۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

طعم تلخ تبعید


تصور کنید خانواده ای از اشنایان ماه پس از حدود 60 روز به دیدن ما امدند. گفتیم خدایا خورشید از کدام طرف طلوع کرده. خلاصه پذیرایی بدون تعارف همیشگی که روش ما شده. و گفتگو شروع شد. من منتظر شنیدن بودم. لیلا هم طبق روال در گوشه ای نشسته بود. آشنای نزدیک و محترم تازه از کلاس های ضمن خدمت برگشته بودند. با عجله تشریف اورده بودند تا انچه در کلاس ها شتشوی مغزی شده اند به ما منتقل کنند. چند دقیقه ای با هیجان صحبت کردند صحبت هایی که گفتنش و نوشتن آن از من بعید است. من همچنان ساکت ماندم. اما چون کارد به استخوان رسید به صحنه رفتم و برایشان بازگو کردم که انچه به انها ارائه شده صرفا برای شتشوی مغزی شان بوده. در عین حال اه از نهادم کنده شد که چه افراد ساده لوحی به دانش اموزان دبیرستان درس می دهند. جالب این است که اشنایی محترم با توپ پر امده بودند تا ما را هدایت کنند. تا اطلاعات تازه دریافت شده شان را به سر ما بزنند. تا ابراز وجود کرده باشند. تا سری توی سرها دراورده باشند. با کمال ارامش نشان دادیم که چقدر غیر انسانی و چقدر غیر اخلاقی کسانی که خودشان را دکتر معرفی می کنند و از دست دکتر عزیز مرحوم کردان خدا رحمت کرده هستند به تخریب انسان ها می پردازند. چقدر بی اخلاقانه در مورد جوانان این مرز و بوم اظهار نظر نه تهمت می زنند. این از سرمان گذشت اما انچه ماند طعم تلخ تبعید بود که بوسیله یکی از نزدیکان به ما چشانده شد با همکاری و مشاوره کسانی که خودشان را از نظر مدرک همسطح ما حساب می کنند. چقدر چارچوب ها باید ضعیف باشد که به خودت اجازه بدهی هر چیزی را بگویی و شنوندگان محترم که متوسط به بالای شهرستان ها هستند چقدر ساده دل باشند که هرانچه گفته باشی بپذیرند و بعد بیایند به عنوان اطلاعات دست اول تحولیت دهند.
عرصه ها را تنگ کرده ایم. برای انسان هایی که حق دارند اگاه باشند انگاه عقده ای ها را برای تخلیه عرصه داده ایم. این یعنی فروپاشی فرهنگی بوسیله نهادی که خود پایه ریز اموزش است

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

تقدیم به همکاران پژوهشکده و دانشجویانم

من هم دلم برای شما تنگ می شود
گاهی عبور زمان چو نمآهنگ می شود
خاموش و خفته نماندن چو بهتر است
گاهی برای سرودن چه زمان تنگ می شود