثل همه مراسم این بخش هم به خوبی مدیریت شده. به موقع آغاز و به موقع تمام می شود. مدیریت پشت و روی صحنه قوی عمل می کند.
کسی اطلاعیه را خوانده. حال گفتگو می کنیم: فردا می رویم؛ ختم مراسم برسیم خوب است. در طول مسیر صحبت ها از چیزهای دیگری است. داریم نزدیک می شویم. لطفا زنگ بزن موقعیت مراسم را دقیق بپرس! فردوسی جنوبی، پایین تر از چهار راه. بالاتر از عدالت سمت چپ. منظور شرق خیابان است. هیئت علی اکبری. باشد تا چند دقیقه دیگر می رسیم. ماشین های پارک شده را نگاه می کنم: آره همینجا است. آن دو پسر بچه که از خیابان رد می شوند، نوه های بی بی هستند. همینجا است.
در پیاده رو شرق خیابان قدم می زنیم. به درب اتومبیل روی می رسیم که به پیاده رو باز می شود. نوه های میانی در کنار درب ایستاده اند. نوه های دختری، نوه های پسری. وارد که می شوی به ردیف مانند دانه های تسبیح چیده شده اند. تسبیح های قدیمی که بی بی ها می گفتند از جنس خاک کربلا است. گل گلوله شده بود. با دانه هایی تقریبا ناهمگن بزرگ و کوچک. نوه های بزرگ تر، دامادهای دختری و پسری. آنان که در بیرون و حیاط هیئت ایستاده اند، همه و همه آقا هستند. همه نسبتی، نزدیک سببی یا نسبی با بی بی دارند. در میان حیاط جلو پنجره ها رو به غرب. تابلوهایی چیده شده. این تابلوها مربوط به هیئت است، اما شرکت کنند گان امانت می گیرند و نوشته هایی موقت روی آن می چسبانند و در آنجا در معرض دید میهمان قرار می دهند. نام متوفی و نام سفارش دهنده یا همان امانت گیرندۀ تابلو روی تابلو با نوشته سیاه روی قطعه کاغذهای بریده شدۀ سفید اضافه شده است. از حیاط دو در باز می شود. دری از شمال که رو به جنوب است. ورودی همسطح حیاط است. دری در گوشه جنوب شرقی. پله ای به پایین می پیچد و درب زیر زمین. این در ورودی زنانه است. کسی را تا دم در زنانه همراهی می کنم. برگشته از در رو به جنوب که شمالی است وارد می شوم. کفش ها چیده شده روی پله هایی که به بالا می رود. پشت در جاهایی خاص هم، کفش ها گذاشته می شود؛ نایلون های سیاه در دسترس است. اگر کسی اهمیتی برای کفش خود قائل باشد، آن را در نایلون و جایی خاص مثل پشت میزهایی که کنار دیوار است، می گذارد. کفش هایم را رها می کنم. من برای آنها اهمیتی بیش از خود کفش ها قائل نمی شوم. چند پله را بالا می روم. آره خوب است، همینجا می توانم بایستم و چند دقیقه مشاهده گری کنم. در بین نوه های پسری، پسرِ بزرگ بی بی قرار می گیرم. در وسطشان دقیقا وسطی. هرکه می آید، پس از آنکه کفش هایش را در آورد به آنها می رسد. مثل همه دانه های تسبیح، آنها دست را روی سینه می آورند. کمی ادای خم شدن درمی آورند و می گویند خوش آمدید؛ زحمت کشیدید. افراد در انتخاب واژگانی که بکار می برند، آزادند اما این واژگان همه در طیف مشخصی قرار دارند. نوه های کوچک تر نیز هستند. باهم می ایستند. خیلی رسمی رفتار نمی کنند. گواینکه دارند آموزش می بینند. میهمانان هم آنها را خیلی جدی نمی گیرند. مثل کارآموز هستند. کارآموزی در مجلس ختم. در فعالیت های اجتماعی آینده، شاید برای آینده. شاید، نه ان شاء ا... یادتان نرود. شاید و هفت کوه سیاه در میانه و از این تمثیل ها.
وارد مجلس عزا می شوم. ساختمان سالن بزرگی مستطیل و شمالی جنوبی است. در کناره دیوار شرقی و رو یه غرب سطحی بالاتر تعبیه شده و کسی که در این موقع بلندگو در اختیار دارد، قرآن می خواند. روایت می گوید، خوش آمد می گوید. اشعار فارسی می خواند. ذکر حال حاضران و عزاداران می کند. از کسانی که آمده اند نام می برد. گویا کارش این است که مجلس را گرم و افراد را سرگرم کند. در کناره دیواره شمالی و رو به جنوب منبری بلند نهاده شده. پای منبر تعدادی گل بسته شده چیده شده. گو اینکه این گل ها نیز مانند تابلوها از طرف شرکت کنندگان در مراسم، تقدیم می شود. پای منبر در شرق آن بچه ها پشت دسته گل های برافراشته می روند و می آیند. قهوه خانه در گوشه شمالی شرقی است.
وارد که می شوی پسران ارشد بی بی در شمال در ایستاده اند و پسران میانی در جنوب در یکی از دامادها هم در بین پسران میانی دیده می شود. در طول سالن پیش می روی؛ اگر جای خالی باشد، نزدیک دیوار نشسته و تکیه می کنی وگرنه در وسط ردیفی جدید باز کرده می نشینی. هرکس یا گروه که وارد می شوند، در سالن جا پیدا کرده و می نشینند. به محض نشستن فاتحه می گویند: فاتحه اخلاص مع الصلوات. فاتحه که تمام شد بلند می شوند. به صاحبان مجلس که در داخل سالن هستند. تسلیت می گویند. آنها نیز با تمرکز به تسلیت ها با گذاشتن دست روی سینه و ادای خم شدن، از دور پاسخ می دهند. طبق روال دستشان را روی سینه می آورند. عموما چند نفر پسران میانی بی بی این کار را انجام می دهند.
پس از فاتحه و ادای تسلیت با بلند شدن از سرجا به صاحبان مجلس. کسانی که لباس فرم به تن دارند و از خدمه هیئت هستند، قهوه می آورند. در لیوان هایی که تا نیمه پر شده و با اشاره گونه ای که آورنده بیشتر منتظر برنداشتن است. شواهد و شیوه قهوه آوردن نشان می دهد که این نوشیدنی و ارائه آن در عزا رو به از بین رفتن است. گواینکه ریشه ای قبل از ورود چای به ایران دارد و پس از وارد شدن و فراگیر شدن نوشیدن چای؛ تنها نشانه هایی از ارائه آن در عزاها باقی مانده است. خدا رحمت کند مرحوم کایلر یانگ(استاد باستان شناسی – انسان شناسی دانشگاه تورنتو که قبل از فوتش در گفتگویی طولانی ملاقاتش کردم) استدلالی بر این مبنا استوار می کرد. و نام قهوه خانه را مثال می آورد؛ که نام آن باقی مانده اما آنچه در آن دکان ارائه می شود، چای است نه قهوه. ادامه می داد که در مراسم عزاداری که سنت های فرهنگی آن بسیار کندتر از دیگر سنت های فرهنگی جامعه متحول می شود، در این زمینه هم کند متحول شده و هنوز قهوه ارائه می شود. چای اما بر خلاف قهوه برای همگان آورده می شود و پس از چای پیش دستی که در آن میوه شامل یک پرتغال و یک سیب گذاشته شده به اضافه یک خرما در کنار آن ارائه می شود. در جلو میهمان دو گروه خواندنی هست. جزءهایی از قرآن که صحافی شده اند و در برگ اول آن نذر کننده معرفی شده و زیر دستی هایی که اطلاعیه های میهمانان است. اطلاعیه هایی که تسلیت مکتوب را ارائه می کند. به خانواده تسلیت گفته و در این میان کسی را ممکن است خاص کرده باشند. با این عبارت می نویسند "بویژه" معنی این است که ارائه دهنده اطلاعیه، خانواده را می شناسد و رابطه ای مانند همکاری، دوستی و آشنایی یا همسایگی با کسی در این خانواده دارد که او را از بین عزاداران ویژه کرده و بطور خاص نام می برد. گاهی بطور عمومی به خانواده تسلیت گفته شده که معنی آن رابطه فامیلی یا خانوادگی بطور عمومی می تواند باشد.
اطلاعیه ساعت 5 را به عنوان پایان مجلس ذکر کرده. جمعیت تسلیت گویندگان یواش، یواش ردیف های جدیدی در وسط هیئت گشوده اند. تقریبا یک سوم بخش میانی اضافه بر پای دیوارها پر شده. آخوند می آید. چند ثانیه ای مداع یا قاری ساکت شده. آخوند به بالاترین پله منبر عروج می کند. مقدمه چینی و شروع می کند. پس از چند دقیقه از بخش پذیرایی لیوانی آب احتمالا وِلرم برایش می آورند. از سمت چپ در دسترسش قرار می دهند. از بی بی از فرزندان بی بی، از دین و آیین از هر دری می گوید. آنقدر بی ساختار که اگر بخواهم در این نوشته به آن بپردازم منطق این نوشته را هم تحت تاثیر قرار می دهد. جایی به سن و سال بی بی اشاره می کند و 91 سال را ذکر می کند البته نمی دانم منبعش کجاست؟ گاهی با لهجه نیشابوری می گوید، گاهی کتابی و گاهی گویش تهرانی را می آزماید و گاه عربی را اضافه می کند. درجایی برای مسئولان دولتی دعا می کند، اما شرط می گذارد. " مسئولان صادق" مشمول دعای او می شوند. او البته خطیب حاذقی است، مشکل از این نویسنده است. شاید در این محیط و شهر او بهترین باشد، کسی چه می داند!؟. در هر صورت منبر به پایان می رسد و آخوند از مجلس خارج شده در راهرو جایی که کفش ها همه جا را فرش کرده اند؛ با پسر میانی بی بی گفتگو می کند. هرچه گوشهایم را تیز می کنم، محتوای گفتگو را متوجه نمی شوم. حالا آخوند می رود.
میدان باز در اختیار قاری یا همان مداح است. زمان و آدرس و مراسم شب هفت را اعلام می کند. فاتحه را می گویند و همه میهمانان به اطراف دیوارها می روند. وسط مجلس باز می شود. پسر میانی بی بی می گوید: بیایید پشت سر هم به ترتیب سن و قد. نمی دانم موضوع چیست؟ من هم قاطی می شوم علی ا... از پشت در شروع می کنیم. خوش آمدید، زحمت کشیدید. لطف کردید. فرد پشت سری من که از نوه های میانی بی بی است، چنان تند تند می گوید که در نیمه راه، ابتدا خنده ام می گیرد. اما نباید در مجلس رسمی عزا خندید. لبم را گاز می گیرم. در اواخر دور زدن، صدایش چون اره ای است گوشم را می خراشد. اما مجلس رسمی است. دور تشکر و خوش آمد گویی به پایان می رسد. من از تند تند گفتن پشت سری ام یاد گرفته بودم، هر سه یا چهار قدم جمله ای برزبان جاری می کردم. دم در قبل از کفش ها کسی اطلاعیه ها را در سینی می چرخاند و به میهمانان می دهد. این اطلاعیه ها زمان و مکان و جزئیات مراسم شب هفت را ارائه می کند.
با کسانی که سال هاست ندیدمشان احوالپرسی می کنم. دید و بازدید عید یکجگاه. جلو در، در پیاده رو زنی میانسال را می بینم؛ گدایی می کند. قبلا از او پرسیده بودم، گفت اهل زیرکوه قائنات است. گفت شوهرش فوت شده. گفت بچه های قد و نیم قد دارد. هنوز از کنار او دور نشده ام. کسی صدا می کند "دکتر". اما من که سوزن زن هم نیستم، چه رسد به دکتر. از این لقب هم خوشم نمی آید. او اما با دست به شانه من می زند. روبوسی اظهار محبت دوجانبه و دید و بازدید. عید گویی شروع شده، یادت بخیر بی بی. یادت بخیر یکبار هم که شده دید و بازید های عید را یکجا کردی، عمومی شد. درپیاده رو در حال دید و بازدید عید شده ام "سود استفاده از مراسم بی بی". پسرِ بزرگ بی بی در گوشم می گوید ما صاحب عزا هستیم، باید زودتر برویم. نمی دانم چرا؟ اما باشد. جالب است که فکر می کند، می دانم بکجا باید برویم. مقصد را نمی گوید. می رویم. زود می رویم. اما آنجا که رفته ایم، کسی در منزل نیست. زنگ می زنیم. کجایید؟ دم خانه بی بی. ته دلم می گویم دست از سر خانه بی بی بر نمی دارید!. ما هم به در خانه بی بی می رویم. ابتدای خیابان خلوت. اما این بار خلوت نیست. خودمانی ها کنار خیابان هستند. کسانی بداخل می روند و می آیند. تفاوت را و تناقض را ببین. مراسم را نمی گویم. خیابان را می گویم. گل فروشی سر خیابان ماشین هایی را برای عروسی آماده می کند. داماد و اطرافیانش می روند و می آیند. چند قدم بالاتر پسران و دختران و اطرافیان بی بی اکثرشان با چشمانی گریان با هم خدا حافظی می کنند. دور و بری های هرکدام والدین شان را به خانه های شان می برند.
حالا تناقض از خیابان به ذهن من هم سرایت کرده. عروسی بی بی را در ذهن بازسازی می کنم. روزهایی در سال های آخردهه دوم قرن حاضر. باید حدود سال های 1318 یا 1319 بوده باشد. سال های اوج جنگ جهانی. سال های بحران و ناآرامی هایی که از جهان به ایران وارد شده بود. آنها یعنی اطرافیان داماد(منظورم حسن است، همانکه قرار شد با صمیمت به نام کوچک بخوانمش، جوانِ رشید و لاغر اندام؛ شاید کمی حساس این ها را از روی بچه ها و نوه هایش بازسازی می کنم) به واسطه برادرشان محمد شاه خانواده بی بی را شناسایی کرده داد و خواست کرده، مراسم را اجرا کرده و حالا فاصله یا مجالی طولانی برای عروس کشانی دارند. چارواها را آذین بسته اند. تنگ ها (بند زیر پالان چارپا را گویند) سفت شده. قالیچه ها را روی پالان ها کشیده اند و راهی خانه داماد می شوند. ادامه را شما بازسازی کنید؛ فقط اطلاعات تاریخی مربوط به زمان معاصر و از زیست بوم نیشابور می خواهد...
یادش بخیر(بی بی را می گویم) تولد در سال های کودتای سیدضیاء و روی کارآمدن رضا شاه. با همین کلیت چون شناسنامه های قدیمی دقیق نیست. وگرنه در شناسنامه 1/6/1300 ه.ش.درج شده. اما آخوند روی منبر نمی دانم با چه محاسبه ای رقم 91 سال را می گفت. نمی دانم اگر کسی در ملاء عام مادر بزرگ خودش را چند سال بزرگتر قلمداد کند؛ خود مادر بزرگ و پدر بزرگش و خود او چه واکنشی اجتماعی – فرهنگی یا حقوقی و خانوادگی نشان خواهند داد.ازدواج در سال های جنگ جهانی دوم. در سال های ناآرامی. در سال های کشاکش در سال هایی که ایران هرروز به رنگی در می آمد تا بقای کشور تامین شود. و فوت در این سال در انتهای 1388 در سالی که یکی از آخوندها در مجلسی مانند ختم بی بی روی منبر تاکیدش در دعا برای دولتمردان به شرط صداقت است.

بی بی رفت2

مقدمه (پایان بخش اول) اگر می خواهید از ابتدای مطلب بخوانید از پیام پیشین شروع کنید.
"بی بی رفت" نوشته ای گزارش گونه از فوت یک مادر بزرگ است. در این نوشته که از سبک و سیاق گرفته تا شیوه روایت گری و شیوه و ساختار نوشتن قاطی دارد؛ چند منظور را دنبال می کنم. اول آنکه از مراسمی در ارتباط با مرگ گزارش داده باشم و زمینه مقایسه سنت ها در ایران و فرهنگ ها و دین های مختلف را فراهم نموده باشم. دوم اینکه نشان دهم که بجای متاسف بودن می توان بجای اشک، کلمه و متن ریخت. سوم اینکه نوشتن رُمان گونه و گزارش گونه را ترکیب و تمرین کرده باشم. چهارم آنکه نشان دهم در عین تماشاگری در متن می توان بازیگری کرد و برعکس و چیزهایی که در آینده بخاطرم می آید و به این نوشته اضافه می کنم. قصدم آن نیست که خواننده را بدنبال خود بکشم در نتیجه هرجا که جذاب نبود خواندن را رها کنید. اما لطفا به من لطف کرده و نکات قوت و ضعف نوشته را یادآوری کنید. من که متن را نوشته ام برایم یکسان شده اما شما می توانید آن را نکته سنجانه نقد نمایید. این نوشته حدود 10000 کلمه است که در چند بخش ارسال خواهم کرد. نوشته شامل یک مقدمه و سه بخش است و از فوت تا شب هفت را شامل می شود.
بلند بگو لا ... جمعیت پاسخ می دهد لا... تکرار می شود. بداخل منزلش می برندش. باز می گردانند. در پیاده رو بطرف شمال جمعیت او را همراهی می کنند. حالا بخاطرم رسید راستی کوچنشینان متوفی را کجا می برند میت آنها که منزل ثابتی ندارد. حتما سنت فرهنگی دیگری دارند. پسرهای بی بی در بین جمعیت به چشم می آیند. اکثرشان مانند من یا من مانند آنها عادت دارند لب پایین را به لب بالا از پایین فشار می دهند. چشم ها در این موقعیت پر و خالی می شود. گونه ها بارانی است. بارانی آرام می بارد. آرام اما سنگین. آرام اما متین. جمعیت در خیابان خلوت بطرف شمال بی بی را همراهی می کنند. گاهی خودرویی از کنار خیابان قصد گذر دارد. تاکسی های سفید، با خطی قرمز روی پیشانی شان. تاکسی های بی کلاس. سمندهای سنگین. با وقار زورکی... سعی می کنم آرام از کنار جمعیت ردشان کنم، بروند. ابتدا کمی عصبانی آنها را بی فرهنگ قلمداد می کنم. اما وقتی مرور می کنم؛ می بینم روز آخر سال است، مشغله زیادی دارند. حق با آنهاست. تازه، آنکه می برند بی بی ماست؛ بی بی آنها که نیست. بی بی آنهایی است که پایه های تابوت را چنان چسبیده اند که نمی توان به آن نزدیک شد. از نوه های میانی. از انبوه گمنام نوه های میانی کسی می پرسد" نماز را اینجا می خوانند". پاسخ می دهم کجا. می گوید مسجد بالا. می گویم نمی دانم! بسنده می کنم، اما در واقع نمی دانستم در این بالای خیابان خلوت مسجدی هم هست. سئوال او و تکرار کردن من نکته ای بر دانسته های من افزود. دانسته هایی که در دو دهۀ گذشته در این شهر به تناسب توسعه شهر افزایش نیافته است. جالب است اکثر نوه ها نمی دانند نماز را اینجا می خوانند یا در خرمبک! پسرها حتما می دانند، اما اکنون در دسترس نیستند. اگر هم باشند پرسیدن ندارد!!. جواب معلوم است، با جمعیت برو ببین کجا می خوانند. به پایین بر می گردم کسی را در ماشین جا می دهم. به جلو مسجد در سر خیابان می رویم. بعضی افراد کنار خیابان ایستاده اند. افراد زیادی را نمی شناسم. دور بودنِ چندین ساله این است. اما همین دور بودن زمینه مشاهده گر بودن را فراهم می کند. خانم جوانی به سن و سال دانشجویانِ ترم اولی را می بینم. جالب که از نوه های بی بی معرفی می شود و جالب تر این است که نامش گفته نمی شود و جالب تر اینکه هر چه فکر می کنم او را نمی شناسم. یاد سنتی در روستا می افتم که مادرها بنام فرزند بزرگشان صدا می شدند. مار ...( یعنی مادر و بجای سه نقطه نام فرزند بزرگ شان ذکر می شد). گُم شدن در بین خانواده ها آنقدر که نام افراد نیز از یادها می رود. این است سنت.
آخوند، به عربی چیزی می خواند. مردم سرپا ایستاده اند. گاهی به جهت هایی می چرخند. سلام می دهد. یعنی این بخش مراسم رو به پایان است. تعدادی از خانم ها داخل حیاط هستند. حیاط پر شده و تعداد زیای از خانم ها بیرون در کنار خیابان. گاهی به ضرورت از میان جمعیت خانمی به آنها که داخل هستند می پیوندد. راستی مگر بی بی خانم نبود پس چرا ظهور و بروز حتی دخترهایش کمتر از پسرها است؟. نکند فرهنگ مرد سالار، که می گویند همین است. یا چنین ظهور و بروز های اجتماعی دارد. در میان جمعیت که بی بی را حلقه زده اند چند نفر پشت سر هم می چرخند. از جمعیت تشکر و قدردانی می کنند. جالب است حتی در میان آنها، کسی با کلاه بافتنی سبز(نه کلاه سیدی، سبز سیر) و کاپیشن سبز امریکایی است که من او را نمی شناسم. راستی او کیست؟ چه نسبتی با بی بی دارد. در ذهنم مرور می کنم. قیافه اش را ورانداز، مشاهده ... آها، فهمیدم، او از خواهرزاده های بی بی است. فکر کنم پسر خواهر بزرگ بی بی است. خواهر زاده ای از زیست بوم بی بی از روستایی که بی بی تا قبل از ازدواج در آنجا زندگی کرده و بزرگ شده و به قول خودش رسیده است. و حالا، خدا رحمتش کند، اگر بود شاید می گفت" چیده شده".
دم مسجد، بالای خیابان خلوت ایستاده ام. منتظر هستم. بی بی را روی دست می آورند. بدون پیش بینی قبلی از جلو به زیرپایه های تابوت اضافه می شوم. جا باز می کنم یا جا باز می شود. او را می گذاریم. پس از چند ثانیه برمی داریم. تا دم درب عقب آمبولانس می بریم. یواش پایه های جلو را روی آن می گذاریم و بازهم یواش هُل می دهیم. رانندۀ آمبولانس چنین می گوید: کمی جلوتر. بس است. باور می کنید نمی دانم چرا! اما نه قیافه و نه صدای راننده آمبولانس را بخاطر ندارم. اصلا بخاطر ندارم. گیرنده های ما انسان ها هم عجیب است. خیلی عجیب است: گاهی با فاصله چندین ده سال عین جملات و تُن صدا را بخاطر می آوریم و گاهی نمی دانم چرا با فاصله چند ساعت نه قیافه نه تُن صدا نه محتوا هیچ را بخاطر نداریم!؟ گویا همیشه و در ارتباط با همگان در یک حال نیستیم. پر رنگ و کم رنگ دارد. بهتر است بنویسم خیلی پررنگ و خیلی کم رنگ دارد؛ یا چیزی شبیه این. بخاطر ماندن یا در خاطره ماندن را می گویم.
می خواهیم بطرف خرمبک راه بیفتیم اما یکی، دوتا از بچه ها گُم شده اند. باید پیدایشان کنیم و همراه ببریم. به پایین خیابان خلوت می رویم. اطراف را نگاه می کنیم. خبری نیست. به سر خیابان نزدیک می شویم. بچه ها از دور دیده می شوند. دارند بطرف کیوسک تلفن می روند. صدایشان می کنیم. سوار که می شوند از صحبت هایشان می فهمم که سرگرم تماشای پوست کندن و قصابی کردن گوسفندی بوده اند که جلو درب ذبح شده بود. راستی این هم جزء سنت است. من که نمی دانم. جاده شلوغ است. جاده بین شهری را می گویم. همه روز آخر سال در تکاپو هستند. به خرمبک نزدیک می شویم. تقریبا با جمعیت کمی دیرتر رسیده ایم. تابوت را روی دست می برند. آمبولانس رفته. بازهم بگو لا... جمعیت تکرار می کند لا... تکرار می شود.
پسرهای میانی بی بی جلو جمعیت می روند. نوه های بزرگ پشت سر آنها هستند. نوه های میانی که تعدادشان بیشتر است عموما زیر تابوت را گرفته اند. دخترهای بی بی پشت سر هستند با دخترها و بعضی عروس یشان. عروس ها. عروس های عروس ها. این در این مراسم به چشم می آیند چون صاحبان عزا هستند وگرنه جمعیت الی ماشاء ا... راستی پسرهای بزرگتر کجا هستند؟ در بین جمعیت دیده نمی شوند. آهان، آنها جلوتر رفته اند تا منزل ابدی بی بی را بررسی- وارسی کنند. چاهکی به عمق حدود 220 سانتیمتر بطور عمودی که همین اندازه در پایین بطور افقی کنده شده. L شکل است. پیر مردی خاکی – گلی کنار ایستاده برآمدگی خاک را پخ می کند. تابوت را در شرق گور گذاشته اند. روی جنازه را پس می زنند و چهره را کمی نمایان می کنند. کمتر از چند دقیقه طول می کشد. جنازه را بر می دارند. پسر بزرگ در شرق تابوت لحظه ای دیده می شود. آخرین لحظات آخرین دیدار است؛ نمی تواند خود داری کند. طبیعی هم هست با نزدیک به هفتاد سال خاطره وداع می کند. صدای مرد گورکن می آید: دونفر از محارمش پایین بروند. نوه دختری همان نزدیک است، کتش را می کند. کت و شلواری سیاه – سفید با چهارخانه های ریز پوشیده بود و پیراهنی مشکیِ یک دست از زیر آن. یک نفر دیگر لازم است، به یکی از نوه های میانی پیشنهاد می شود. او با لحنی مودبانه کنار می کشد. کسی در انجاست که دوربین در دست دارد. می گوید من، باشد من می روم. مردی کوتاه و چهارشانه با ریش و سبیلی مایل به زرد که کلاه بر سر دارد. یواش می گوید نه، شما نه. لحنی مودبانه، صمیمی و خودمانی دارد. این نوه هم کنار می کشد. داماد کوچک بی بی پا پیش می گذارد. همقد مرد مایل به زرد است. می خواهد کتش را بکند اما بازهم یواش و مودبانه می شنود: نه شما هم نه. کسی از میان جمعیت که کمی فاصله داشت. نزدیک می آید. نمی پرسد، منتظر نمی ماند. کتش که خاکی رنگ است در می آورد. پیراهنی مشکی یکدست از زیر کت برتن داشت. او هم از محارم بی بی است. نوه ای پسری. ریش و سبیلی تازه جو گندمی شده دارد. مردی میانه سال است. کمی بلند قد با چهره ای متین که همیشه آرام به نظر می رسد. او هم به پایین می رود. حالا چند نفر از بالا دو نفری را که پایین رفته اند، راهنمایی می کنند. نفری که اول رفته بود، چنین می شنود: شما بداخل برو و با خودت جنازه را بکش. نفر دوم چنین راهنمایی می شود: سرپا بایست. روی دستت جنازه را بگیر و یواش بدست آنکه داخل است برسان. حالا همه چیز آماده شده: محارم بی بی در پایین آموزش دیده اند. و خود او (نه باید بنویسم جنازه اش) در بالا میان تابوت آرمیده است. روی انداز را کنار می زنند. از پسرها و دخترهای بی بی در اطراف کسی دیده نمی شود. نوه ها و نزدیکان هستند. پسرها و دخترها کمی دورتر ایستاده اند، احتمالا نمی خواهند این آخرین و تلخ ترین خاطره را از مادرشان تا اخر عمر همراه داشته باشند.
جنازه همچنان یواش، یواش از میان تابوت برداشته می شود. از سربند و ته آن گرفته اند. پاها به پایین است. سر به بالا. مایل می شود و نفر دوم طبق برنامه می گیرد. یواش به نفر اول در داخل گور می دهد و خودش از سربند گرفته است. گورکن از بالا می گوید، بکش داخل. دو نفر پایین، بداخل می کشند. جنازه تقریبا از دید محو می شود. در داخل بخش افقی گور آرام گرفته. بازهم گور کن از بالا می گوید، یک نفرتان به بالا بیایید. مرد مایل به زرد به اسم نوه ای که اول پایین رفته بود را صدا می کند. شما بیا بالا. او بالا می آید. رنگ صورتش کمی پریده است. در کنار گور می نشیند. کتش را به او می دهند. می گوید نمی خواهم نگه دار خاکی هستم. زمین را نگاه می کند و زار می زند. در نزدیک گور فقط او و نوه ای که پایین نرفت زار می زنند.
تلقین: آخوند روستا به نزدیک گور می آید. از حرکاتش می فهمم که نزدیک بین است. چون پاهایش را بطور ظریفی کنار گور می گذارد. به پیر مردی کم مو که کنار گور است، می گوید شما آنطرف بنشین. خودش طوری می نشیند که جنازه را ببیند. همزمان که آخوند خواندن تلقین به زبان عربی را آغاز کرده مرد گور کن نوه ای که پایین است را راهنمایی می کند: زیر شانه چپ را بالا بیاور. با دست نشان می دهد، اینطوری. صورت را بطرف قبله قرار بده. نوه کمی خاک با دست می کشد. زیر شانه را بالا می آورد. گاهی سرش را آنقدر داخل می برد که دیده نمی شود. بندها را باز کن. بندها را باز کرده اند. دستمال سفید کوچکی که نمی دانم چیست؟ جلو صورت می گذارد. در بین تلقین که بزبان عربی است جاییکه به این جمله می رسد: یا زهرا بنت علی اصغر آخوند روستا بفارسی می گوید تکانش بده. چند بار تلقین تکرار می شود! فکر کنم سه بار. از لحن آخوند روستا متوجه می شوم، تلقین رو به اتمام است. او دعا می کند. حاضران دست ها را باز کرده "آمین " می گویند.
حالا باید جلو بخش افقی گور را بطور عمودی ببندند. نوه بی بی بالا می آید. گورکن پایین می رود. جهت را تعیین می کند. از این طرف(طرف شرق) آجر را بدهید. دست به دست کنید و بدهید. آجرها را می چیند. چند ردیف پایینی به تیغ می چیند و گل هم نمی زند. تقریبا نصف بیشتر دهانه را چیده گل طلب می کند. بازهم نوه ای که پایین بود دست هایش را بالا می زند. هم او هم بود که آجر را بدست گور کن می داد. گور کن چنین می گوید. گل ها را نوله کن آماده، بعد به من بده. او چنین می کند. دهانه تقریبا بسته شده و بی بی از دید ما پنهان می شود: روی در نقاب خاک کشید. نوه ای که گل می داد می رود تا دست هایش را بشوید. با بیل خاک می ریزند تا بخش عمودی گور را پر کنند. به نوبت. افرادی جلو می آیند خاک می ریزند. فکر می کنم به همین سادگی است. جلو می روم بیل را می گیرم. از نوه دختر که پایین بود می گیرم. چند بیل با سرعت می ریزم. داماد بزرگ پسر بزرگ بی بی با استرس می گوید: بیل بیانداز. بیل را بیانداز. تعجب کرده ام بیل را می اندازم. به کنار می آیم. یواش به من می گوید نوه ها و بچه هایش نباید خاک بریند، خوب نیست. بیل را باید بیندازی تا کس دیگری بردارد. معنی این چیزها را نمی دانم. اما از قرار معلوم در سنت دنبال معنای چیزها نمی روند. دانستن مهم نیست، باید طبق سنت عمل کنی. ته دلم به این چیزها که گویا نمادین هستند می خندم اما تنها ته دلم وگرنه آدم عزادار که نباید بخندد. یواش، یواش چاهک گور پر شده. روی چاهک را کم ارتفاع و شیب می کنند. خاک اضافه را درجایی انباشت می کنند که در شرق چاهک گور است. ابتدا تعجب می کنم. آخه بخش چاهک نیاز به انباشت خاک دارد. اما بعدا می فهمم. خاک انباشت شده، بطور دقیقی جا و جهت جناره در زیر زمین را نشان می دهد. برآمدگی دقیقا موقعیت و نشانه جنازه در سطح است. چند سطل آب روی خاک می پاشند.کوچک ترین نوۀ بی بی، یعنی پسر کوچکِ پسر کوچکِ او. همان که در اطاق معرکه گرفته بود و از قهرمانی اش و زدن صدها نفر سخن می گفت؛ از پدرش یعنی پسر کوچک بی بی چنین می پرسد: بی بی چگونه از آن زیر به بهشت می رود؟ با این سئوالش او نشان می دهد که واقعا قهرمان است. قهرمان طرح سئوال های اساسی. قهرمان گیر انداختن بزرگترها. در سئوال های اساسی و بنیادی. قهرمان کوچک با سئوال های بزرگ. پدرتلاش می کند. سعی می کند، به او بفهماند که این رفتن روحی است نه جسمی. اما قهرمان کوچک متوجه نمی شود. پدر تلاش می کند، اما پسر قانع نمی شود. او پاسخ سئوالش را می خواهد. پاسخ روشن. پاسخ واقعی اما دانسته هایش برای فهمیدن این پاسخ کافی نیست. هزارها سال است که نسل به نسل سئوال های اساسی بین پسرها و پدرها رد و بدل می شود. همیشه پدرها تلاش خودشان را کرده اند؛ پسرها نیز برای فهمیدن تلاش کرده اند اما سئوال همچنان بی پاسخ است. سئوال های اساسی بی پاسخ مانده. نمی دانم پاسخ ها قانع کننده نیست یا پسرها گیر می دهند و به سادگی قانع نمی شوند. ممکن است مشکل قانع نشدنِ پسرها از سئوال ها باشد. در هر صورت این چیزی است که هست. مانند مرگ که هست. مانند زندگی. مانند...
نویسنده (نوه ای دست به قلم)

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

1بی بی رفت!

مقدمه
"بی بی رفت" نوشته ای گزارش گونه از فوت یک مادر بزرگ است. در این نوشته که از سبک و سیاق گرفته تا شیوه روایت گری و شیوه و ساختار نوشتن قاطی دارد؛ چند منظور را دنبال می کنم. اول آنکه از مراسمی در ارتباط با مرگ گزارش داده باشم و زمینه مقایسه سنت ها در ایران و فرهنگ ها و دین های مختلف را فراهم نموده باشم. دوم اینکه نشان دهم که بجای متاسف بودن می توان بجای اشک، کلمه و متن ریخت. سوم اینکه نوشتن رُمان گونه و گزارش گونه را ترکیب و تمرین کرده باشم. چهارم آنکه نشان دهم در عین تماشاگری در متن می توان بازیگری کرد و برعکس و چیزهایی که در آینده بخاطرم می آید و به این نوشته اضافه می کنم. قصدم آن نیست که خواننده را بدنبال خود بکشم در نتیجه هرجا که جذاب نبود خواندن را رها کنید. اما لطفا به من لطف کرده و نکات قوت و ضعف نوشته را یادآوری کنید. من که متن را نوشته ام برایم یکسان شده اما شما می توانید آن را نکته سنجانه نقد نمایید. این نوشته حدود 10000 کلمه است که در چند بخش ارسال خواهم کرد. نوشته شامل یک مقدمه و سه بخش است و از فوت تا شب هفت را شامل می شود.
بخش اول
تلفن زنگ می زند. کسی از کوشۀ آشپزخانه جایی که تلفن انجاست می گوید، از نیشابور است. او تلفن را برنمی دارد. جلو می روم، شماره را نگاه می کنم. شماره منزل پدر است. گوشی را برمی دارم. الو، کمی مکث می کنم. حال جواب می دهم: سلام حال شما خوبه؟ بد نیستیم شما چطور؟ ما هم بد نیستیم، ممنون. در گفتگو با او عموما محافظه کار هستم. چون در بین جملات جستجو خواهد کرد و سئوال هایی خواهد پرسید و با سئوال هایی ادامه خواهد داد. سئوال هایی ریز درباره مسائل گوناگون. کمتر می گویم و بیشتر می شنوم. بصورت روایی ادامه می دهد. از قرار معلوم خبری را می خواهد بگوید، چون برای گفتن آن مقدمه چینی می کند. بی بی در بیمارستان است. من ادامه می دهم. قبلا گفته بودید او را به خانه اش برده اید. دوباره حالش بد شده بود، ادامه نمی دهد. در بیمارستان است. من می گویم: خوب! حالش خوب نیست. من می پرسم: چه شده؟ جواب می دهد. قلبش بزرگ شده، ریه اش هم آب آورده. من می گویم: بگذارید هماهنگ کنم به مشهد بیاوریدش. نه نمی توان او را تکون داد دکترها گفته اند، تکونش ندهید. زنگ زدم، گفتم، خبر داده باشم، بهتر است، بدانید. به بچه ها سلام برسان. خدا حافظ.
صدایش جدی بود. طوری صحبت می کرد که گویی از نظر او تمام شده. برخلاف همیشه اما برای ادامه گفتگو و پرسیدن و سئوال پیچ کردن، فرصتی نمی گذاشت یا حوصله ای نداشت. هر چه در خاطرم مرور می کنم، نشان از بغض یا ناراحتی عمیق از گفتگویمان بخاطر نمی آورم. گویا از قبل، تصمیم گرفته بود، جدی باشد و ناراحتی از صدایش فهمیده نشود. اکنون که این سطر را می نویسم، صدایش در گوشم می پیچد. یادم هست این جمله را تکرار می کرد" مرد باش". آره او تصمیم گرفته بود مرد باشد؛ بعد گوشی را برداشته بود که زنگ بزند. او پسر بزرگ خانواده ای است که باید در دهۀ 1310 ه.ش. تشکیل شده باشد. خودش در 1320 بدنیا آمده برادران و خواهرانش پس از او، یکی، یکی یا دوتا دوتا، تا نُه فرزند بدنیا آمده اند. من هیچ دوتایی را با هم ندیده ام؛ اما از مادرم شنیده ام. آنجا که می گفت "فلانی تل جمل است" منظور قلِ دوقلو بوده.
تلفن را برمی دارم. شماره را می گیرم. آن سوی خط، کسی می گوید بفرمایید. الو، مَلو تو کارش نیست. سلام می کنم. پاسخ می دهد: سلام مادر. حالت خوب است؟ بچه ها خوبن؟. پاسخ می دهم: ممنون. و می پرسم چه خبر؟ پاسخ می شنوم سلامتی. مثل اینکه دارد جابجا می شود. شاید دارد فکر می کند چه لحنی را انتخاب کند. شادی و طراوت از صدایش فهمیده نمی شود. یادم نیست با چه جملات و چه لحنی اما می دانم با ارتباطی مادر فرزندی به من می فهماند که مادر بزرگ فوت کرده. ادامه می دهد، ساعت 2 تشیع جنازه است. روزهای آخر سال است شما هم گرفتار هستید، نمی توانم بگویم بیایید، اما بدانید. با این جملات سعی می کند، رفتن یا نرفتن برای تشیع جنازه را به اختیار من بگذارد. یادم نیست چگونه ادامه دادم. اما یادم مانده که او از پدر غمگین تر به نظر می آمد. شاید من که زنگ زده بودم، فرصتی نداشته فکر کند و خودش را جدی بگیرد. وهزارن شاید دیگر... او هم متولد 1320 است. کوچکترین فرزند خانواده. خانواده ای که آنچه از فرزندانش به زندگی مشترک و بلوغ رسیده اند، پنج خانم بوده. برادرانی داشته، اما من دایی به یاد نمی آورم. بخش هایی از گفتگو با او را بخاطر ندارم، چون قبل از گفتگو، پیامکی دریافت کرده بودم:" متاسفانه بی بی رفت". به همین اختصار بود. اما معنایش برای من، بدون شک دقیق. چون پدر قبلا "زنگ زده بود که بدانیم!". بعد این پیامک دریافت شده بود. پیامی که از بین نوه های پرشمار مادر بزرگ، نداستم، بوسیله کدامشان فرستاده شده. و این که کدامشان پیامک را فرستاده آنقدر بی اهمیت بود که دنبال فرستنده نرفتم. در نهایت، مادر اطلاعات دقیقی از مراسم تشیع جنازه داده بود و مرا برای شرکت در آن در روز آخر سال مختار گذاشته بود.
چه خبر؟ هیچ! بی بی رفت. راستی!! آره. خدا رحمتش کند. تشیع کی است؟ فردا ساعت دو. تشیع روُ بریم. باشه می ریم. در راه، داریم می رویم. می گوید چقدر پیامک سال نو داری این دانشجویان کچلمان کردند. اشکالی ندارد پیامک داشته باشی بهتر از اینِ که احساس قریبی کنی. لطفا زنگی بزن ببین کجا هستند. از جوان ترها از کسی خصوصی در مورد نهار بپرس. ببین بریم بیرون یا جای دیگه؟ داداش کوچیکه می گه: خونه مادر بزرگ هستند. میگه بیایید همونجا. آخه برای دور و بری ها نهار سفارش دادن. بریم یا نریم؟ نمی دونم تو رسم و رسوم (سنت) رو بهتر می دانی. این که دیگه سنت نیست. بریم. از سر خیابان می پیچم. جلو درب خانه بی بی پسرکوچک بی بی و نوه ها در رفت و آمد هستند. پیاده می شویم. اول از همه بطور اتفاقی نوه بزرگ بی بی را می بینیم. او بزرگترین پسرِ پسر بزرگ بی بی است. صندق خودروش را باز می کند. لباس مشکی برایت جور کردم، پاسخ می دهم، باشد؛ این ها که خیلی هم مشکی نیست! آره دیگه. همین تنت هم اینطوریه. آره هر کدوم رو می خوای انتخاب کن. انتخاب می کنم. به همین سادگی. می رویم جلو. سلام، روبوسی، تسلیت. همین تکرار می شود. البته با مردان و زنان محرم مانند خواهر و مادر یا عمه. چقدر بی روح است که دور ایستاده دستانت را به هم فشار دهی و با نگاه و کلماتی که معلوم نیست، احترام را نشان می دهد یا بی احترامی را، احوال پرسی کنی. با روح یا بی روح، احوال پرسی و عرض تسلیت که عموما دو طرفه انجام می شود، نزدیک صد بار برای نویسنده تکرار می شود.
در گوشه اطاق با چند نفر می نشینم. پسری پنج یا شش ساله، گوشت و دلدار، با صدای بلند از قهرمانی اش؛ از جنگ با صدها نفر می گوید. از اینکه با هر انگشت کسی را زده و ... سئوال ها را در ذهن یکی یکی مرور و پاسخ می دهم. او کیست چه نسبتی با من دارد؟ ورانداز، نگاه. نگاه دوباره. آره او می تواند پسرکوچکِ پسر کوچکِ بی بی باشد. یعنی کوچکترین نوه بی بی. این را حالا می نویسم، آن موقع به ذهنم نرسید. آنها دو سر یک بُردار زمانی هستند. یکی پنج- شش سال دارد و دیگری چهل و نُه سال. در بین آن دو چندین ده بار بی بی، خبر تولد نوه ای دختری یا پسری را شنیده است. تازه چندین ماه پیش از شنیدن آن خبر از آن با خبر شده. حتی با نگاهی به دختر یا عروسش با دقت گفته، نوه ای که آینده خواهد آمد، پسر است یا دختر!؟ به قول جوانترها با اطمینان و اعتباری بیش از سونوگرافی!! کسی به کنایه می گفت این مادرها و مادر بزرگ ها سونوگرافی چشمی می کنند. یعنی با چشمان سونوگرافی را انجام می دهند. اما من که به یکی از این پیش بینی کننده های قهار گیر، داده بودم؛ پس از ساعت ها مصاحبه با سئوالاتی بابا گونه، چیز هایی متوجه شدم. آنها از شواهد و قراینی مانند رنگ و شکل حرکات چشم، تناسب های صورت وهیکل؛ بطور تجربی الگوهایی می سازند و در مقایسه افراد با دیگران و با خودشان در زمان های مختلف بارداری؛ جنسیت و زمان زایمان را تشخیص می دهند. سنت همین است: به تجربه و به قول امروزی ها بطور هرمونتیک، پاسخ دادن به سئوال هایی که تکرار شونده و برای انسان ها با اهمیت و حیاتی هستند.
در آن سوی اطاق دو نفر با صدای رسا در مورد بیماری قلبی شان صحبت می کنند. یکی می گوید جز بر پهلوی راست نمی تواند، بخوابد. نفسش گاهی بالا نمی آید. پزشک تاکید کرده که او را در آیندۀ نزدیک ببیند، اما او دیگر مراجعه نکرده. گفتار او منطق خاصی ندارد. اما کردار انسان ها هم چنین است. با تمرکز و بدون اینکه توجهی را جلب کنم به گفته هایش گوش می دهم. او نگران خودش هست. شاید هم کمی ترسیده باشد. منظورم ترسی توائمان(دووجهی) است. ترسی دوسویه که هر کدام از بیم ها، او را بسویی می کشند. یک سوی بیمانکی او ترس از مرگ است؛ آن هم در اثر عارضه قلبی. و سوی دیگر، نگرانی و بیمناکی اش، ترس از عمل و بی نتیجه بودن یا حتی نتیجه منفی داشتن، عملی است که پزشک ها روی او می خواهند انجام دهند. با این شرح می توانم هم بی منطق به نظر رسیدن گفتار او را برای خودم توجیه کنم و هم این واقعیت را که به پزشک مراجعه نکرده. با اطلاعاتی که دارد اگر من هم جای او بودم به پزشک مراجعه نمی کردم. اما اگر جای او بودم برای گردآوری اطلاعات در مورد خودم و حال واحوالم راهی غیر از مراجعه به پزشک؛ یا مرتب تنها در ذهن سبک- سنگین کردن را انتخاب می کردم. مثلا در اینترنت جستجو می کردم. من جای او نیستم و از مادرم یاد گرفته ام او را در رفتار با خودش؛ با مسائلش و جامعه اش مختار بگذارم. نفر دیگر که در مورد عمل قلب سخن می گفت. زمان دقیقی برای زنده ماندنِ پس از عمل ارائه می نمود. دوازده سال پس از عمل!. نمی دانم منبع این نظر چه بود اما نتوانستم خود داری کنم، به میدان آمدم و گفتم که حتما این زمان در مورد افراد گوناگون متفاوت است. پس از اینکه گفته ام، پذیرفته شد، متوجه شدم که بسیار جدی گفته ام. خوب من هم پسر همان پدر هستم.
سفره های یکبار مصرف پهن شدند. همان سفره ها که از مواد نفتی است. همان سفره ها که هنوز آنقدر رایج نشده که همگان باز کردن و پهن کردنش را بدانند. اما چه اهمیت دارد. سفره ها که یکبار مصرف شده اند لازم نیست شیوه پهن کردنشان آموخته شود. چون هنوز این مدل را نیاموخته ای، مُد دیگری می آید. آیا این بی ثباتی نیست. منظورم بی ثباتی در سنت ها و فرهنگ است. اصلا این مسائل چه ربطی به این نوشته دارد. از این موضوع حاشیه ای بگذار و بگذریم.
زرشک پلو با مرغ. در دیس های بیضی شکل چینی. یکنفره. دست به دست می شود. می رسد. چیده می شود. پس از چیده شدن، قاشق پخش می شود. نان هم می رسد. نوشابه در همان شیشه های چند بار مصرف. در جعبه های پلاستیکی مخصوص. با نی هایی که یکبار مصرف هستند. بفرمایید. افراد داخل اطاق یکی یکی شروع می کنند. مرغ داخل دیس ها به اندازۀ کافی است. یعنی به اندازه خوراک نهار یک انسان از همه نظر متوسط؛ حتی از نظر گرسنگی. سر ریز، صدا نمی زنند، می آورند. چند بار می آورند. منظور برنج اضافه است برای کسانیکه متوسط نیستند از متوسط گرسنه ترند. یا از متوسط پر خوراک ترند. می خواستم به ترتیب آوردن و چیدن محتوای سفره گیر بدهم و نتیجه بگیرم که سنت های فرهنگی هم رعایت نمی شود. این موقع در خاطراتم مرور می کردم که در مراسم، دقیقا به ما می گفتند اول سفره. بعد نان. بعد قاشق. بعد نوشابه و سپس غذا را بچینید. فهمیدی! حتما باید با صدای رسا و جدی می گفتی "چشم". در این صورت هدیه می گرفتی ": "باریک الله". "بله" یا حداقل "باشد"؛ این دیگر پاسخی معمولی بود. یعنی، هدیه ای نداشت. آورندگان غذا را که دیدم، دانستم جای گیر دادن ندارد. نگاه کن. یکی از پسران میانی بی بی؛ او عموما در مجالس مدیریت می کرد اما اکنون خودش غذا را می آورد. دقیقا منظور این است که این ناهاری خودمانی و غیر رسمی است. جمعیت کمتر از صد نفر خودمانی ها. فرزندان و نوه ها و نبیره های بی بی. این مجلسی رسمی نیست، جای گیر دادن، ندارد. آن ترتیب که به خاطرم رسیده بود، مربوط به مجالس رسمی است. وقتی که خانواده ها برای آبرویشان نظم را و ترتیب سنتی را تقریبا بدون نوآوری خاصی رعایت می کنند.
ناهار رو به اتمام است. سفره جمع می شود. یواش خارج می شوم. جایی مناسب و آرام برای قضای حاجت باید پیدا کنم. هنوز در همان اطراف گشت، می زنم که همراه زنگ می زند. کسی مرا تعقیب کرده. می پرسم الو بگو. می گوید کجا رفتی؟ با خودم غُر می زنم"ای بابا". اما این غُر را برزبان نمی آورم. پاسخ می دهم دنبال جایی می گردم که ... خوب من هم همین مشکل را دارم. باشد، بیا دمِ در. برمی گردم. او را بر می دارم و به خانه آشنایی در همان نزدیکی می رویم. زنگ می زنیم. در را دیر باز می کنند. خیلی دیر. این سنجش زمان و در را دیر باز کردن، اعتبار ندارد. چون همیشه برای انسان ها زمان یکسان سپری نمی شود؛ بلکه گاهی دیرتر و بعضی وقت ها زودتر سپری می شود. زمان احساس ما هم هست مگر نه؟! این بستگی به حال و روزت دارد. در باز می شود. وارد می شویم. در این منزل جایی دنج در گوشۀ حیاط، در گوشه حیاط دنج، در این زمان و با این حال و روز، بهترین جای منزل است. دلنشین و آرام. با فاصله از ساکنان خانه. احساسی مانند آزادی، مانند پرو بال زدن در هوای آزاد، مانند روشن شدن چشم. یا روشن شدن دنیا به آدم دست می دهد. احساسی درونی و صمیمی. بسیار صمیمی و خودمانی... وارد منزل می شویم به اهل منزل سلام و تسلیت می گویم. لباس رسمی می پوشم و چند دقیقه صحبت های معمول. ساعت را نگاه کرده و بااجازه، منزل را ترک می کنیم. وقت رفتن ما، اهل خانه ناهار می خورند. تاکید می کنیم که تکان نخورند؛ ناهارشان را بخورند. آنها چنین می کنند و این رفتار به این معنی است که با ما خودمانی هستند. باهم تعارف نداریم.
به دم خانه بی بی برمی گردیم. حدود ده دقیقه ای به زمان اعلام شده برای تشیع باقیمانده. دم خانه کنار خیابان خلوتی است جمعیت یواش، یواش جمع می شوند. خانم ها داخل خانه می روند و آقایان تا اجرای مراسم در پیاده رو و کنار سواره رو می مانند. حالا تیپ ظاهر من به صاحبان عزا می ماند(شبیه است). یکی از صدها تنی که عزادار شده اند. فکر می کنم وقتی افراد می آیند چه باید بگویم. تسلیت که می گویند. پاسخ این است: سلامت باشید. برای ادامه این جملات خوب است: زحمت کشیدید تشریف آوردید. به همین رسمیت. واقعا عده زیادی را دقیق نمی شناسم. اما اهمیت ندارد. زحمت کشیده و روز آخر سال وقت گذاشته و تشریف آورده اند؛ پس باید از آمدنشان تشکر و قدرشناسی کرد. چند نفر، چند نفر از ماشین پیاده می شوند. جمعیت رو به افزایش است. پیرمردی با عصا پیاده می شود. او را زیر نظر دارم، نمی شناسمش. بطور جدی به عصا تکیه داده. یکی از عزاداران کوچکتر را صدا می کنم. می گویم، لطفا آن صندلی را برای حاج آقا بیاور. حال که فکر می کنم ممکن است ته دلش غُر زده باشد و چیزی گفته باشد. مثل این جمله "خودت بیاور، بیل که به کمرت نخورده". اما نه از شیوه رفتارش این جمله فهمیده نمی شد. راستی چرا او را صدا کردم. بازهم حالا در این مورد فکر می کنم؛ چون بطور ناخوداگاهی تصور کردم پیرمرد از نزدیکان مادر اوست. او که جلو آمد این تصور مرا تقویت کرد. بازهم اطراف را زیر نظر دارم. وانت ترمز می کند. پیر مردی با لباس آخوندی و عمامه را وسط خیابان و جمعیت پیاده می کند. رفتار آخوند روستا و اطلاعات قبلی من درباره او همه و همه حاکی از این است که دیدش کم است. از گذاشتن پاها با گام هایی کوتاه و همراه با ملاحظه دقیقا معلوم است. گویا بجای چشم ها پاها در اطراف جستجو می کنند. جلو می روم. سلام می کنم. روبوسی و بعد دستش را می گیرم و به کنار خیابان و میان جمعیت می آورم. دستش خشک تر از آن است که صمیمت از لمس کردن آن حس شود. بیشتر زحمت، کار و کشاورزی از گرفتن دستش لمس می کنم. اما خاطرات من که مربوط به گذشته اند، صمیمت را درباره او به بخش روشن ذهنم می آورند. آخوندی صمیمی. با دینی صمیمی. فارغ از معیشت بر منبر می رفت. سوار بر سمند سخن و مرکب منبر. مانند راه رفتن امروزش ملاحظه کار بود. غُلو از گفتارش حتی درباره واقعه کربلا به خاطر نمی آورم. تصویری تعجب آور از او بخاطر دارم. سوار بر الاغش همچنان که حیوان به راه خودش می رفت اذان می گفت. من از امثال این تصویرها که بسیار بخاطر دارم، دین او را صمیمی معرفی کردم. بی تکلف، خودمانی، غیر رسمی. شاید بدون تمامیت خواهی و سیطره جویی. این برداشت من است. شاید نظر خود او در مورد دینش چیز دیگری باشد!!. آخوند روستا با جمعیت در میان گرفته شد. جالب است حتی پسرش آنقدر که من درباره او و دیدش در خیابان نگران بودم و دریافته بودم؛ نگران نبود. شاید من موضوع را خیلی جدی گرفته ام (طبق روال معمول) شاید هم دید پدر و پاهایی که من کمک کننده به چشم ها معرفی می کنم برای پسرش عادی شده. و ده ها شاید دیگر!
سیل جمعیت بطرف سر خیابان، جاری می شود. مانند آب که از روی کرت ها(پِل) سرریز می کرد. نگاهم را بطرف جنوب بر می گردانم. آمبولانس سفید. بی بی را آورده اند. تفاوت همینجا است. او را آورده اند. در طول بیش از هشتاد و نُه سال گذشته عموما خودش می آمد، این بار تنها باری است که می بینم او را به این صورت آورده اند. برویم او را برداریم یا حداقل هفت قدم همراهی کنیم. نزدیک می شوم او را برداشته اند روی دست می برند. آنقدر دور و بری و نوه و نبیره هست که نمی توان نزدیک شد. بی بی در تابوتی قهوه ای سوخته، روی دست چنان متوازن برده می شود که گویی تابوت خودش می رود. هماهنگی بین افراد زیر تابوت بالاست. این یعنی توازن در حرکت تابوت. یاد جمله ای از خود بی بی می افتم. درباره برادرش می گفت. به ما سفارش می کرد، در تشیع جنازه اش بروید؛ مردم نگویند کسی نبود زیر تابوتش را بگیرد. برادر بذله گوی بی بی خودش که همه ما را "دایی" صدا می کرد و خودش مقلب به حاج دایی بود می گفت. "خرمنِ بی ته خرمن". این عبارت را در وصف خودش می گفت.من آنقدر کم سن و سال بودم که معنی این عبارت را نمی فهمیدم، بعد ها متوجه شدم در وصف خودش می گوید که بچه نداشت. خدا رحمتش کند. بی بی اما برعکس بود. دوازده بچه داشت. که نه فرزندش به بزرگسالی رسیده اند. سیل جمعیت و تابوتی که متوازن می رود از یک سو و زیر تابوش خالی نماند، از سوی دیگر گفتار خود آنهاست در وصف خودشان. من اما فقط راوی ام به ترتیبی که روایت ها بخاطرم می آید.
نویسنده (نوه ای دست به قلم)

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

بر ما فرصت تمام کرد88

پیش از آنکه ما در سال جدید به دیدارش برویم؛ او در سال قدیم از میان ما رفت. پس از 83 یا 84 بهار، در بهار سال 89 چند ساعت قبل از تحویل سال با او در خرمبک (خرمک: گورستان خانوادگی ما دقیقا بین مقبره عطار و خیام) وداع کردیم. نامش زهرا و نام خانوادگی اش اسحاقی بود. پدر من که متولد 1320 است، بزرگترین فرزند او و حسن گاراژیان است. حسن که با همین صمیمیت می خوانمش، سه دهه ای است در میان ما نیست. هر سال ما به عید دیدنی مادر بزرگ می رفتیم و امسال او به دیدار پدر بزرگ، والدین و نزدیکانش رفته است!!. او در جمع ما بزرگ خاندان بود اما امسال خودش تازه وارد شده به جمع رفتگان است. با همان بیت مشهورم یادش را گرامی می دارم:
در بین زندگان، یادش بخیر باد در جمع رفته گان، روحش بلند و شاد
این اطلاع رسانی از بهر آن کردم که دوستان و آشنایان، همکاران و دانشجویان یکی از سبب های بی پاسخ ماندن تبریک های پر شمارشان شان را بدانند. دانستن حق دوستان است تا پاسخ نیامدن را بحسابی غیراز واقعیت نگذارند.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
پیروز و پایدار باشید.
عمران گاراژیان

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

پارادایمی در نطفه 2

مدخل
باستان شناسی معاصر دانشی مانند تاریخ معاصر است با تفاوت هایی که باستان شناسی وتاریخ از نظر منابع و روش ها و رویکردهای پژوهش دارند. تاریخ به منابع مکتوب متکی است باستان شناسی معاصر مانند باستان شناسی به داده های مادی، ساختارها و بافتارهای فرهنگی متکی است. باستان شناسی معاصر رویکردی فرامدن در باستان شاسی است که بیشتر به پژوهش هایی می پردازد که رسالت آزادی برای نوع انسان و مسائل کلی انسانی را پیگیری می کنند. این رویکرد تاکنون در انحصار غربیان بوده در ایران نیز به نظر می رسد پارادایمی با این رویکرد در شرف شکل گیری است. آنچه در این نوشته ها می نویسم، فرآیند تولد احتمالی پارادایم باستان شناسی معاصر از دیدی مشاهده گرانه در موردی خاص را تعقیب می کند.
لانه گزینی پارادایم
توضیح: لانه گزینی مرحلۀ پس از لقاح و بسته شدن نطفه است. یعنی زمانی که تخمک بارور شده به دیواره رحم می چسبد. این نوشته شماره 2 نوشته ای است که با عنوان : "شاید پارادایمی در نطفه" نوشته بودم. ادامه همان فرایند را توضیح می دهم.
مشاهده گر روایت می کند: سوژه یعنی فاعل شناسا. همانکه فاعلیت و انگیزه هایش به نظر من عامل اصلی شناخت است. همانکه رویکرد و خلاقیتش محور وجوه چندگانۀ شناخت است. همانکه موتور محرک پژوهش است. همانکه شناخت با او وجود پیدا می کند. همانکه آخر و اول پژوهش است. در این مورد دانشجویانی هستند که ترم های اخر کارشناسی هستند و پایان نامه دارند یا دانشجویان ترم دوم که موزه داری گرفته اند. کلا حدود 35 نفر دانشجوی کارشناسی باستان شناسی به اضافه استاد درس شان لیلا پاپلی که به نظرم برای به حرکت درآوردن موتور پژوهش یعنی این دانشجویان شبانه روز تلاش می کند. خودش هم به مثابه سوخت اتمی برای این پژوهش و موتور آن است.
ابژه( آنچه شناخت برآن و در مورد آن انجام می شود: مفعول شناخت) در این پژوهش ساختمان دانشکده هنر و معماری است. ابژه ای که به نظر باستان شناسان برای پژوهش باستان شناختی قابلیت ندارد. ابژه ای انقدر معمولی، در دسترس و از این نظر بی ارزش است که به ذهن کسی نمی رسد که ابژه باشد؛ آن هم برای دانش نخستین پرست و اولین جویی مانند باستان شناسی از نوع ایرانی آن. اما ابژه این خصوصیت را دارد که امروزی است در ارتباط با تاریخ معاصر است. همه گان می توانند با سئوالات مطرح در مورد آن ارتباط برقرار کنند. از معمار و تاریخی کار گرفته تا هنرمند و حتی عطار و بقال سرمحل. از دانشگاهی متخصص گرفته تا دانشجویان کنجکاو و مردم کوچه و بازار. اداری و اجرایی و ... اینها همه محاسن ابژه ای است که می تواند زمینه ساز فراگیری پارادایم شود. پارادایمی که حتی با مخالفت همکارانی که این پژوهش را باستان شناسی نخواهند دانست فراگیر و فراگیر تر خواهد شد. تناقضی مثل اینکه پژوهش را و ابژه آن را باستان شناسی ندانی و بعد اما برای انجام گمانه زنی در آن مجوز میراث فرهنگی را ضروری بدانی. چنانکه گروه باستان شناسی گروه سرگردان در بین گذشته های دور و گذشته های نزدیک چنین کرد. گروهی که هیچ ارتباطی با جهان معاصر و انسان های معاصر و مسائل معاصر برقرار نمی کند. خود را در گذشته در گذشته ها دور و نزدیک حبس کرده. گروهی که خود نیز شئی موزه ای شده و اموزش هایی که به قدمت نخستی ها دیرینگی دارند و ...
این ابژه اما از هر دری که واردش می شوی قابلیت های ابژه بودن برای باستان شناسی معاصر را دارد. اسناد مکتوب مانند پروانه ساخت در موردش وجود ندارد. یعنی در زمان معاصر است اما گاهنگاری می خواهد. گاهنگاری با روش های باستان شناسان همان ها که شواهد و قراین، داده ها و ساختارهای مادی را بعنوان واقعیت بررسی می کنند؛ نه انها که مدارک مکتوب را می خوانند و با طناب کهنه و فرسودۀ منابع تاریخی به چاه جزم اندیشی خود می روند. نه انها که بدون اینکه خود بدانند گور دانش خود را چنان گود می کنند، که توان بالا امدن از گور کنده برایشان باقی نمی ماند. در این حال و روز شکاف ابژه و سوژه کلا از میان برمی خیزد و هردو با هم در جامعه معاصر ایران دفن شده اند.
ساختار ابژه به اندازه ای چند لایه و پیچیده است که کافی است کنجکاوی پژوهش گرانه را رها کنی بدنبالش بی تعصب نخستین و اولین جویی راه بیفتدی. روایت ها در مورد انقدر حیرات افکن است و ابهام انگیز که تمام مشخصات حتی ابژه های باستان شناسی تاریخی – فرهنگی را دارد.
سوژه ها به ابژه رسیده اند در زمان معاصر بدون اینکه باهم دفن شده باشند. در بافتار جامعه معاصرخواستگاران چنین پژوهش کم نیستند. چون کسانی که می توانند با آن ارتباط برقرار کنند بسیارند. چراکه باستان شناسی معاصر نیز به اندازه تاریخ معاصر می تواند مشتری داشته باشد، اگر تعصبات عافیت اندیشانه همکاران ارجمند بگذارد.
باستان شناسی آینده: بخت واقبال پارادایم لانه گزینی کرده. فاعل اصلی این شناخت، چنانکه پیش بینی کرده بودم و البته در زمان آن پیش بینی، کلا بی خبر بودم رفتنی است. در این بافتار نخواهد ماند. یعنی نمی تواند بماند. اما برسر این پارادایم متولد نشده چه خواهد آمد. چنانچه تا تولد در محاق بماند و کورتاژ نشود. یعنی چیزی شبیه در نطفه خفه شدن را تجربه نکند. حیاطش به سوژه ها و رفتارشان در بافتار بستگی خواهد داشت. سوژه هایی که انگیزه های بسیار و طول زمان فعالیت قابل توجهی دارند. سوژه هایی که راه نو را یافته اند. صحنه ها را جسته اند و بازیگری در آن را تجربه می کنند. تنها اگر بطور بی ضابطه ای خودشان و انگیزه هایشان قلع و قم نشود دوام خواهند آورد. ایده آل ترین حالت آن است که در بافتار بصورت فکری امروزی بتوانند به حیاط غیر نباتی ادامه دهند. اگر چنین شود اگر پارادایم متولد نشود گفتمان شکل گرفته و امید برای پاردایم شدن آن باقی می ماند.
درود و بدورد
عمران گاراژیان

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

در فاصله دو لبخند: ریا و ریو

بنام خدا
صبح ها، بعضی روزها، مثلا دو روز در هفته، بین ساعت 30/7 تا 8 که خلوت است؛ برای خرید نان می روم. چهار نان کافی است. چهار نان سنگک. در صف چند تایی می ایستم و جامعه را زیر نظر دارم. مردم را شاطر و ... گوشه دنجی است.
امروز آقای جوان و خوش تیپی کنار من ایستاده بود. فکر می کنم در صف یکدانه ای. پیرمردی سیاه سوله مثل پدر بزرگ های ما و حتی خود ما نه مثل آن جوان؛ نوبت قبل بود. پولش را داد 150 توامان بود. بچه شاطر گفت 350 تومان است. پیرمرد یواش راهش را کشید و رفت. من همچنان مشاهده گر بودم، نه خیلی متمرکز و متوجه! جوان خوش تیپ به دم پله های نانوایی آمد پیرمرد را چیزی گفت. او برگشت نگاهی کرد، نگاهی پر معنا، صدایشان را نمی شنیدم؛ با لب خوانی شاید می گفت نه و رفت. جوان برگشت کنار من ایستاد. پایین را نگاه می کرد و من اطراف را. چند دقیقه قبل از من پرسیده بود چندتا نان می خواهم. راه ارتباط خوبی بود. من هم از او پرسیدم، چندتا می خواهد، حواسش نبود!. دوباره پرسیدم حواسش نبود!. خلوت شده بود، چون نان صبح داشت تمام می شد. یک نفر غیر از من او بیش نبود(منظور نشنیدنش از شلوغی و ازدحام نبود). به پشتش زدم و گفتم: پیرمرد رفت، رفتی تولک! لبخند تلخی زد، خیلی تلخ. ادامه دادم: چندتا می خواهی. گفت دوتا. اما او در صف یکدانه ای ایستاده بود. کیف دست مرا ارزیابی می کرد، کیفی سیاه که رویش آرم چند دانشگاه و موسسه خارجی بود. نوبت من شد. چهار نان را گرفتم. سه تا در کیف جا شد، اما یکی دیگر جا نشد. آن یک نان را روی دست گرفتم و از نانوایی خارج شدم. پیرمرد با همسر محترم در همان نزدیکی می پلکید. انسان بسیار محترمی بود. سعی کردم بطرفش بروم. اما اگر قبول نمی کرد چه! در استانی که من زندگی می کنم. ارتباط برقرار کردن مشکل است. جهت را تغییر دادم؛ با گام هایی استوار بطرفش رفتم. خوشبختانه کمی از عیال محترم فاصله گرفته بود. یک نان را پس از سلام تقدیم کردم. نمی پذیرفت. گفت باید پولش را بدهد. دستی به پشتش کشیدم، با تمام توان عاطفی ام گفتم جای پدر من هستید. من برای پدر بزرگم خیلی وقت ها این کار را می کنم. به صورتش نگاه نکردم، نمی دانم چه واکنشی داشت. دور شدم. در کنار خیابان می خواستم رد شوم. یک ماشین ریو را دیدم. راننده اش اطراف را نگاه می کرد. همان جوان خوش تیپ داخل نانوایی بود. من این بار زمین را نگاه می کردم و او اطراف را. مثل اینکه ابتدا پیرمرد را دیده بود. نمی دانم مرا دید یا نه. من که زیر چشمی نگاه هش کردم، لبخندی بر لب داشت. تلخ نبود. رفت. اطمینان دارم یک نان می خواست؛ چون در صف یکدانه ای ایستاده بود. اما دوتا گرفت: راستی چرا؟ با نان دیگر چه خواهد کرد؛ نمی دانم؟!
یاد این جمله کتیبه گنجنامه افتادم"اهورا مزدا این کشور را از دروغ(آفتی درونی) خشکسالی (بلایی طبیعی و عمومی در فلات ایران) و دشمن(به نظرم حمله مهاجم خارجی) حفظ کند". یاد سفرهای استانی افتادم، یاد پول نفت. یاد سفره های مردم. یاد اسفند ماه. یاد تورم. یاد عید نوروز. یاد نوه های پیرمرد و همسرش. که من و پسر خوش تیپ هردو، نوه همان پدر بزرگ هستیم. یاد این روزها یاد چند سال گذشته، برای همیشه، در هرجاییکه باشم، در خاطرم می ماند؛ مانند خاطرات کودکی. این عنوان هم در خاطرم خواهد ماند: در فاصله دو لبخند: ریا و ریو. کاشکی کسی غیر از ما، غیر خودی ها هم، این متن را بخواند. کاشکی!!
تقدیم به مسیح علی نژاد که اینگونه نوشتن را از نوشته های او آموختم و آن پسر خوش تیپ ریو سوار و مردانگی اش...
بدرود

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

(Serge Cleziou) سرژ هستم، به یاد

بنام خدا
درآمد
والدین ما توصیه می کردند که در مراسم ختم و سوم و هفتم نزدیکان و آشناسان شرکت کنیم. وقتی که می پرسیدیم، چرا اینقدر تاکید می کنند؛ می گفتند برای اینکه این رفتار اجتماعی در مورد انها(که والدین ما هستند، خداوند عمر طولانی و ابرومند نسیب شان کند) و والدین شان تکرار شود. منظور مراسم شان پرفروق باشد؛ نه سوت و کور. نوشته های من در این روزها نیز مصداق همان سفارش والدین است(برای مثال نگاه کنید به نشریه باستان شناسی و تاریخ ش.44س. 1387 صص76-98 به یاد آذرنوش). می نویسم تا همکاران و دانشجویانم در مورد من نیز بنویسند. چراکه به عنوان یک باستان شناس در عمل و در میدان و ملموس آموخته ام، که آن واقعیت را گریزی نبوده و نیست؛ پس بهتر است زمینه برسازیم.
بیش از دو هفته بود در پاریس 10 در نانطق در حاشیه شهر پاریس مشغول پژوهش بودم. قبل از رفتن به بلاد فخیمه فرنگ، مکاتبات و هماهنگی باید با تایید نهایی سرژ انجام می شد. چون تنها او بود که موقعیت آموزشی داشت. روز اول سرکار خانم تنبرگ هماهنگی را با کتابخانه و همه بخش ها انجام داد. کلید اطاقی را نیز به من سپرد که دو میز داخل آن بود. خود اطاق اضافه بر تلفن، کامپیوتر و دیگر لوازم ضروری کتابخانه ای غنی در مورد باستان شناسی خاور نزدیک در قفسه های اطرافش بود. قفسه هایی که تا نزدیک سقف پر شده بود از کتاب و مدارک باستان شناسی. گفت این اطاق سرژ است گفته در در اختیار شما قرار دهم و رفت. آن یکی میزکار خانم کازانوا بود که به انجا می آمد. هر روز مشغول بودیم روزی بطور متوسط 30 تا 60 مقاله دانلود می کردیم. کتاب ها را بررسی می کردم و فعالیت هایی که یک پژوهشگر انجام می دهد.
مردی با پیشانی بلند، موهای سفید قد متوسط (تقریبا هم قد من) کاپیشن و شلوار لی با کوله ای چرخدار که دنبال می کشید، وارد شد. موقعیت اطاق در ساختمان بگونه بود که افراد زیای برای سئوال و ادرس اینطور موارد می شدند. فکر کردم سئوالی در مورد جایی ادرسی ... دارد. پشت میز نشسته نگاه می کردم. جلو آمد، کوله اش را به میز تکیه داد و "گفت سرژ هستم". از جا بلند شدم. صمیمانه دستش را فشردم. از پشت میز سرژ کنار آمدم، اما هرچه کردم گفت بکارت ادامه بده و روی یکی از صندلی ها در طرف دیگر میز بساط کرد. نفسی گرفت و سر صحبت را باز کردیم. می دانید دیگه دو باستان شناس که به هم می رسند چه می گویند خاصه از دو نسل دو فرهنگ دو کشور اما تخصص هایی نزدیک داشته باشند(عصر مفرغ و مس- سنگی در شمال شرق ایران). البته آن روز ها من برای متخصص شدن تلاش می کردم.
حدود یک ساعت گفتگویی دقیق داشتیم. تمامش یادم هست. زمان دیگری بحث می کنم. سپس پرسید مشکلی در آنجا و پاریس داریم. در ادامه گفتگوهای تخصصی مان از مدارک تورنگ پرسیدم. واقعا نمی دانستم، اجازه استفاده اش در اختیار اوست، بعدها فهمیدم. دست مرا گرفت به اطاقی در بخش اداری برد. دو خانم محترم کارشناس در آن بخش بودند. مرا به آنها معرفی کرد. یادآور شد که فرانسه زبان نیستم و با من انگلیسی صحبت کنند. خودش از من پوزش خواست و فرانسه با آنها چند دقیقه صحبت کرد. کمی و بطور کلی متوجه می شدم. از اخر انگلیسی هم شرح داد. مضمونش این بود هر مدرک یاد داده های می خواهم در اختیار من قرار دهند. تاکید کرد که من متخصص در مورد منطقه هستم و از عکس گرفتن تا دراختیار داشتن مدارک در اطاق همه گونه اختیاری دارم. در مسیر به من گفت شماره ها را بدهم آنها جعبه های مدارک را می آورند. هر روز این کار را می کردم. کاری به کارهایم اضافه شد. در اطاق قفسه ها را معرفی کرد و یادآور شد اجازه استفاده از همه آنچه در آنجا هست را دارم.
یادم نمی رود، وقتی می خواست برود، شماره منزلش را داد و تاکید کرد، اگر کاری داشتم زنگ بزنم. چنین ادامه داد کمی مریضم، شیمی درمانی می کنم و گاهی سرفه امانم نمی دهد در این موارد مطلع باش. منظور گاهی نمی تواند صحبت کند.
هنوز که هنوز است آن صدایش که گفت "سرژ هستم" در حافظه شنیداری ام باقی است. من تنها دو بار و هر بار حدود یک و نیم ساعت او را دیدم اما از او بسیار آموختم. بویژه رفتار صمیمی، دست دل باز بودن از نظر علمی، روحیه قوی، شادابی و سرزندگی. او واقعا استوانۀ استوار مطالعات باستان شناسی خاور نزدیک در فرانسه و اروپا بود.
هفته ای پیش مطلع شدم فوریه 2009 دار فانی را وداع گفته است. وظیفه علمی واخلاقی خود دیدم از او یاد کنم. من البته خود را مدیون الطاف او می دانم. روحش شاد و مشی استادانه اش پر رهرو باد.
می توانید مطلبی مختصر در باره او در صفحه باستان شناسی سایت :anthropology.ir به قلم کورش محمد خانی بخوانید.
عمران گاراژیان